چقدرزود دیرمیشود

پرشین فال

امروز بعدازظهر روز شنبه سیزدهم آذر 95 - ساعت :
کانال تلگرام پرشین فال
طالع بینی سال 95 سال میمون به زودی...!
درصد تکمیل طالع بینی : 42%
درباره صفحه :
 
54
| مدیر : سیدعلی
با همه چیز درآمیز و با هیچ چیز آمیخته مشو !!! که در انزوا پاک ماندن نه سخت است و نه با ارزش !!!
شنبه 13 آذر 95 - 10:42  
 
0
 
دل لطیف یک دختر...
دل لطیف یک دختر...

گاهی بی تفاوتی ما شاید چیز مهمی بنظر نرسه اما میتونه یک فرد رو ویران کنه و این بی تفاوتی در شان انسانی نیس

یک شنبه 07 آذر 95 - 20:18  
 
3
 

سلام رحلت پیامبرمهربانی وعشق حضرت محمد مصطفی ص) و همچنین شهادت صاحب کرامت وشفیع قیامت امام حسن مجتبی(ع) و همچنین شهادت هشتمین اختر امامت سلطان خراسان حضرت علی بن موسی الرضا(ع)رابه شما عزیزان وبزرگواران وخانواده محترمتان عرض تسلیت دارم، التماس دعا

شنبه 06 آذر 95 - 18:36  
 
2
 

من یک بهمنی هستم که عشق و محبتم را بـا هـر زنی تقسـیم نمـی کنم

عـشـقم تنها خــاص یک نـفر اســت

غـرق عـــــشــــــق خواهــم کرد آنکه خاص من باشـد

طــوری کـه بـــی نیاز شـود از عـشق، ســیراب شـود از زندگـــی

تا جــان دارم وجودم و قلـــبم تنها سـهم اوسـت
من بهمنی هستم
مجموعه ای از تضادها !!
اگر کاری به میل خودم باشد با دل و جان انجامش می دهم
اما اگر همان کار را به من تکلیف کنند زیربار نخواهم رفت...
بیشتر دوست دارم خودم انتخاب کنم تا انتخاب شوم
سرکش غمگینی که هیچکس از راز غم درونش خبر ندارد
مغرور مهربانی که برعکس رفتارهای مغرورانه اش
دل پرمهر و نرمی دارد مگر با کسی که غرورش را بشکند
از نظر او این گناه نابخشودنی ست !دوست دارم این همه تضاد را که بیشترین بار جذابیت متولد بهمن در همین تضادهاست .
من بهمنی ام
مغرورم.................اما اگر دل بدهی...
غرورم را فرش زیر پایت میکنم!

خودخواهم..........اما اگر دل بدهی...
تمام خواسته هایم در تو خلاصه میشود!

پیچیده ام..........اما اگر دل بدهی...
برایت تبدیل به یک جمع ساده میشوم!

لجبازم.............اما اگر دل بدهی...
آتش میزنم هر آنچه با تو سر لج دارد!

آری!
تمام اینها هستم!.......ولی اگر تو دل بدهی........)

سه شنبه 02 آذر 95 - 19:35  
 
3
 

کاش مردان حرمت مرد بودنشان وزنان شوکت زن بودنشان راحفظ کنند...در تعجبم از مردی که از ترس خط و خش ،ماشینش را چادر میپوشاند اما همسر و دختر و خواهرش را رها میکند.کاش مردان همیشه مرد و زنان همیشه زن باشند آنگاه نه روز زن داریم نه روز مرد..بلکه هر روز ،،روزِ انسانیت است....در این متن منظور فقط چادر نیس منظورم حجب و حیا هم هست

دو شنبه 01 آذر 95 - 20:09  
 
1
 
بچگی یادت بخیر!!!!
بچگی یادت بخیر!!!!

شاید ما به سرعت از بچگیمون دور شدیم، کوچیک که بودیم چه دلهای بزرگی داشتیم؛ حالا که بزرگیم با چه دلهای کوچیکی؛ کاش دلامون به بزرگی بچگی بود. کاش برای حرف زدن نیازی به صحبت کردن نداشتیم، کاش برای حرف زدن فقط نگاه کافی بود، کاش قلب ها در چهره بود…حالا اگر فریاد هم بزنیم کسی نمی فهمه و ما به همین سکوت دل خوش کرده ایم
اما یک سکوت پر بهتر از فریاد تو خالیست
سکوتی رو که یک نفر بفهمه بهتر از هزار فریادیست که هیچ کس نفهمه
سکوتی که سرشار از ناگفته هاست
ناگفته هایی که گفتنش یک درد و نگفتنش هزاران درد داره

دنیا رو ببین!
بچه بودیم بارون همیشه از آسمون می اومد؛
حالا بارون از چشمامون میاد!بچه بودیم همه چشم های خیسمون رو می دیدند؛
بزرگ شدیم هیچ کس نمی بینه

بچه بودیم توی جمع گریه می کردیم؛
بزرگ شدیم توی خلوت بچه بودیم راحت دلمون نمی شکست؛
بزرگ شدیم خیلی آسون دلمون می شکنه

بچه بودیم آرزومون بزرگ شدن بود؛
بزرگ که شدیم حسرت برگشتن به بچگی رو داریم بچه بودیم همه رو به اندازه 10 تا دوست داشتیم؛
بزرگ که شدیم بعضی ها رو اصلا دوست نداریم،
بعضی ها رو کم و بعضی ها رو بی نهایت.

