گُـــــــرگ

پرشین فال

امروز قبل ازظهر روز سه شنبه بیست و یکم آذر 96 - ساعت :
کانال تلگرام پرشین فال
درباره صفحه :
 
10
| مدیر : mehrafarin
!
یک شنبه 03 آبان 94 - 22:32  
 
4
 
0

مي شود در جاده ی گم گشته راهي بي عبور

باز هم پيراهني را يافت با چشمان کور

تو همان نوري که از آغاز راهت روشن است

من همين تاريکيِ محضم که محتاجم به نور

تو چناني آن چنان و من چنينم اين چنين

داستان ما دو تا حکم سليمان است و مور

تا تو باشي حکم فرما تا تو باشي حکم ران

زير بار هرچه خواهم رفت حتي حرف زور

جذبه اي داري که عيسي را کشد تا جُلجُتا

جلوه اي داری که موسي را بيندازد به طور

گر بخواهي بشکني بي گفتگو خواهد شکست

خواه کوهي باوقار و خواه مردي با غرور

بي تو خواهم ساخت با سقفي که نامش غربت است

مثل ماهي ها که مي سازند با تنگ بلور

چيستي؟ خوابي؟ خيالي؟ آرزويي؟ خلسه اي؟

يا همان شعري که بردم آرزويش را به گور

یک شنبه 03 آبان 94 - 15:45  
 
7
 
0

سعدی: اگر مراد تو ای دوست نامرادی ماست
مراد خویش دگر باره من نخواهم خواست

شنبه 02 آبان 94 - 23:09  
 
7
 
0

شکسته وارم و دارم دلی درست هنوز
وفا نگر که دلم پای بست توست هنوز
به هیچ جام دگر نیست حاجت ای ساقی
که مست مستم از آن جرعه ی نخست هنوز
چنین نشسته به خاکم مبین که در طلبت
سمند همت ما چابکست و چست هنوز
به آب عشق توان شست پاک دست از جان
چه عاشق است که دست از جهان نشست هنوز
ز کار دیده و دل سایه بر مدار امید
گلی اگرچه ازین اشک و خون نرست هنوز

شنبه 02 آبان 94 - 22:52  
 
5
 
0

به کویت با دل شاد آمدم با چشم تر رفتم
به دل امید درمان داشتم درمانده تر رفتم
تو کوته دستی ام می خواستی ورنه من مسکین
به راه عشق اگر از پا در افتادم به سر رفتم
نیامد دامن وصلت به دستم هر چه کوشیدم
ز کویت عاقبت با دامنی خونین جگر رفتم
حریفان هر یک آوردند از سودای خود سودی
زیان آورده من بودم که دنبال هنر رفتم
ندانستم که تو کی آمدی ای دوست، کی رفتی
به من تا مژده آوردند من از خود به در رفتم
مرا آزردی و گفتم که خواهم رفت از کویت
بلی رفتم ولی هر جا که رفتم دربدر رفتم
به پایت ریختم اشکی و رفتم در گذر از من
ازین ره بر نمی گردم که چون شمع سحر رفتم
تو رشک آفتابی، کی به دست سایه می ایی
دریغا آخر از کوی تو با غم همسفر رفتم

چهار شنبه 29 مهر 94 - 22:58  
 
6
 
0

مثل حسى كه ندانى به چه مايل باشد
شرح حال من و افسونِ تو مشكل باشد

دل به دريا زدن آن روز تمنايم بود
كه پس از حادثه آغوش تو ساحل باشد

چارده شب به هواى تو هوايى شده ام
ماه زيبا شود آن لحظه كه كامل باشد

زان همه شعر و سرودى كه سرودم همه عمر
غزل ناب دو چشمان تو قابل باشد

چشم اميد به ديدار تو دارم من اگر
خرمن سوخته را بهره و حاصل باشد !

بعدِ عمرى كه زدى سنگ ستم بر سينه
كاش مهمان شبِ سينه ى تو دل باشد

دو شنبه 27 مهر 94 - 17:37  
 
7
 
0

گاهی چه بی گناه، دلت پیر میشود
اینجا همان دمی است که زود دیر میشود

گاهی به رغم تشنگی عشق، عاقبت
با حسرتی فقط، عطشت سیر میشود

گاهی همان دو چشم که رامت نموده بود
بی رحم چون کمان کمانگیر میشود

گاهی همان گلی که به دل پروراندیش
خارش به سینه ات چه نفس گیر میشود

گاهی که آرزوست بغل سازیش به مهر
تنها سراب اوست که تصویر میشود

گاهی نیایشت که فقط بهر وصل بود
چون نیست قسمتت، به دلت تیر میشود

گاهی صدای بارش باران که دلرباست
با چتر تک سواره چه دلگیر میشود

گاهی که ضرب و جمع به راهی نمی رسد
من کم شوم ز یار، چه تفسیر میشود

گاهی مسیر عشق، ز پیکار عقل و دل
از تیزی و خطر، چو شمشیر میشود

گاهی که منطقت ندهد پاسخت به دل
باید نشست و دید، چه تقدیر میشود..

