دلتنگی های شعر...

پرشین فال

امروز بعدازظهر روز دو شنبه بیستم آذر 96 - ساعت :
کانال تلگرام پرشین فال
درباره صفحه :
 
18
| مدیر : mehregan
دنیا وفا ندارد ای نور هر دو دیده...
یک شنبه 09 خرداد 95 - 0:13  
 
4
 
0
سوگند
سوگند

گفتم از قصه ی عشقت گِـرِهی باز كنم

به پريشانی گيـسوی تو سوگـند، نـشد

من دهان باز نكردم كه نرنجی از من

مثل زخمی كه لبش باز به لبخند نشد...

پنج شنبه 22 بهمن 94 - 0:02  
 
5
 
0
شهریار
شهریار

رو
که مرا
یاد تو بس...

شهریار

جمعه 16 بهمن 94 - 2:49  
 
6
 
0
تنها
تنها

از لیوان‌ها
به لیوان شکسته فکر می‌کنی

از آدم‌ها
به کسی که از دست داده‌ای
به کسی که به دست نیاورده‌ای

همیشه
چیزی که نیست
بهتر است..!!

#علیرضا_روشن

سه شنبه 13 بهمن 94 - 18:58  
 
5
 
2
زمان
زمان

ﺯﻣﺎﻥ ﭼﻴﺰ عجيبيست ...
ﻣﻴﺪﻭﺩ ...
ﺟﻠﻮ ﻣﻴﺮﻭﺩ ...
ﻭﺩﻭﺳﺖ ﺩﺍﺷﺘﻨﻰ ﺗﺮﻳﻦ ﺁﺩﻡ ﻫﺎﻯ ﺯﻧﺪﮔﻴﺖ ﺭﺍ
ﻳﺎ كهنه ﻣﻴﻜﻨﺪ ﻳﺎ ﻋﻮﺽ !!!
ﺑﻌﻀﻰ ﻫﺎ ﻳﺎ ﺗﻐﻴﻴﺮ ﻣﻴﻜﻨﻨﺪ ﻳﺎ
ﺣﻘﻴﻘﺖ ﺩﺭﻭﻧﺸﺎن مشخص ﻣﻴﺸﻮﺩ !!!
ﺯﻣﺎﻥ ﺩﻳﺮ ﻳﺎ ﺯﻭﺩ ﺑﻪ ﺗﻮ ﺛﺎﺑﺖ ﺧﻮﺍﻫﺪ ﻛﺮﺩ ﻛﻪ
ﻛﺪﺍﻣﺸﺎﻥ ﻣﺎﻧﺪﻧﻰ ﺍﻧﺪ
و كدامشان رفتني !!!
ﻣﻦ ميخواهم
ﺯﻣﺎﻥ ﺑﮕﺬﺭﺩ ﻭ ﺩﻧﻴﺎ ﭘﺮ ﺷﻮﺩ
ﺍﺯ ﺁﺩﻡ ﻫﺎﻯ واقعي ....
ﺁﺩﻡ ﻫﺎيي ﻛﻪ ﻧﻪ ﺯﻣﺎﻥ ﺁﻧﻬﺎ ﺭﺍ ﻋﻮﺽ ﻛﻨﺪ
نه زمين...

سه شنبه 06 بهمن 94 - 12:24  
 
0
 
0

سلام به پیج اینستای من سر بزنین
Asma_sayahi

پنج شنبه 03 دی 94 - 1:38  
 
5
 
0
باران
باران

بارانی مورب...

در نیمروزی آفتابی

هیچ اتفاقی نیافتاده است

تنها تو رفته ای!

اما من...

قسم می خورم که این باران

بارانی معمولی نیست...

حتما جایی دور

دریایی را به باد داده اند...

#رسول_یونان

یک شنبه 15 آذر 94 - 0:45  
 
12
 
0
تصویرخودم درساحل خلیج فارس
تصویرخودم درساحل خلیج فارس

موجیم و وصل ما
از خود بریدن است

ساحل بهانه است
رفتن رسیدن است...


قیصر امین پور

چهار شنبه 11 آذر 94 - 15:32  
 
9
 
0
انتظار...
انتظار...

نه

هیچ معجزه ای رخ نمی دهد

باید همه ی راه را

تنها بروم



احمدرضا احمدی

دو شنبه 09 آذر 94 - 1:21  
 
11
 
0
بی تو...
بی تو...