بچه که بودیم قضاوت نمی کردیم، همه یکسان بودند؛
بزرگ که شدیم قضاوت های درست و غلط باعث شد که اندازه دوست داشتنمون تغییر کنه. کاش هنوزم همه رو به اندازه همون بچگی 10 تا دوست داشتیم.
بچه که بودیم اگه با کسی دعوا می کردیم یک ساعت بعد یادمون می رفت؛
بزرگ که شدیم گاهی دعواهامون سال ها یادمون میمونه و آشتی نمی کنیم

بچه که بودیم گاهی با یه تیکه نخ سرگرم می شدیم؛
بزرگ که شدیم حتی 100 تا کلاف نخ هم سرگرممون نمی کنه بچه که بودیم بزرگترین آرزومون داشتن یک چیز کوچیک بود؛
بزرگ که شدیم کوچکترین آرزومون داشتن بزرگترین چیزهاست

بچه بودیم درد دلها رو به ناله ای می گفتیم همه می فهمیدند؛
بزرگ شدیم درد دل رو به صد زبان می گیم… هیچ کس نمی فهمه بچه که بودیم تو بازی هامون همه اش ادای بزرگترها رو در می آوردیم؛
بزرگ که شدیم همه اش تو خیالمون بر می گردیم به بچگی

بچه که بودیم بچه بودیم؛زرگ که شدیم بزرگ که نشدیم هیچ، دیگه همون بچهه هم نیستیم!
ای کاش بزرگیمون هم با همون صفت های خوب و پاک بچگی ادامه می یافت …

پنج شنبه 13 آبان 95 - 18:05  
 
4
 

حرف هایی که میزنیم،،،دست دارند!!!!دست های بلندی که گاهی، گلویی را می فشارند
و نفس فرد را میگیرند!!!!

حرف هایی که میزنیم،،،پا دارند!!!
پاهای بزرگی که گاهی، جایشان را روی دلی می گذارند
و برای همیشه می مانند!!!!

حرف هایی که میزنیم،،، چشم دارند!!!!
چشم های سیاهی که،
گاهی به چشم های دیگران نگاه می‌کنند،
و آنها را در شرمی بیکران فرو میبرند!!!!
پس
مراقب حرف هایی که میزنیم باشیم زیرا
سنجیده سخن گفتن از سکوت هم دشوار تر است!!!!
مراقب باشیم دلی را نشکنیم
مراقب باشیم.....

پنج شنبه 13 آبان 95 - 18:00  
 
5
 

جوانی گفت زن عقل ندارد
شیخ در جوابش گفت بی عقل زنی در این بود که جاهلی مثل تو را ۹ ماه در شکم پرورش داد ۲ سال تو را شیر داد ۲۰ سال منتظر شد تا ادمی مثل تو را بزرگ کند که به او توهین کنی

چهار شنبه 12 آبان 95 - 18:35  
 
4
 

پادشاهی دستور داد تا چند سگ وحشی تربیت کنند تا هر کسی که از او اشتباهی سر زد را جلوی آنها انداخته تا با درندگی تمام او را بدرند.

روزی یکی از وزرا رأیی داد که موجب پسند پادشاه نبود دستور داد که او را جلوی سگ‌ها بیندازند.
وزیر گفت : « من ده سال خدمت شما را کرده‌ام و ده روز تا اجرای حکم از شما مهلت می‌خواهم.»
پادشاه گفت این هم ده روز مهلت.»

وزیر رفت پیش نگهبان سگ‌ها و گفت : «می‌خواهم به مدت ده روز خدمت این سگ‌ها را بکنم.»
نگهبان پرسید : «از این کار چه فایده‌ای می‌بری..؟»
وزیر گفت : « به زودی خواهی فهمید .»
نگهبان گفت : «پس چنین کن.»
وزیر شروع به فراهم کردن اسباب راحتی برای سگ‌ها کرد و دادن غذا ، شستشوی آن‌ها و هر کاری که لازم بود را انجام داد.»

ده روز گذشت و وقت اجرای حکم فرا رسید دستور دادند که وزیر را جلوی سگ‌ها بیندازند. مطابق دستور عمل شد و خود پادشاه هم نظاره‌گر ماجرا بود ولی با صحنه‌ی عجیبی روبرو شد.
همه‌ی سگ‌ها به پای وزیر افتادند و تکان نمی‌خوردند..!
پادشاه پرسید : « با این سگ‌ها چه کرده‌ای ..!؟»
وزیر پاسخ داد : « ده روز خدمت این سگ‌ها را کردم فراموش نکردند ولی ده سال خدمت شما را کردم همه را فراموش کردید.»
پادشاه سرش را پایین انداخت و دستور به آزادی وزیر داد.

احتمال دارد در زندگی شما کسانی باشند که خطای کوچکی کرده‌اند و مدت‌هاست به خود اجازه نمی‌دهید آنها را ببخشید ، فقط کافی‌است امروز به روزهای خوبی که با آنها داشتید فکر کنید ...

مطمئن هستم آنها را خواهی بخشید

چهار شنبه 12 آبان 95 - 18:21  
 
4
 

چهار حکایت کوتاه اما تاثیر گذار:


۱-از کاسبی پرسیدند:
چگونه دراین کوچه پرت و بی عابرکسب روزی میکنی؟!
گفت: آن خدایی که فرشته مرگش
مرا در هرسوراخی که باشم پیدامیکند
چگونه فرشته روزیش مراگم میکند.


۲-پسری بااخلاق و نیک سیرت اما فقیر به خواستگاری دختری میرود،
پدردخترگفت:
تو فقیری و دخترم طاقت رنج و سختی ندارد، پس من به تو دخترنمیدهم!
پسری پولدار اما بدکردار به خواستگاری همان دختر میرود،
پدر دختر با ازدواج موافقت میکند و در مورد اخلاق پسرمیگوید:
ان شاءالله خدا او را هدایت میکند!
دخترگفت: پدرجان
مگر خدایی که هدایت میکند
با خدایی که روزی میدهد فرق دارد؟!


