.................

پرشین فال

امروز بعدازظهر روز جمعه بیست و هشتم تیر 98 - ساعت :
فال تاروت رایگان
درباره صفحه :
 
53
| مدیر : miad
تنهاترم هر شب ...
شما هم دوست دارید تو این بحث شرکت کنید؟! :))
همین حالا ثبت نام کنید
#41605 miad miad میگه :
جمعه 28 تیر 98 - 2:41  
 
1
 
0

من در استانه ی ۲۵ سالگی ام هستم
دیگر آن مهمانی رفتن ها و دور دور کردن های ۱۷سالگی را گذرانده ام
آن عاشقی های سینمایی و تند و تیز را گذرانده ام
آن نیاز به زیبا بودن ها را گذرانده ام
آن شب ها تا صب چت بازی و تلفن کردن ها را گذرانده ام
اکنون که کم کم دارم ۲۵ سالگی ام را میگذرانم
به خودم و اوقات خوش و آرام خودم نیاز دارم
به دوستانی مهربان و با درک و پخته
به روان و احوال ارام و خسته از شلوغی نوجوانی و جوانی
به یک رابطه ی آرام و پایدار
و به زمانی کافی برای رسیدن به حرفه و شغلم...
من روزهای خوشی و شادی سادگی نوجوانی و جوانی را تجربه کرده و دیگر نوبت روزهای خوشی های اگاهانه ام است ...

#41604 miad miad میگه :
جمعه 28 تیر 98 - 2:39  
 
1
 
0
دنیای سوفی
دنیای سوفی

زندگی من پر ازکتاب هاییِ که تو سن نوجونی خوندم و موقع خوندنش ازش لذت بردم و چیزای جدید یادگرفتم.... اما الان که سالهاست از اون دوران خامی و سر و به هوایم میگذره، وقتی دوباره میخونمشون حس میکنم اون جمله ها اون دیالوگهای معرکه رو نه تنها میفهمم بلکه حس میکنم و تجربه اش کردم، انگار یکی کنارم نشسته و از من،حس و حالم رو پرسیده و در قالب یک کتاب خوش فروش چاپ کرده. حس لمس واژه های محسوسِ یک کتاب فلسفی نشان از یک زندگی پر پیچ و خم با جاده های صعب العبورِ، با پایان هر صفحه بیشتر از قبل میفهمم من چقدر در این سالها تغییر کردم و چقدر زندگی کوتاهه، یادمه هر بار که میدیدم دوستم این کتاب رو به دست گرفته و میخونه، با هرنگاه به اسم کتاب ذهنم به سالهایی دور پرواز میکرد، دیدن اینکه آدمی همین کتاب رو میخونه و در فاصله ی چندمتری من قرار داره شبیه به امواج خسته ی اقیانوسی بود که هربار به کرانه میزد و بخشی از شن و ماسه را به درون خودش میکشید همون قدر مقتدارنه همون قدر وجدآور / دنیای سوفی از شاهکار های رمان های فلسفی که جوابگوی روح سیری ناپذیر همه ی عاشقانِ فلسفه است

#sophiesworl#دنیای_سوفی

#41603 miad miad میگه :
جمعه 28 تیر 98 - 2:35  
 
1
 
0
fight club
fight club

And suddenly I felt nothing
#fightclub
#helenbonhamcarter
پ.ن : شاید کمتر کسی راجع به این فیلم چیزی نشنیده باشه، فایت کلاب یا همون باشگاه مشت زنی که یک فیلم عالی برای طرفدارای فیلم سرد و ساکته، سردی و روانپریشی خاص هر یک از کاراکتر های این فیلم، دیالوگ های فوق العاده و فضا سازی خشن و سرد، بعد از پدرخوانده یکی از فیلم هاییه که خیلی دوس داشتم