قیصر امین پور

دو شنبه 27 مهر 94 - 17:33  
 
8
 
0

کوچ کردم که دلم را به کسی نسپارم ,
حس خوبیست که من این همه بی آزارم,

عشق احساس قشنگیست ولی من شخصا ,
دیدگاهی متفاوت به دو عاشق دارم,

خوش ندارم به کسی قولی و قلبی بدهم,
که به یک حادثه روزی دل از او بردارم,

این دلیلی ست که در این سفر تنهایی,
از مسیری که به عشقی برسد بیزارم....

پنج شنبه 23 مهر 94 - 14:09  
 
7
 
0

سکوت عین سکوت است، بی همانند است
که پیشوند ندارد، بدون پسوند است

زبان رسمی اهل طریقت است سکوت
سکوت حرف کمی نیست، عین سوگند است

زمین یخ زده را گرم می کند آرام
سکوت، معجزه ی آفتاب تابنده است

سکوت پاسخ دندان شکن تری دارد
سکوت مغلطه ها را جواب کوبنده است

سکوت ناله و نفرین، سکوت دشنام است
سکوت پند و نصیحت، سکوت لبخند است

پنج شنبه 23 مهر 94 - 14:04  
 
11
 
0

ساده که باشی . . .
آدم ها خیلی زود دوستت می شوند
و تو خیلی دیر می فهمی دشمنت بودند ...

ساده که باشی . . .
آدم ها با همۀ کمبودهایشان به غرورت حمله می کنند
و با همۀ غرورشان مچاله ات می کنند ...

ساده که باشی . . .
تو همیشه رو بازی می کنی...
و آدم ها همیشه بازیگران ِ پشت پرده می مانند ...

ساده که باشی . . .
اوقات بیکاری آدم ها را با سادگی ات پُر می کنند
و خود در لحظه های اندوه ، تنها می مانی ...

ساده که باشی . . .
سادگی ات را حماقت می خوانند
و کسی نمی فهمد که تو از فرط ِ " آدم بودن " ساده ای . . . !!!

جمعه 17 مهر 94 - 15:17  
 
9
 
0

ای ابر خوش باران بیا وی مستی یاران بیا
وی شاه طراران بیا مستان سلامت می‌کنند
حیران کن و بی‌رنج کن ویران کن و پرگنج کن
نقد ابد را سنج کن مستان سلامت می‌کنند
مولانا

پنج شنبه 16 مهر 94 - 9:20  
 
11
 
3

ضربه خوردیم وشکستیم و نگفتیم چرا؟!

ما دهان از گله بستیم و نگفتیم چرا؟!

جای "بنشین" و "بفرما", "بتمرگی" گفتند..!

ما شنیدیم و نشستیم و نگفتیم چرا؟

"تو" نگفتیم و "شمایی" نشنیدیم و هنوز

ساده مثل کف دستیم و نگفتیم چرا؟!

دل سپردیم به آن "دال" سر دشمن و دوست

دشمن و دوست پرستیم و نگفتیم چرا؟!

چه "چراها" که شنیدیم و ندانیم چرا

ما همین بوده و هستیم و نگفتیم چرا؟

چهار شنبه 15 مهر 94 - 23:19  
 
10
 
0

همين كه قاصدكى را
فوت كنى
تا عطر نفس هايت
را باخود بياورد
براى دلم كافيست

چهار شنبه 15 مهر 94 - 23:14  
 
12
 
0

سگ نگاه خنده داری به گرگ کرد و گفت،،، آهویت را ربودم،،،
آیا باز هم میگویی گرگها برترند؟؟؟
تواگرعرضه داشتی آهویت را حفظ میکردی...!!!
گرگ،لبخندی زدو گفت،،،
من ( خدای ) غرورم
رقیب ببینم نمیجنگم ...
پا رویه عشقو احساسم میگذارم ومیدان راخالی میکنم
آهویی که به سگ چشمک بزند!!! لیاقت ندارد زیر سایه (( گرگ )) زندگی کند
حقش آن است خوراک همان سگ شود

چهار شنبه 15 مهر 94 - 23:13  
 
9
 
0

در شهر ما گرگهایمان !
نه دستشان آردی است و نه صدایشان را ظریف میکنند !!
یکدفعه به دل نفوذ میکنند و تو را می کشند!!!

چهار شنبه 15 مهر 94 - 23:13  
 
8
 
0

آهویم رفت . . .
بگذار برود . . .
حسابش بماند با گرگ های بی احساس

جمعه 10 مهر 94 - 23:39  
 
10
 
0

گرگ هم باشي ...
عاشق بره اي خواهي شد...
که تو را به علف خوردن وا مي دارد, رسالت عشق همين است ...

شدن انچه نيستی...