۳-ازحاتم پرسیدند: بخشنده ترازخود دیده ای؟
گفت: آری مردی که دارایی اش تنها دو گوسفند بود، یکی را شب برایم ذبح کرد. از طعم جگرش تعریف کردم، صبح فردا جگر گوسفند دوم را نیز برایم
کباب کرد.
گفتند: توچه کردی؟
گفت: پانصد گوسفند به او هدیه دادم.
گفتند: پس تو بخشنده تری؟
گفت: نه!
چون او هرچه داشت به من داد اما من اندکی از آنچه داشتم به او دادم.

۴-عارفی را گفتند: خداوند را چگونه میبینی؟
گفت: آنگونه که همیشه می تواند مچم را بگیرد اما دستم را می گیر

سه شنبه 11 آبان 95 - 12:39  
 
3
 

ﺍﯾﻦ ﻧﻮﺷﺘﻪ ﺑﺎﯾﺪ ﭘﺸﺖ « ﺳﻨﺪ ﺍﺯﺩﻭﺍﺝ » ﺩﺭﺝ ﺷﻮﺩ !

ﺍﺯﺩﻭﺍﺝ : ﺟﻔﺖ ﮔﯿﺮﯼ ﻧﯿﺴﺖ !
ﺍﺯﺩﻭﺍﺝ : ﺗﺠﺎﺭﺕ ﻣﻬﺮﯾﻪ ﺩﺭ ﺑﺮﺍﺑﺮ ﺧﺪﻣﺎﺕ ﺍﺗﺎﻕ ﺧﻮﺍﺏ ﻭ
ﺁﺷﭙﺰﺧﺎﻧﻪ ﻧﯿﺴﺖ... ﺍﺯﺩﻭﺍﺝ : ﺍﺩﺍﻣﻪ ﺧﯿﺎﻻﺕ ﻭ ﺗﻮﻫﻤﺎﺕ ﻣﺠﺮﺩﯼ ﻧﯿﺴﺖ !
ﺍﺯﺩﻭﺍﺝ : ﺩﺭﻣﺎﻥ ﻧﻮﺍﻗﺺ ﺷﺨﺼﯿﺘﯽ ﻭ ﺑﯿﻤﺎﺭﯼ ﻫﺎﯼ ﺭﻭﺍﻧﯽ
ﻧﯿﺴﺖ... ﺍﺯﺩﻭﺍﺝ : ﺭﻭﺍﺑﻂ ﺳﻄﺤﯽ ﮔﺬﺷﺘﻪ ﻧﯿﺴﺖ !
ﺍﺯﺩﻭﺍﺝ : ﻋﻼﻗﻪ ﮐﻢ ﮐﻢ ﺧﻮﺩﺵ ﭘﯿﺪﺍ ﻣﯿﺸﻪ ﻧﯿﺴﺖ... ﺍﺯﺩﻭﺍﺝ : ﺳﻪ ﺭﻭﺯ ﺁﺷﻨﺎﯾﯽ ﻭ ﺳﯽ ﺳﺎﻝ ﺯﻧﺪﮔﯽ ﻣﺸﺘﺮﮎ نیست
ﺍﺯﺩﻭﺍﺝ : ﺑﺎ ﭼﺎﺩﺭ ﺳﻔﯿﺪ ﺭﻓﺘﻦ ﻭ ﺑﺎ ﮐﻔﻦ ﺳﻔﯿﺪ ﺑﺮﮔﺸﺘﻦ
ﻧﯿﺴﺖ... ﺍﺯﺩﻭﺍﺝ : " ﻭﻇﯿﻔﻪ ﺷﻪ " ﻧﯿﺴﺖ !
ﺍﺯﺩﻭﺍﺝ : ﭼﻮﻥ ﻣﻦ ﻣﯿﮕﻢ ﻧﯿﺴﺖ... ﺍﺯﺩﻭﺍﺝ : ﺭﻭﺷﻨﻔﮑﺮﯼ ﻭ ﺳﻨﺖ ﺍﻧﺪﯾﺸﯽ ﻧﯿﺴﺖ !
ﺍﺯﺩﻭﺍﺝ : ﺁﺭﺍﯾﺸﮕﺎﻩ 3 ﻣﯿﻠﯿﻮﻧﯽ ,
ﮔﻞ ﺁﺭﺍﯾﯽ 5 ﻣﯿﻠﯿﻮﻧﯽ ,
ﻣﺮﺍﺳﻢ 100 ﻣﯿﻠﯿﻮﻧﯽ ﻧﯿﺴﺖ... ﺍﺯﺩﻭﺍﺝ : ﺗﻌﻬﺪ ﺑﺮﺍﯼ ﺁﺧﺮ ﻋﻤﺮ ﻧﯿﺴﺖ !
ﺍﺯﺩﻭﺍﺝ : ﻣﻦ ﺗﻮ ﺭﻭ ﺧﻮﺷﺒﺨﺖ ﻣﯽ ﮐﻨﻢ ﻧﯿﺴﺖ...
« ﺍﺯﺩﻭﺍﺝ »
ﯾﻌﻨﯽ : ﺻﺪﺍﻗﺖ ، ﺷﻨﺎﺧﺖ ، ﺁﺯﺍﺩﯼ , ﺁﮔﺎﻫﯽ ,
ﺍﻋﺘﻤﺎﺩ ﻭ ﺍﻧﻌﻄﺎﻑ، ﺩﻣﻮﻛﺮﺍﺳﻲ ﺻﺤﻴﺢ
یعنی ﻋﺸﻖ ﺑﻲ ﺍﻧﺘﻬﺎ...
« ازدواج » ﻳﻌﻨﻲ : ﺯﻧﺪﮔﻲ
ﻓﻘﻂ ﻭ ﻓﻘﻂ ﺯﻧﺪﮔﻲ ﺑﺪﻭﻥ ﺧﻴﺎﻧﺖ،
ﺑﺪﻭﻥ ﺗﻘﻠﻴﺪ ﺍﺯ ﺍﻓﻜﺎﺭ ﺑﺪ !!!! اﺯﺩﻭﺍﺝ
ﯾﻌﻨﯽ : ﺁﺯﺍﺩﺍﻧﻪ « ﻋﺎﺷﻖ » ﺑﺎﺷﯽ...!!!