#41602 miad miad میگه :
جمعه 28 تیر 98 - 2:27  
 
1
 
0

پرده را کنار میزنم ، شب تمام شهر را به خواب کشانده .... به شوبرت گوش میدهم
با خودم فکر میکنم که دیگر برای من هیچ چیز مهم نیست ، شب است و خاطراتم همانند زنی با ناخن های بلند به دیواره ی مغزم چنگ می اندازد. برای من هیچ چیز مهم نیست سیمونل ، دیگر چیزی مهم نیست. نه ان گندمزار های زیبا و کوه های سرسبز و نه حتی ان جاسیگاری طرح دار باروک، تمام مسیر برای من سیاه و سرد و ساکت است ، میشنوی سیمونل؟ گویی بجز من هیچ کسی در جهان نیست ....

#41601 miad miad میگه :
جمعه 28 تیر 98 - 2:26  
 
1
 
0

من با متال هدبنگ میزنم و حتی گریه میکنم
و با نغمه ی یک سوناتای اصیل از بتهون زندگی میکنم
من میتونم ساعت ها غرق نت های راک بیتلز و‌پینک فلوید باشم
من با شورِ پاکو و فلامنکو در رویای کولی ها به خواب میرم
و با اندوه یک فلوت مجار به فکر فرو میرم
من میتونم با یک آهنگ کانتری عطش بیابان های وسترن رو احساس کنم
موسیقی  اخرین سنگر در برابر سختی هایست که روح رو تو خودش میکشه

#41600 miad miad میگه :
جمعه 28 تیر 98 - 2:25  
 
1
 
0

خشمگین،
تهی،
تنها،
فریب‌خورده.
ما موزه‌های وحشتیم.

#41572 miad miad میگه :
یک شنبه 23 تیر 98 - 1:37  
 
1
 
0

من پیوسته از تو گریخته ام و به اتاقم . کتابهایم . دوستان دیوانه ام

و افکار مالیخولیائی ام پناه برده ام قبول دارم که کله شق بودم

اما تو هم همواره فقط در پی اثبات سه چیز بودی :اول آنکه در این ارتباط بی تقصیری

دوم آنکه من مقصرم و سوم . با بزرگواری تمام حاضری مرا ببخشی...

#41570 miad miad میگه :
جمعه 21 تیر 98 - 23:49  
 
1
 
0

روزی همه مان به هم ، بی حساب خواهیم شد ...

#41568 miad miad میگه :
چهار شنبه 19 تیر 98 - 15:32  
 
2
 
0



نیاز دارم مدتی نباشم ؛
سفر کنم به جایی که هیچ کسی را نشناسم ،
به جایی که هیچ کسی مرا نشناسد ...
دور باشم و رها
سبُک باشم و آزاد ...
آدم هایی را ببینم ، که هیچ تصور بدی از آنها ندارم ،
مسیرهایی را بروم ، که تا به حال نرفته ام ،
عطرهایی را بزنم ، که تا به حال نزده ام ،
و لباس هایی را بپوشم ، که تا به حال نپوشیده ام ...
در مکان هایی بنشینم ، که هیچ خاطره ای را برایم زنده نمی کنند ،
موسیقی هایی گوش کنم ، که مرا یادِ کسی نمی اندازند ،
نه به کسی فکر کنم ،
نه نگرانِ چیزی باشم ،
نه از پیشامدِ پیش نیامده ای بترسم !
من نیاز دارم مدتی در خنثی ترین حالتِ ممکن باشم ...

#41558 miad miad میگه :
چهار شنبه 05 تیر 98 - 2:30  
 
2
 
0

فراموش شده‌ام،
نمی‌توانم با کسی دوستی برقرار کنم،
تحمل یک رابطه دوستانه را ندارم،
وقتی گروهی از آدم‌ها را می‌بینم که شادمانه دور هم جمع شده‌اند، در عمق سرشار از حیرت بی‌پایان می‌شوم،
یا بخصوص موقعی که پدر و مادرها را با بچه‌هایشان می‌بینم؛

به علاوه، از یاد رفته‌ام،
نه فقط در اینجا بلکه بطور کُلی در خانه‌ام،
و از این گذشته، از یاد رفته توسط آدم‌ها،

اما تا حدی توسط خودم در ارتباط با آدم‌ها،
با قدرتم در ارتباط با آدم‌ها،

من از عاشق‌ها خوشم می‌آید اما خودم نمی‌توانم عاشق باشم،
بیش از اینها دورم،
رانده شده‌ام.