بی تو

نه بوی خاک نجاتم داد

نه شمارش ستاره ها تسکینم

چرا صدایم کردی؟

چرا؟!

شنبه 07 آذر 94 - 10:22  
 
8
 
1
اتوبوس
اتوبوس

مسافر کناری ام که پیاده شد
پنجره ایی گیرم امد
باقی مسیر را گریستم...

لیلاکردبچه

شنبه 07 آذر 94 - 1:41  
 
10
 
0
رها
رها

نه بسته ام به کس دل،نه بسته کس به من دل
چو تخته پاره بر موج
رها
رها
رها من...


سیمین بهبهانی

شنبه 30 آبان 94 - 3:34  
 
14
 
3
پوچ
پوچ

بعضی از ادما بی ارزشند،مثل الماس عروسک فقط میدرخشند اما در باطن خودشون هیچی ندارند،به معنای مطلق بی ارزشند،لطفا اگر ادمی زو دیدین که چرب زبونه ازش دورشین،فرار کنین بدوین کنارش نباشین جیغ بزنین که صداشو نشنوید،حرفای زیبایی که میزنه رو باور نکنین فقط میخواد روی لجنزار درونش سرپوش بذاره
ادمی که ثبات روانی نداره رو بیخیال شین،بهش اعتماد نکنین،نزدیک نشین به این بمبهای دستی که اتوماتیک وار میخوان نشون بدن فقط خودشون خوبند و‌بقیه در جهالتن و چرت و پرتایی میگن به عنوان قطعیت و استناد خودشون...
این حرفا برای شما یه متنه برای من یه زخم...

پنج شنبه 28 آبان 94 - 0:24  
 
14
 
0
بغض
بغض

من صبورم
اما

آه این بغض گران
صبر چه میداند چیست....!


حمید مصدق

سه شنبه 26 آبان 94 - 19:25  
 
12
 
0
غلغله جمع
غلغله جمع

در غلغله جمعی و تنها شده ایی باز
آنقدر که در پیرهنت نیز غریبی...


فاضل نظری

سه شنبه 19 آبان 94 - 13:06  
 
12
 
0
غصه تنهایی
غصه تنهایی

حاصل خیره در آیینه شدنها آیا

دوبرابر شدن غصه تنهایی نیست...؟؟

فاضل نظری

جمعه 15 آبان 94 - 19:09  
 
10
 
0
عکس من...
عکس من...

چهره ی شگفت
از آنسوی دریچه به من گفت
" حق با كسی است كه می بیند
من مثل حس گم شدگی وحشت آورم
اما ای خدای من
آیا چگونه می شود از من ترسید؟
من، من كه هیچ گاه جز بادبادكی سبك و ولگرد
بر پشت بام های مه آلود آسمان
چیزی نبوده ام
و عشق و میل و نفرت و دردم را
در غربت شبانه ی قبرستان
موشی به نام مرگ جویده ست "
و چهره ی شگفت
با ان خطوط نازك دنباله دار سست
كه باد طرح جاریشان را
لحظه به لحظه محو و دگرگون می كرد
وگیسوان نرم و درازش
كه جنبش نهانی شب می ربودشان
و بر تمام پهنه ی شب می گوشودشان
هم چون گیاه های ته دریا
در آن سوی دریچه روان بود
و داد زد
"باور كنید
من زنده نیستم "
من از ورای او تركم تاریكی
و میوه های نقره ای كاج را هنوز
می دیدم، آه ، ولی او...
او بر تمام این همه می لغزید
و قلب بی نهایت او اوج می گرفت
گوئی كه حس سبز درختان بود
وچشم هایش تا ابدیت ادامه داشت.
حق با شماست
من هیچ گاه پس از مرگم
 جرئت نكرده ام
كه در آینه بنگرم
و آن قدر مرده ام
كه هیچ چیز، مرگ مرا دیگر ثابت نمی كند
آه
آیا صدای زنجره ای را
كه در پناه شب، به سوی ماه گریخت
از انتهای باغ شنیدید؟
من فكر می كنم كه تمام ستاره ها
به آسمان گم شده ای كوچ كرده اند
و شهر، شهر چه ساكت بود
من در سراسر طول مسیر خود
جز با گروهی از مجسمه های پریده رنگ
و چند رفتگر
كه بوی خاكروبه و توتون می دادند
و گشتیان خسته ی خواب آلود
با هیچ چیز روبرو نشدم
افسوس
من مرده ام
و شب هنوز هم
گوئی ادامه ی همان شب بیهوده ست."
خاموش شد
و پهنه ی وسیع  دو چشمش را
احساس گریه تلخ  و كدر كرد
" آیا شما كه صورتتان را
در سایه ی نقاب غم انگیز زندگی مخفی نموده اید
گاهی به این حقیقت یاس آور اندیشه می كنید
كه زنده های امروزی
چیزی به جز تفاله ی زنده نیستند؟
گوئی كه كودكی
در اولین تبسم خود پیر گشته است
و قلب _ این كتیبه ی مخدوش كه در  خطوط اصلی آن دست برده اند_
به اعتبار سنگی خود دیگر
احساس اعتماد نخواهد كرد