جمعه 07 آبان 95 - 20:42  
 
3
 

مرد های مذهبی


گاه یادشان میرود که از همسرانشان
بابت حجاب تشکر کنند !
یادشان میرود که پذیرایی از مهمان
با حجاب سخت تر است !
یادشان میرود که
مسافرت با حجاب سخت تر است !
یادشان میرود که بچه داری با حجاب سخت تر است !
یادشان میرود که خرید با حجاب سخت تر است !
یادشان میرود که در گرمای تابستان چه جهادی است چادری بودن !
یادشان میرود اگر خیالشان از همسرشان راحت است ؛
بخاطر سختی حجابی است که آنها تحمل میکنند !

گاهی با شاخه ای گل
از همسرانتان بابت حجابشان تشکر کنید،
تا بدانند که جهادی که امروز با حجابشان میکنند ،
برایتان ارزشمند است ...

چهار شنبه 05 آبان 95 - 20:00  
 
3
 

خوب است آدمی جوری زندگی کند که آمدنش چیزی به این دنیا اضافه کند و رفتنش چیزی از آن کم. حضور آدمی باید وزنی در این دنیا داشته باشد. باید که جای پایش در این دنیا بماند. آدم خوب است که آدم بماند و آدم تر از دنیا برود. نیامده ایم تا جمع کنیم. آمده‌ایم تا ببخشیم، آمده ایم تا عشق را، ایمان را، دوستی را با دیگران قسمت کنیم و غنی برویم...

آمده ایم تا جای خالی ای را پر کنیم که فقط و فقط با وجود ما پُر می شود و بس! بی حضور ما نمایش زندگی چیزی کم داشت. آمده‌ایم تا بازیگر خوب صحنه ی زندگی خود باشیم...

پس بهترین بازی خود را به نمایش بگذاریم!

سه شنبه 04 آبان 95 - 19:24  
 
2
 

در پیوند ازدواج قرار نیست دو نفر به هم برسند
قرار است باهم به خدا برسند...

همسر یعنی همسفر تا بهشت..
خدایااااا این همه دختر خوب یعنی نباید یکیش تو سرنوشت من قرار بگیره همشون باید رهگذر باشن !!! چقد بدم من... سی سالم شده دارم میرم سی ویک اونم تو یک روستای کوچیک که همه عقیده شون یکی هست و عقیدشون اینه که فرد موفق کسی هست که زود ازدواج میکنه و سه تا بچه میاره حالا مهم نیس که با زنش مثل حیووون برخورد کنه یا اینکه بچه هاش با کدوم لقمه بزرگ بشن مهم همون ازدواج هست!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!! واو یلا ...........خدا جون ما زن نخواستیم کمک کن از اینجا شبونه فرار کنم هلاک شدم از بی درکی مردم

سه شنبه 04 آبان 95 - 19:22  
 
4
 

تاریخ تولدت مهم نیست
تاریخ تحولت مهمه
اهل کجابودنت مهم نیست
بجابودنت مهمه
منطقه زندگیت مهم نیست
منطق زندگیت مهمه
گذشته زندگیت مهم نیست
امروزت مهمه که
چه گذشته اےواسه
فردایت میسازي

دو شنبه 03 آبان 95 - 18:34  
 
2
 

قضاوتت میکنند آنانی که قاضی نیستند،
حکم میدهند آنهایی که حاکم نیستند.
زندگی ات را پیش بینی میکنند،
در حالیکه پیشگو نیستند!
از احساست میگویند،کسانی که
احساس را نمی فهمند،تحقیرت میکنند،
آنانی که خود حقیرند،به بازی ات میگیرند،
افرادی که خود بازیچه اند
از صداقت حرف میزنند کسانی که صادق نیستند.
و من مینویسم در حالیکه نویسنده نیستم
اینجا سرزمین دگرگونی و جابجایی هاست،
سرزمینی که نخوانده معنایت میکنند
ندیده ترسیمت میکنند،
و نشنیده آهنگت را می نوازند...!

دو شنبه 03 آبان 95 - 18:34  
 
2
 

گویند روزی دزدی در راهی بسته ای یافت که در آن چیز گرانبهایی بود و دعایی نیز پیوست آن بود. آن شخص بسته را به صاحبش بازگرداند.

او را گفتند : چرا این همه مال را از دست دادی؟

گفت: صاحب مال عقیده داشت که این دعا، مال او را حفظ می کند و من دزد مال او هستم، نه دزد دین! اگر آن را پس نمی دادم و عقیده صاحب آن مال خللی می یافت، آن وقت من، دزد باورهای او نیز بودم و این کار دور از انصاف است.

دو شنبه 03 آبان 95 - 18:33  
 
3
 

خواب دیدم قیامت شده است. هرقومی را داخل چاله‏ای عظیم انداخته و بر سرهر چاله نگهبانانی گرز به دست گمارده بودند الا چاله‏ ی ایرانیان. خود را به عبید زاکانی رساندم و پرسیدم: «عبید این چه حکایت است که بر ما اعتماد کرده نگهبان نگمارده‏اند؟»گفت:....

می‌دانند که به خود چنان مشغول شویم که ندانیم در چاهیم یا چاله.»خواستم بپرسم: «اگر باشد در میان ما کسی که بداند و عزم بالا رفتن کند...» نپرسیده گفت: گر کسی از ما، فیلش یاد هندوستان کند خود بهتر از هر نگهبانی پایش کشیم و به تهِ چاله باز گردانیم!