#41557 miad miad میگه :
چهار شنبه 05 تیر 98 - 2:24  
 
2
 
0

از زندگی با مردم، از حرف زدن، عاجزم.
کاملاً در خود فرو رفته‌ام، به خودم فکر می‌کنم...
چیزی ندارم به کسی بگویم - هرگز، به هیچ کس.

#41556 miad miad میگه :
چهار شنبه 05 تیر 98 - 2:04  
 
2
 
0

وقتی رسیدی که شکسته بودم
ازهمه ی آدما خسته بودم
بعد یه عالم اشک و بغض و فریاد
خدا تورو برای من فرستاد

#41555 miad miad میگه :
چهار شنبه 05 تیر 98 - 2:00  
 
2
 
0

بااز هم نصفه شب و تاب و تبی تکراری 
دلبرم! دخترِ مهتااب! تو هم بیداری؟

گل شب بوی غزل ریز! مزاحم نشوم! 
وقت داری کمی از روی غمم برداری؟؟

میشود دست به بغضم بکشی؟ بی زحمت!
میشود گووش به آهنگِ دلم بسْپاری؟

"یک نفر آدمم و چند نفر غمگینم" 
خسته ام،خسته از این زندگیِ اجباری!

شده مخروبه بنایِ دلِ کج بنیادم!
شاعری را چه به وصله زدن و معماری!

خسته ام،منتظرِ معجزه ی تازه ایَم
تو بیایی به دلم دینِ نُویی می آری!

کااش! پایانِ غمِ من به خودت ختم شود
کااش! شیرین شود این درد و غمِ تکراری!

 

#41550 miad miad میگه :
جمعه 31 خرداد 98 - 11:50  
 
2
 
0

سالهای سال گذشت
از تمامی خاطرات شیرینم گذشت
بعد از خیلی چیزها و خیلی از افراد دیگرهیچ . هیچ و هیچ
زندگی هیچگاه انقدر برایم جانکاه نبوده
همیشه روزنه ای از امید در من بود....
اما امشب از هر شب دیگری خسته ترم
ارزو میکردم برای مدتی کوتاهی بمیرم
بمیرم و استراحتی مطلق داشته باشم و بعد از ان از نو اغاز کنم
اما هرگز چنین ارزوی خنده داری به وقوع نخواهد پیوست
ارزو دارم امشب که میخوابم فردا صبح بلند شوم و ببینم تمامی این چند سال گذشته خواب بوده است
ارزو دارم کسی از این خواب مرا بیدار کند و فریاد براورد بلند شو تمامی اینها خواب بود
بلند شو باید به مدرسه بروی؟
میشود ؟
میشود باری دیگر باز هم بر روی صندلی های مدرسه بنشینم و برای اینده ام طرح ها برزیم؟
میشود ان کودک خندان و شاد سابق شوم؟
میشود ؟
خسته ام ....
خیلی خسته
از خودم از زندگی از انسانهایی که به زندگی ام میایند و میروند
دلم کمی مرگ میخواهد
کمی مرگ
مرگی موقتی
دلم کمی مرگ میخواهد

#41549 miad miad میگه :
جمعه 31 خرداد 98 - 11:45  
 
2
 
0

دلم برا حیاط مادربزرگم تنگ شده
تابستونا زیر افتاب دراز میکشیدم و به قسمت بعدی هری پاتر فکر میکردم

#41548 miad miad میگه :
جمعه 31 خرداد 98 - 11:43  
 
2
 
0

من ازدواج نمیکنم ، مگه اینکه اون کسی باشه که بتونم ساعت پنج و نیم صبح بیدارش کنم تا آبی ترین لحظه ی آسمون رو ببینه .... کسی که به جنگل های ماورایی و جهان زیر زمینی اعتقاد داشته باشه کسی که جادویی باشه .... جادو باشه ....