فروغ فرخزاد

جمعه 08 آبان 94 - 23:27  
 
11
 
0

اگر داغ رسم قدیم شقایق نبود
اگر دفتر خاطرات طراوت
پر از رد پای دقایق نبود
اگر ذهن آیینه خالی نبود
اگر عادت عابران بی‌خیالی نبود

اگر گوش سنگین این کوچه‌ها
فقط یک نفس می‌توانست
طنین عبوری نسیمانه را
به خاطر سپارد

اگر آسمان می‌توانست یک‌ریز
شبی چشم‌های درشت تو را
جای شبنم ببارد

اگر رد پای نگاه تو را
باد و باران
از این کوچه‌ها آب و جارو نمی‌کرد

اگر قلک کودکی لحظه‌ها را پس انداز می‌کرد
اگر آسمان سفره‌ی هفت رنگ دلش را
برای کسی باز می‌کرد

و می‌شد به رسم امانت
گلی را به دست زمین بسپریم
و از آسمان پس بگیریم

اگر خاک کافر نبود
و روی حقیقت نمی‌ریخت

اگر ساعت آسمان دور باطل نمی‌زد

اگر کوه‌ها کر نبودند
اگر آب‌ها تر نبودند
اگر باد می‌ایستاد

اگر حرف‌های دلم بی اگر بود
اگر فرصت چشم من بیشتر بود
اگر می‌توانستم از خاک
یک دسته لبخند پرپر بچینم

تو را می‌توانستم ای دور
از دور
یک‌بار دیگر ببینم

قیصر امین پور
هشت ابان سالگردشون بود
روحشون شاد
(از دفتر گلها همه آفتابگردانند)

پنج شنبه 07 آبان 94 - 0:33  
 
11
 
1
دلهره...
دلهره...

من
به چه
دلهره
از...!


حمید مصدق

چهار شنبه 06 آبان 94 - 13:37  
 
14
 
0
خیلی ممنون...
خیلی ممنون...

خیلی ممنون،اینقدر اسون،منو داغون کردی

واسه احساسی که داشتم دلمو خون کردی

تو که هیچ حسی به این قصه نداشتی واسه چی...

یک شنبه 03 آبان 94 - 21:12  
 
12
 
0
اه...
اه...

.
.
پنجاه متر
صد متر
هزار متر
غم انگيز است
به خط پايان رسيده باشي و هيچكس پشت سرت نباشد
حدس بزن
حدس بزن
چقدر مي تواند تنها باشد
كشوري كه سرود ملي اش را تنها يك نفر مي خواند
مثل حمله قلبي به بخش سي سي يو
حمله ليونل مسي به دروازه رئال مادريد
حمله گاوخشمگين به پيراهن قرمز
به من حمله مي كند تنهايي
تنهايم
شبيه مهاجراني كه در غربت
ديوار سفارت كشورشان را در آغوش مي گيرند.... .
.
#رسول_پیره

یک شنبه 03 آبان 94 - 1:43  
 
9
 
0
گریستم...
گریستم...

ازخانه که می آیی،
یک دستمال سفید،
پاکتی سیگار،
گزینه شعرفروغ ،
و تحملی طولانی بیاور؛
احتمال گریستن ما بسیار است...



سیدعلی صالحی

پنج شنبه 30 مهر 94 - 2:51  
 
9
 
0
تنه...
تنه...