دو شنبه 03 آبان 95 - 18:28  
 
2
 

چند روز پیش، "یولیا واسیلی اونا" پرستار بچه‌هایم را به اتاقم دعوت کردم تا با او تسویه حساب کنم.
به او گفتم: - بنشینید یولیا.می‌دانم که دست و بالتان خالی است، اما رو در بایستی دارید و به زبان نمی‌آورید. ببینید، ما توافق کردیم که ماهی سی روبل به شما بدهم. این طور نیست؟
- چهل روبل.
- نه من یادداشت کرده‌ام. من همیشه به پرستار بچه‌هایم سی روبل می‌دهم. حالا به من توجه کنید. شما دو ماه برای من کار کردید.
- دو ماه و پنج روز دقیقا.
- دو ماه. من یادداشت کرده‌ام، که می‌شود شصت روبل. البته باید نه تا یکشنبه از آن کسر کرد.همان‌طور که می‌دانید یکشنبه‌ها مواظب "کولیا" نبوده‌اید و برای قدم زدن بیرون می‌رفتید. به اضافه سه روز تعطیلی...
"یولیا واسیلی اونا" از خجالت سرخ شده بود و داشت با چین‌های لباسش‌ بازی می‌کرد ولی صدایش در نمی‌آمد.
- سه تعطیلی. پس ما دوازده روبل را برای سه تعطیلی و نه یکشنبه می‌‌گذاریم کنار... "کولیا" چهار روز مریض بود. آن روزها از او مراقبت نکردید و فقط مواظب "وانیا" بودید. فقط "وانیا" و دیگر این که سه روز هم شما دندان درد داشتید و همسرم به شما اجازه داد بعد از شام دور از بچه‌ها باشید. دوازده و هفت می‌شود نوزده. تفریق کنید. آن مرخصی‌ها، آهان شصت منهای نوزده روبل می‌ماند چهل و یک روبل. درسته؟
چشم چپ یولیا قرمز و پر از اشک شده بود. چانه‌اش می‌لرزید. شروع کرد به سرفه کردن‌های عصبی. دماغش را بالا کشید و چیزی نگفت.
-... و بعد، نزدیک سال نو، شما یک فنجان و یک نعلبکی شکستید. دو روبل کسر کنید. فنجان با ارزش‌تر از اینها بود. ارثیه بود. اما کاری به این موضوع نداریم. قرار است به همه حساب‌ها رسیدگی کنیم و... اما موارد دیگر... به خاطر بی‌مبالاتی شما "کولیا" از یک درخت بالا رفت و کتش را پاره کرد. ده تا کسر کنید... همچنین بی‌توجهی شما باعث شد کلفت‌خانه با کفش‌های "وانیا" فرار کند. شما می‌بایست چشم‌هایتان را خوب باز می‌کردید. برای این کار مواجب خوبی می‌گیرید. پس پنج تای دیگر کم می‌کنیم... دردهم ژانویه ده روبل از من گرفتید...
یولیا نجوا کنان گفت:


من نگرفتم.
- اما من یادداشت کرده‌ام... خیلی خوب. شما شاید... از چهل و یک روبل، بیست و هفت تا که برداریم، چهارده تا باقی می‌ماند.
چشم‌هایش پر از اشک شده بود و چهره‌عرق کرده‌اش رقت‌آور به نظر می‌رسید. در این حال گفت:
- من فقط مقدار کمی گرفتم... سه روبل از همسرتان گرفتم نه بیشتر.
- دیدی چه طور شد؟ من اصلا آن سه روبل را از قلم انداخته بودم. سه تا از چهارده تا کم می‌کنیم. می‌شود یازده تا... بفرمائید، سه تا، سه تا، سه تا، یکی و یکی.
یازده روبل به او دادم. آنها را با انگشتان لرزان گرفت و توی جیبش ریخت و به آهستگی گفت:
- متشکرم.
جا خوردم. در حالی که سخت عصبانی شده بودم شروع کردم به قدم زدن در طول و عرض اتاق و پرسیدم:
- چرا گفتی متشکرم؟
- به خاطر پول.
- یعنی تو متوجه نشدی که دارم سرت کلاه می‌گذارم و دارم پولت را می‌خورم!؟ تنها چیزی که می‌توانی بگویی همین است که متشکرم؟!
- در جاهای دیگر همین قدرهم ندادند.
- آنها به شما چیزی ندادند! خیلی خوب. تعجب ندارد. من داشتم به شما حقه می‌زدم. یک حقه کثیف. حالا من به شما هشتاد روبل می‌دهم. همه‌اش در این پاکت مرتب چیده شده، بگیرید... اما ممکن است کسی این قدر نادان باشد؟ چرا اعتراض نکردید؟چرا صدایتان در نیامد؟ ممکن است کسی توی دنیا اینقدر ضعیف باشد؟
لبخند تلخی زد که یعنی "بله، ممکن است."
به خاطر بازی بی‌رحمانه‌ای که با او کرده‌ بودم عذر خواستم و هشتاد روبلی را که برایش خیلی غیر منتظره بود به او پرداختم. باز هم چند مرتبه با ترس گفت:
- متشکرم. متشکرم.
بعد از اتاق بیرون رفت و من مات و مبهوت مانده بودم که در چنین دنیایی چه راحت می‌شود زورگو بود

شنبه 01 آبان 95 - 20:00  
 
1
 

دل نوشته ای زیبا از شهید عباس دانشگر

دنیا بوی خون گرفته است.
ظلمت ظلم ظالم بر عالم پرده افکنده است. آه ای کودک سوری...
ای کودکان یمن و عراق و ای مسلمانان به خون کشیده شده...
قدری تحمل کنید،
قدری بیشتر دوام بیاورید دستان من یارای کمک به شما را ندارد...

دلم به اندازه تمام شما آتش می گیرد،
خدایا زنده نباشم ونبینم این ظلم را
پنج هزار کودک سوری در آلمان ربوده می شوند؛ به همین سادگی...