#41547 miad miad میگه :
جمعه 31 خرداد 98 - 11:38  
 
3
 
1

با دختری دوست شو که کتاب بخواند.
با دختری دوست شو که پولش را به جای لباس خرج کتاب کند.
دختری که فضای کمد لباس‌هایش تنگ باشد. نه از زیادی لباس. از نگهداری کتاب.
دختری که لیست بلندی از کتاب‌ها را برای خواندن تهیه کرده است.
دختری که کارت کتابخانه سالهای کودکیش را هنوز با خود دارد.

دختری را پیدا کن که اهل خواندن باشد.
تشخیص‌اش سخت نیست.
حتماً همیشه در کیفش کتابی برای خواندن دارد.
کسی که به کتابفروشی، عاشقانه نگاه کند
و پس از یافتن کتابی که مدت ها در جستجویش بوده،
اشک شوق در چشمانش حلقه زند.
کسی که بوی کاغذ کاهی یک کتاب قدیمی، برانگیخته‌اش کند.

با دختری دوست شو که اگر در کافه منتظرت ماند،
انتظارش را با خواندن کتاب پر کند.
کسی که وقتی وارد کافه شدی،
نتواند نگاهش را از کتاب به سوی تو برگیرد.

اگر روبرویش نشستی و دیدی قهوه‌اش سرد شده،
قهوه‌ی دیگری برایش بگیر.
هر چند دومی هم در انتظار توجه او، سرد شود.

حتی اگر به دروغ، از خاطره مطالعه کتاب‌های بزرگی نام برد که هرگز نخوانده است، تشویقش کن. چرا که او لذت اغراق را در درک و فهم تجربه می‌کند و نه زیبایی.

با دختری دوست شو که کتاب بخواند.
و برای تولدش و سالگرد آشنایی، و همه‌ی اتفاق‌های خوب،
به او کتاب هدیه بده.
به او نشان بده که «عشق به کلمات» را می‌فهمی و درک می‌کنی.
به او نشان بده که می‌فهمی که او فرق واقعیت و خیال را می‌فهمد
و اگر رمانی خیال انگیز را می‌خواند، با این رویاست که دنیایش را کمی به خیال‌هایش نزدیک‌تر کند.

به او، حتی اگر دروغ بگویی، دروغ‌ گفتن‌ات را درک می‌کند.
او کتاب خوانده است.
او می‌داند که انسانها فراتر از واژه‌ها هستند و در رفتارشان،
هزار انگیزه و ارزش و گریز ناگزیر پنهان است.
او لغزش و خطای تو را بهتر از دیگران درک خواهد کرد.

با او، حتی اگر خطا کنی، بهتر می‌فهمد.
او کتاب خوانده است و می‌داند که انسانها هرگز کامل نیستند.

در کنار او اگر شکست بخوری، او می‌فهمد.
او زیاد خوانده است و می‌داند که راه موفقیت،‌ با شکست سنگفرش شده.
او رویا پرداز نیست و با هر شکست، محکم‌تر از قبل کنارت می‌ماند.

اگر با دختری دوست شدی که اهل خواندن بود،
کنارش باش.
اگر دیدی نیمه شب، برخاسته و کتابی در دست، گریه می‌کند،
در آغوشش بگیر.
برایش فنجانی چای بیاور.
بگذار در دنیای خودش بماند.
شاید چند ساعتی برای تو و با تو نباشد،
اما وقتی به حال خود برگشت، کنار تو خواهد نشست و برای تو خواهد گفت.
بفهم که برای او،‌ شخصیت‌های داخل کتاب‌ها، واقعی هستند و وجود دارند.