گفتم که شاید درد از این با هم نشستن هاست

برخاستی٬رفتی و آتش از دلم برخاست

 آواره ام ! برگرد ! در من قصر شیرین است

یک تکه از خاک وجودم خانه لیلاست

 چشمان من خاصیّت بخشندگی دارند

یک روز می بینی که چشمان تو هم زیباست

 چیزی نگو  ٬امشب صدا را باد خواهد برد

حسی که در دل داری از پیراهنت پیداست

 من خسته ام ... عمریست یک دیوانه در قلبم

سر می زند بر سنگ و میپرسد: کسی اینجاست؟

 من عاشقم ٬او نیست٬اما هر دو تنهاییم

من بی خودم تنهایم و او با خودش تنهاست ..

 

{ مهرانه جندقی }

دو شنبه 27 مهر 94 - 19:42  
 
10
 
2
تو...
تو...

وقتی ﻫﻤﻪ ﺟﺎ ﺍﺯ ﻏﺰﻝ ﻣﻦ سخنی ﻫﺴﺖ
یعنی ﻫﻤﻪ ﺟﺎ ﺗﻮ
ﻫﻤﻪ ﺟﺎ ﺗﻮ
همه ﺟﺎ ﺗﻮ
ﭘﺎﺳﺦ ﺑﺪﻩ ﺍﺯ ﺍﻳﻦ ﻫﻤﻪ ﻣﺨﻠﻮﻕ ﭼﺮﺍ ﻣﻦ؟!
ﺗﺎ ﺷﺮﺡ ﺩﻫﻢ ﺍﺯ ﻫﻤﻪ ی ﺧﻠﻖ ﭼﺮﺍ ﺗﻮ..

محمدعلی بهمنی

دو شنبه 27 مهر 94 - 2:12  
 
11
 
0
دلم گرفته برایت...
دلم گرفته برایت...

به سینه می زندم سر، دلی که کرده هوایت

دلی که کرده هوای کرشمه های صدایت

نه یوسفم، نه سیاوش، به نفس کشتن و پرهیز

که آورد دلم ای دوست! تاب وسوسه هایت!

تو را ز جرگه ی انبوه خاطرات قدیمی

برون کشیده ام و دل نهاده ام به صفایت

تو سخت و دیر به دست آمدی مرا و عجب نیست

نمی کنم اگر ای دوست، سهل و زود، رهایت

گره به کار من افتاده است از غم غربت

کجاست چابکی دست های عقده گشایت؟

به کبر شعر مبینم که تکیه داده به افلاک

به خاکساری دل بین که سر نهاده به پایت

«دلم گرفته برایت»، زبان ساده ی عشق است

سلیس و ساده بگویم: دلم گرفته برایت ...

 

«حسین منزوی»

دو شنبه 27 مهر 94 - 0:22  
 
13
 
2
دیوار...
دیوار...

از زمزمه دلتنگیم، از همهمه بیزاریم

نه طاقت خاموشی، نه تاب سخن داریم

آوار پریشانی ست، رو سوی چه بگریزیم؟

هنگامه ی حیرانی ست، خود را به که بسپاریم؟

تشویش هزار «آیا»، وسواس هزار «اما»

کوریم و نمی بینیم، ورنه همه بیماریم!

دوران شکوه باغ از خاطرمان رفته ست!

امروز که صف در صف خشکیده و بی باریم

دردا که هدر دادیم آن ذات گرامی را

تیغیم و نمی بریم، ابریم و نمی باریم ...

ما خویش ندانستیم، بیداریمان از خواب

گفتند که بیدارید؟ گفتیم که بیداریم!

من راه تو را بسته، تو راه مرا بسته

امید رهایی نیست، وقتی همه دیواریم ...

 

«حسین منزوی»

پنج شنبه 23 مهر 94 - 15:09  
 
11
 
0
چون اینه...
چون اینه...

گفتم بدوم تا تو همه فاصله ها را
تا زودتر از واقعه گویم گله ها را
چون آینه پیش تو نشستم که ببینی
در من اثرِ سخت ترین زلزله ها را
پر نقش تر از فرشِ دلم بافته ای نیست
از بس که گره زد به گره حوصله ها را
ما تلخیِ "نه" گفتنمان را که شنیدیم
وقت است بنوشیم از این پس "بله" ها را
بگذار ببینیم بر این جغد نشسته
یکبار دگر پر زدن چلچله ها را
یک بار هم ای عشقِ من، از عقل میندیش
بگذار که دل حل بکند مسئله ها را


محمد علی بهمنی

چهار شنبه 22 مهر 94 - 19:54  
 
9
 
0
ترس ازرقیب بود...
ترس ازرقیب بود...