واز این اخبار دیگر برای ما طبیعی است. انگار ما هم مثلBBCوCNN که این اخبار را در ردیف عادی قرار می دهند ما هم چند ثانیه ای متأثر می شویم و دیگر هیچ...

آی بشر...آی انسان... فأین تذهبون؟

به کجا می رویم ؟ حق زیر چکمه باطل لگد مال میشود و صدای شکستن پهلوی مادرمان هر روز شنیده می شود و صدای هلهله لشکر شمر گوشمان را از ندای هل من ناصر ارباب کر کرده است.

چه ستمی ،چه ظلمی بالاتر از این می توان کرد؟
مسلمانان را سر می برند ،می سوزانند، تکه تکه میکنند،در انظار دوربین های جهانی و بعد مخابره می کنند!!!
آن قدر که تو می بینی اما چشمانت را عادت می دهند،

خدایا دلم تنگ است. هم جاهلم هم غافل
نه در جبهه سخت می جنگم نه در جبهه نرم.
کربلای حسین (ع) تماشاچی نمی خواهد...
یا حقی یا باطل...

راستی من کجا هستم؟

خدایا
یا مرا از زمین بردار یا دست من زمین گیر را بگیر. گناه غرقمان کرده و غفلت دلمان را سیاه کرده!

نشانه اش می خواهی؟
همین بی تفاوتی ست. حیوان اگر ببیند می رنجد ولی انسان به جایی می رسد که نمی رنجد.

خدایا کمکم کن. مرا آزاد کن از بند نفسیات و هوس ها.

خدایا بنده تو که باشم آزادترین مخلوقم..

شنبه 01 آبان 95 - 19:59  
 
2
 

شمع به کبریت گفت: از تو می ترسم، تو قاتل من هستی. کبریت گفت: ازمن نترس، از ریسمانی بترس که در دل خود جای داده ای. عامل نابودی انسان ها تفکرات منفی خودشان است نه عوامل بیرونی.

شنبه 01 آبان 95 - 19:58  
 
2
 

یادمان باشد ،
سنگها نه خرده حسابی با پاهای لنگ دارند
نه قرار و مداری با پاهای سالم!
پس باورهای اشتباه را کنار بگذاریم …

هر سقوطی پایان کار نیست …
باران را ببین،
سقوط باران قشنگترین "آغاز" است ...

پنج شنبه 29 مهر 95 - 18:30  
 
1
 

امام ﻋَﻠــﯽ ﻋﻠﯿﻪ ﺍﻟﺴﻼﻡ فرمودند:

در حضور هفت گروه، ٧ کار را مخفی کن تا سعادتمند گردی:

1-ﺩﺭ ﺣﻀﻮﺭ ﻓﻘﯿﺮ، ﺩﻡ ﺍﺯ ﻣﺎلت ﻧﺰﻥ.

٢-ﺩﺭ ﺣﻀﻮﺭ ﺑﯿﻤﺎﺭ، ﺳﻼﻣﺘﯽﺍﺕ ﺭﺍ ﺑﻪ ﺭﺧﺶ ﻧﮑﺶ.

۳-ﺩﺭ ﺣﻀﻮﺭ ﻧﺎﺗﻮﺍﻥ، ﻗﺪﺭﺕﻧﻤﺎﯾﯽ ﻧﮑﻦ.

۴-ﺩﺭ ﺑﺮﺍﺑﺮ ﻏﺼﻪﺩﺍﺭ، ﺧﻮﺷﺤﺎﻟﯽ نکن.

۵-ﺩﺭ ﺑﺮﺍﺑﺮ ﺯﻧﺪﺍﻧﯽ، ﺁﺯﺍﺩﯼﺍﺕ ﺭﺍ ﺟﻠﻮﻩﻧﻤﺎﯾﯽ نکن. ۶-ﺩﺭ ﺣﻀﻮﺭ ﺍﻓﺮﺍﺩ ﺑﯽﺑﭽﻪ، ﺍﺯ ﺑﭽﻪﻫﺎﯾﺖ ﺗﻌﺮﯾﻒ ﻧﮑﻦ.

۷-ﺩﺭ ﺑﺮﺍﺑﺮ ﯾتیم، ﺍﺯ ﭘﺪﺭ ﻭ ﻣﺎﺩﺭﺕ ﻧﮕﻮ.

پنج شنبه 29 مهر 95 - 18:25  
 
1
 

دو تا بچه بودن توی شکم مادر. اولی میگه تو به زندگی بعد زایمان اعتقاد داری؟ دومی: آره حتما. یه جایی هست که می تونیم راه بریم شاید با دهن چیزی بخوریم. اولی: امکان نداره. ما با جفت تعذیه می شیم. طنابشم انقد کوتاهه که به بیرون نمی رسه. اصلا اگه دنیای دیگه هم هست چرا کسی تاحالا از اونجا نیومده بهمون نشونه بده. دومی: شاید مادرمونم ببینیم. ولی مگه تو به مامان اعتقاد داری؟ اگه هست پس چرا نمی بینیمش؟ دومی: به نظرم مامان همه جا هست. دور تا دورمونه. اولی: من مامانو نمی بینم پس وجود نداره. دومی: اگه ساکت ساکت باشی صداشو می شنوی و اگه خوب دقت کنی حضورشو حس می کنی. مثل دنياي امروز ما و خدايي كه همين نزديكيست.