با دختری دوست شو که اهل خواندن باشد.
او برایت حرف‌های متفاوت خواهد زد.
و دنیایی متفاوت خواهد ساخت.
غم‌های عمیق و شادی‌های بزرگ هدیه خواهد آورد.
او برای فرزندانت نام‌هایی متفاوت و شگفت خواهد گذاشت.
او به آنها سلیقه‌ای متفاوت و متمایز هدیه خواهد کرد.
او می‌تواند برای فرزندانت تصویر زیبایی از دنیا بسازد.
زیباتر از آنچه هست.

با دختری دوست شو که اهل خواندن باشد.
چون تو لیاقت چنین دختری را داری.
تو لیاقت داری با کسی دوست شوی که زندگیت را با تصویر‌های زیبا رنگ زند.
اگر چیزی فراتر از دنیا را می‌خواهی،
با دختری دوست شو که اهل خواندن باشد.

و چه بهتر که اهل نوشتن هم باشد…

#41546 miad miad میگه :
جمعه 31 خرداد 98 - 11:28  
 
2
 
1

مرگ من روزی فرا خواهد رسید

در بهاری روشن از امواج نور

در زمستانی غبار آلود و دور

یا خزانی خالی از فریاد و شور

مرگ من روزی فرا خواهد رسید

روزی از این تلخ و شیرین روزها

روز پوچی همچو روزان دگر

سایه ای ز امروز ها ، دیروزها

دیدگانم همچو دالانهای تار

گونه هایم همچو مرمرهای سرد

ناگهان خوابی مرا خواهد ربود

من تهی خواهم شد از فریاد درد

#41521 miad miad میگه :
دو شنبه 27 خرداد 98 - 1:55  
 
2
 
0

من شیفته ی خوشی های ساده ام ، آن ها آخرین پناه جان های محزون اند

#41520 miad miad میگه :
دو شنبه 27 خرداد 98 - 1:48  
 
2
 
0

در شهر شلوغ ما،
تماشا دارد،تنهاییِ
دسته جمعی آدم ها..!

#41519 miad miad میگه :
دو شنبه 27 خرداد 98 - 1:42  
 
3
 
0



کسانی که بی‌پروا و شجاع بودند
پیش از آنکه بتوانند ژن خود را
به نسل بعدی منتقل کنند
کشته شدند؛
باقی افراد یعنی ترسوها و
ملاحظه‌کارها زنده ماندند
ما نوادگان آن‌هاییم!

#41518 miad miad میگه :
دو شنبه 27 خرداد 98 - 1:40  
 
2
 
0


وانا لا احبك فقط
ولكني أؤمن بك
كما يؤمن الاصيل بالوطن ..

من تنها عاشق تو نیستم ،
من به تو مومنم ،
همانطور که انسان با اصل و نسب ،
به وطن ایمان دارد ..

#41517 miad miad میگه :
دو شنبه 27 خرداد 98 - 1:37  
 
3
 
0

➰‏

رابطه ها
‏آنجا كه ترديد مى افتد به جانشان؛
‏كه يكديگر را ميخواهند يا نمى خواهند...
‏تمام ميشوند!

#41512 miad miad میگه :
سه شنبه 21 خرداد 98 - 23:20  
 
3
 
0

‌➰

من غم ‌انگیزترین حالتِ یک انسانم
به من آلوده نشو...
من غریبم همه جا...
و غریبیِ من آنست که از تنهایی
به هر آن کس که رِسم می گویم:
گفت و گو نیست مرا...
من غم انگیزترین حالتِ یک انسانم
با من از شور نگو، نور نگو،
از دو سه تا آدمِ منصور نگو،
من غریبم همه جا
با من از درد بگو...
حالیا چند قدم دورتر
به من آلوده نشو!