در ﺷﻬﺮ ﻫﯽ ﻗﺪم زد و ﻋﺎﺑﺮ زﯾﺎد ﺷﺪ
ﺗﺮس از رﻗﯿﺐ ﺑﻮد … ﮐﻪ آﺧﺮ زﯾﺎد ﺷﺪ

اﯾﻦ ﻗﺪرﻫﺎم ﻧﺼﻒ ﺟﻬﺎن ﺟﻤﻌﯿﺖ ﻧﺪاﺷﺖ !
ﺑﺎ ﮐﻮچ او ﺑﻪ ﺷﻬﺮ، ﻣﻬﺎﺟﺮ زﯾﺎد ﺷﺪ

ﯾﮏ ﻟﺤﻈﻪ ﺑﺎد روﺳﺮی اش را ﮐﻨﺎر زد
از آن ﺑﻪ ﺑﻌﺪ ﺑﻮد ﮐﻪ ﺷﺎﻋﺮ زﯾﺎد ﺷﺪ !

ﻫﯽ در ﻟﺒﺎس ﮐﻬﻨﻪ اداﻫﺎی ﺗﺎزه رﯾﺨﺖ
ﻫﯽ ﮐﺎر ﺷﺎﻋﺮان ﻣﻌﺎﺻﺮ زﯾﺎد ﺷﺪ …

از ﺑﺲ ﮐﻪ ﺧﻮب ﭼﻬﺮه و ﻋﺎﻟﻢ ﭘﺴﻨﺪ ﺑﻮد
ﺑﯿﻦ زﻧﺎن ﺷﻬﺮ ﺳَﺮ و ﺳِﺮ زﯾﺎد ﺷﺪ !

ﮔﻔﺘﻨﺪ ﺑﺎ زﺑﺎن ﺧﻮش از ﺷﻬﺮ ﻣﺎ ﺑﺮو
ﺳﺎک ﺳﻔﺮ ﮐﻪ ﺑﺴﺖ، ﻣﺴﺎﻓﺮ زﯾﺎد ﺷﺪ …

#محمد_حسین_ملکیان

چهار شنبه 22 مهر 94 - 16:51  
 
10
 
0
زخم کاری...
زخم کاری...

به تو تقدیم ای عشقی که زخمت زخم کاری بود
و بعد از سال ها هر شب برایم یادگاری بود

به تو تقدیم این شعر پر از احساس تنهایی
همین حسّی که می دانی مساوی با خماری بود

اگر از حال من می پرسی آرام است احوالم
فقط در خاطرت باشد میان ما قراری بود

نمی دانم که یادت هست می بستم نگاهت را
برایت شعر می خواندم برایم افتخاری بود

به چشم تلخ قاجاریت و احساس خودم سوگند
بدون بوسه ات هر شب مرور احتضاری بود

نمی دانم چه نفرینی به جان عشق ما افتاد
به چشم شور بد لعنت که آخر نابکاری بود

هزاران بار می مردم که تا هر شب غزل باشم
به بیتا بیت هر شعری که شرحش سوگواری بود

و اکنون این منم تنها غزل نخ می کنم هر شب
همان ماهی کوچک که دچارت روزگاری بود

تو رفتی مانده ام اینجا به یادت شعر می بافم
ولی هرگز نفهمیدم چرا رفتی..چه کاری بود..؟


#علی_نیاکوئی_لنگرودی

چهار شنبه 22 مهر 94 - 2:23  
 
9
 
2
تنها صداست که می ماند...
تنها صداست که می ماند...

چرا توقف کنم،چرا ؟

پرنده ها به جستجوی جانب ابی رفته اند..



(فروغ فرخزاد)

سه شنبه 21 مهر 94 - 20:22  
 
11
 
0
دیوونگی...
دیوونگی...

یه حس غربتی دارم
که از هرجمعی بی زارم
کنار هرکسی که باشم
همین تنهاییو دارم....
از تو برام خاطره موند
ازمن یه دیوونگی
این سهم بوده از تمام این زندگی...

12