چهار شنبه 28 مهر 95 - 22:30  
 
1
 

زیباترین شروع:بسم الله
زیباترین دین:اسلام
زیباترین خانه:کعبه
زیباترین استاد:امام صادق (ع)
زیباترین غنچه:حضرت علی اصغر (ع)
زیباترین سرانجام:شهادت
زیباترین لباس:احرام
زیباترین ندا:فطرت
زیباترین کلمه: بسم الله
زیباترین نمره: بیست
زیباترین مکان: بهشت
زیباترین فصل: بهار
زیباترین دوست:کتاب
زیباترین روز:جمعه
زیباترین بیابان:عرفات
زیباترین میعاد:معاد
زیباترین آواره:سلمان
زیباترین حس: بینائی
زیباترین شب:قدر
زیباترین دعا: اللهم عجل لولیک فرج
زیباترین رحمت:باران
زیباترین لحظه:پیروزی
زیباترین خاک:تربت امام حسین (ع)]
زیباترین کلام:لااله الاالله
زیباترین آواز:اذان
زیباترین شهید:امام حسین (ع)
زیباترین بنا:حضرت ابراهیم

سه شنبه 27 مهر 95 - 21:06  
 
3
 

ریشه ضرب المثل « در دروازه را می شود بست ولی در دهان مردم را نمی شود بست .» از داستان معروف لقمان حکیم و فرزندش است .لقمان حکیم به فرزندش سفارش می کند: فرزندم دل به رضایت و تعریف مردم نبند، زیرا هر قدر انسان در این راه بکوشد به هدف نمی رسد و هرگز نمی تواند رضایت همه را به دست آورد.

فرزند به لقمان گفت: معنای کلام شما چیست؟ دوست دارم با مثال یا عمل یا گفتاری به من نشان دهی.

لقمان از او خواست با هم بیرون بروند. پدر با پسر با الاغی بیرون رفتند.لقمان سوار بر خر و پسرش پیاده بود که مردم بر پیرمرد خرده گرفتند که چرا پسر نوجوانت را پیاده می بری و خود سواره ای . پیاده شد و پسرش را بر خر نشاند . در دهکده ی دیگر باز بر او خرده گرفتند که تو پیری و پسرت جوان است . چرا چنین کرده ای . حالا حیوان را بی بار، و خودشان پیاده به دنبال حیوان حرکت کردند. باز مردم آنان را برای این‌که از حیوان استفاده نمی کنند و مرکب را جلو انداختند و خودشان به دنبال آن پیاده می‌رفتند سرزنش کردند. آنگاه لقمان پسرش را اندرز داد که کاری به سخن مردم نداشته باش و هر آنچه را که درست است انجام بده . چون مردم هر کاری کنی بر تو خرده می گیرند . این تصویری از آن حقیقت بود که با تو گفتم و اکنون تو خود در طی آزمایش و عمل دریافتی که خشنود ساختن مردم و بستن زبان عیب جویان و یاوه سرایان امکان پذیر نیست و از این رو آدم خردمند به جای آنکه گفتار و کردار خود را جلب رضا و کسب ثنای مردم قرار دهد باید خشنود ی و رضای خالق را وجهۀ همت خود سازد و در راه مستقیمی که می پیماید به تمجید و تحسین بهمان و توبیخ و تقریع فلان گوش فرا ندهد. برای انسان راهی کامل برای جلب رضایت مردم وجود دارد.« بنابراین امیدت را از رضای مردم قطع کن و به فکر رضایت خداوند باش، زیرا این کار آسان است و سعادت دنیا و آخرت در همین است. »

دو شنبه 26 مهر 95 - 21:13  
 
3
 

اردوان (سومین پادشاه اشکانی و فرزند تیرداد یکم) پادشاه ایران از بستر بیماری برخواسته بود با تنی چند از نزدیکان ، کاخ فرمانروایی را ترک گفت و در میان مردم قدمی می زد . به درمانگاه شهر که رسیدند اردوان گفت به دیدار پزشک خویش برویم و از او بخاطر آن همه زحمتی که کشیده قدردانی کنیم . چون وارد درمانگاه شد کودکی را دید که پایش زخمی شده و پزشک پایش را معالجه می نماید . مادر کودک که هنوز پادشاه را نشناخته بود با ناله به پزشک می گفت خدا پای فرزند پادشاه را اینچنین نماید تا دیگر این بلا را بر سر مردم نیاورد .
پادشاه رو به زن کرده و گفت مگر فرزند پادشاه این بلا را بر سر کودکت آورده و مادر گفت آری کودکم در میانه کوچه بود که فرزند پادشاه فریاپت با اسب خویش چنین بلایی را بر سر کودکم آورد . پادشاه گفت مگر فرزند پادشاه را می شناسی ؟ و زن گفت خیر ، همسایگان او را به من معرفی کردند .. پادشاه دستور داد فریاپت را بیاورند پزشک به زن اشاره نمود که این کسی که اینجاست همان پادشاه ایران است .. زن فکر می کرد به خاطر حرفی که زده او را به جرم گستاخی با تیغ شمشیر به دو نیم می کنند . پسر پادشاه ایران را آوردند و پدر به او گفت چرا اینگونه کردی و فرزند گفت متوجه نشدم .و کودک را اصلا ندیدم . پدر گفت از این زن و کودکش عذرخواهی کن …… فرزند پادشاه رو به مادر کودک نموده عذر خواست پادشاه ایران کیسه ایی زر به مادر داده و گفت فرزندم را ببخش چون در مرام پادشاهان ایران ، زورگویی و اذیت خلق خویش نیست .
زن با دیدن این همه فروتنی پادشاه و فریاپت به گریه افتاد و می گفت مرا به خاطر گستاخی ببخشید . و پادشاه ایران اردوان در حالی که از درمانگاه بیرون می آمد می گفت : فرزند من باید نمونه نیک رفتاری باشد
اندیشمند کشورمان ارد بزرگ می گوید : پوزش خواستن از پس اشتباه ، زیباست حتی اگر از یک کودک باشد

یک شنبه 25 مهر 95 - 19:31  
 
1
 

- از فقیری پرسیدم: اگر مصارف نذر محرم را جمع کنیم و به فقیران دهیم چطور است؟
گفت: دو وقت در سال شکمم سیر است، یکی ایام محرم و یکی هم عید قربان. نذر محرم هزاران گرسنه و فقیر را سیر می کند اما اگر پولش را دهید شاید تنها به چند نفر برسد. در ضمن وقتی که مردم پول برای نذر می دهند سخاوتمندتر هستند تا وقتی که به فقیر کمک می کنند.
- پرسیدم: اگر پول پرچم های حسینی را به فقیران دهیم چطور؟
گفت: اول اینکه هزینه این پرچم ها ناچیز است و در ضمن این پرچم ها از همان سال های قبل مانده اند و مصرفی روی آن صورت نگرفته. اثر برافراشته شدن این پرچم ها خیلی بالاتر است از آنکه پولش در جیب من برود. چون همین پرچم ها وجدان مردم را تکان می دهند و بیشتر مردم به یاد فقرا می افتند. پس همان بهتر که پرچم ها برافراشته شوند.
- پرسیدم: بعضی ها می گویند بجای نذر و پرچم زدن پولش را به فقرا کمک کنید. نظرت چیست؟
گفت: به آنها بگو که شما چه وقت به ما کمک کردید؟ باز هم خانه عزاداران آباد که نذر می کنند و ما را حدالاقل یک وعده غذا می دهند. نذر برای فقیران است. آنها میخواهند همین نذر و نذورات را هم از ما بگیرید؟ از آنها بپرسید که شما چه کرده اید برای فقیران؟
التماس دعا

شنبه 24 مهر 95 - 20:38  
 
3
 

تابستان سال 1389 بود .در حال رانندگی بودم حواسم نبود .یه دفعه یک ماشین با سرعت از کنارم رد شد و با بوق ممتد داد زد و گفت هی الاغ حواست کجاست . همانطور با سرعت رفت پشت چراغ قرمر ایستاد. چون خیابان خلوت بود منم رفتم کنارش ایستادم . شیشه های هر دو تامون پائین بود . یواشکی از کنار چشماش به من نگاه میکرد . منم مستقیم بهش نگاه میکردم . گفتم ،آقا میدونستی الاغ ماده هست و خرها، نرهستند . تو باید به من میگفتی خر . دوم اینکه اگه من الاغم ،حتما تو هم حضرت سلیمان هستی چون الان داری زبان الاغها رو میفهمی که باهات صحبت میکنم .سوم اینکه اصلا حواسم به تو نبود تو عالم خودم بودم . ....یک لبخندی زد وسه بار گفت معذرت میخوام . منم تو ماشین شکلات داشتم براش پرت کردم تو ماشینش . بااشاره اون ،هر دو تا کناری ایستادیم و الان که با هم دوستیم یادمون نمیره که یک الاغ ما رو با هم آشنا کرد .
این ماجرا میخواد بگه که کلمه ای در زبان انگلیسی هست به نام reactive یعنی واکنش .و کلمه دیگری هست به نام creative یعنی خلاقیت . اگر دقت کنیم با جا به جائی حرف c یک واکنش تبدیل میشه به یک خلاقیت .یعنی میشد این موضوع تبدیل شه به یک دعوای خیابانی که آخرش هم منجر میشد به آشتی . هم وقتمون رو میگرفت هم هزینه ساز بود .رئیسم میگفت وقتی آخرش تو کلانتری باهم آشتی میکنیم چرا الان آشتی نکنیم .میلیونها انسان در جنگ جهانی دوم کشته شدن ولی امروز کل اروپا هوای هم رو دارن و متحدن . پس ،1-آخر هر جنگی صلحه 2- عاقل کسی است که از تهدید فرصت میسازه ما هر دو تامون عاقل بودیم 3- فحش دادن دلیل کسانی است که حق با آنها نیست 4- وقتی کسی عصبانیت میکنه یعنی تونسته برتو چیره بشه . این داستان رو تو هر ترمی واسه دانشجوها تعریف میکنم و کلی باهم ،لحظه الاغ شدنم رو میخندیم .

جمعه 23 مهر 95 - 20:14  
 
1
 

محرم هم تمام می شود..

به خانه هایمان میرویم و
مهیا میشویم برای همه انچه که بوده ایم.



حسین را هم درون پستو هایتان پنهان کنید تا سال دیگر .
چون علم و کتل ونخل و زنجیرهایتان.
اکبر و اصغر و قاسم و عباس را هم!
عباس را نه!
به کارتان می اید .
برای قسم خوردنتان هنگام دروغ.
برای گاه خطر هایتان .
زمانی که می خواهید سر دیگری کلاه بگذارید وشاهدی می خواهید.
فردا صبح هم کرکره مغازه هایتان را بالا بدهید.
دربنگاهایتان را باز کنید و یک لایتان را چهار لا حساب کنید.
کلاه هایتان را آماده کنید برای اینکه دوباره تا خرخره سر مردم بگذارید.
آنچه را این روز ها خرج نذریهایتان کردید .
خرج شربت چای مرغ وبرنجتان
به یک باره جبران کنید .
بروید و حسین و دردهایش را به حال خود بگذارید.

یک شنبه 18 مهر 95 - 21:40  
 
2
 

حسین (ع ) من نو کرتم : همیشه بدلیل نادانی و وسوسه و شهوت و طبق عادات گذشته و.... میرم لبه ی پرتگاه اما تا میخواد پامون سر بخوره و بریم ته دره عمیق که برگشتش امکان نداره دست مارو میگیری آخه تا کی میخوای مارو شرمنده کنی !!!؟ یا حسین یک کاری کن از شرمندگی در بیام تو رو به اون علی اصغر تورو به اون عباس ای حسین جان من آدم بی عرضه وضعیف وپست هستم دارم اعتراف میکنم فقط بیش تو ببین حسین جان تو ارباب منی ومن اینو قبول دارم پس کاری به شرایط جامعه ندارم که خراب هست یا نه من میخوام واسم اربابی کنی من طرف حسابم تویی تو کمکم کن کمک....