دفتر خاطره

پرشین فال

امروز قبل ازظهر روز سه شنبه بیست و یکم آذر 96 - ساعت :
کانال تلگرام پرشین فال
درباره صفحه :
 
20
| مدیر : agzamaf
من دختری19ساله بنام فریبا هستم هیچوقت دفتر خاطره نداشتم میخواید بدونید چرا در پست اول ببینید
چهار شنبه 21 تیر 96 - 17:51  
 
2
 
1

سلام بچه ها امیدوارم حالتون خوب باشه میخوام اتفاق جدیدی که تو زندگیم افتاده رو براتون بگم
بعد گذشت چهار ترم از دوران دانشجوییم یکی از همکلاسیم خیلی محترمانه از طریق نهاد رهبری بهم پیشنهاد خواستگاری داد اول فکر کردم اینم مثل بقیه کسای که بهم پیشنهاد دادن پس با شنیدن جواب نه میره پی کارش ولی اینجوری نبود بیشتر اصرار کرد من از این اصرارش خوشم اومد بعدها فهمیدم که اونم از انکار کردن من خوشش میومده خلاصه که رسید به خواستگاری رسمی در حضور خانواده ها ولی پدرم بخاطر فاصله مون مخالفت کرد اخه من مشهدی ام و اون اهوازیه و هنوز داره اصرار میکنه تا بهم برسیم منم تنهاش نذاشتم
بچه ها ازتون میخوام دعا کنید تا پدرم از مخالفتش صرف نظر کنه

سه شنبه 28 مهر 94 - 9:06  
 
6
 
0

سلام بچه ها از احوال من اگه بخواین بپرسین خداروشکر خوبم این روزا که اینجام تنها حسه ناراحت کننده ای که بهم دست میده دلتنگیه..
اما خداروشکر تمام حسای خوب که تو دنیا هست دنبالشونم تا من بهشون دست بدم....
این روزا دلم هوای خیلیا رو میکنه اما از بی هوای سراغ هواهای خفه اینجا نمیره...
دلم هوای مدیرصفحه خاطرات تلخ رو کرده اگه کسی این پست و خوندو تونست بهش وصل شه بهش سلام منم برسونه...
برای همتون ارزوی موفقیت میکنم....
تو این روزا و شبا برای منم دعا کنید شاید با دعای شما خدا نیم نگاهی بهم کرد

دو شنبه 13 مهر 94 - 15:12  
 
5
 
2

من الان دانشگاه حکیم سبزواری ام
کلی هم بهم خوش میگذره
فکرمیکردم اگه بیام کلی دلتنگ خانواده ام بشم
ولی بچه های خوابگاه اونقدر باحال اند که اصلا احساس غربت نمیکنم
بچه ها برام دعا کنید موفق بشم
قوربونتون بوس بوس فعلا بای

سه شنبه 24 شهریور 94 - 19:00  
 
8
 
0

امروز ی اسم تو اطلاع رسانی باعث شد دوباره دلم بلرزه
دارم بهت میگم اگه زیاد بلرزونیش ممکنه دغ کنه و دیگه نبینیش پس لطف کنو عاقلانه رفتارکن

سه شنبه 24 شهریور 94 - 18:57  
 
9
 
2

خیلی ها فکرکردن امروز روز تولدمه و بهم خیلی لطف کردن واقعا ازشون ممنونم
همیشه هیچکی روز تولدمو یادش نمیومد
ولی امروز دو روز زودتر بهم تبریک گفته شد و این یعنی شانس
دید من اینجوریه

دو شنبه 23 شهریور 94 - 19:28  
 
7
 
0

این روزا خاطراتمو مرور میکنم
میبینم دوران محدودیت دنیام واقعا خاطره انگیزترین روزای زندگیم بود
ولی دیگه نمی خوام اون روزا تکرار بشه چون دیگه از حدومرز گذاشتن متنفرم نه برای خودم نه
از حدومرز گذاشتن برای دلم متنفرم
اما روح کثیف ی ادم ضربه کاری بهم زد که باعث شد به هرکی نزدیک میشم مدام محدود ترش کنم تا از منطقه وجودم خارج نشه
و این بزرگترین اشتباه من بود

دو شنبه 23 شهریور 94 - 19:22  
 
6
 
0

این روزا کم حوصله شدم یا شایدم بی حوصله نمیدونم
فقط میدونم قدیمیا چرت میگفتن که ترک عادت موجب مرض است
اخه من که عادتمو نذاشتم کنار دلمو گذاشتم کنار پس چرا هنوز سرپام فقط خدا عالمه
دنیامو محدود کردم برای دلم و دلمو محدود کردم برای خودم حواسم نبود محدودیتم حدی داره از حدش که بگزره مثل کش شلوار در میره
خخخخخخ
شاید ناراحت باشم ولی پشیمون نیستم چون باعث ازادشدن دلم از محدودیت شدم

جمعه 20 شهریور 94 - 20:33  
 
11
 
0

خدایا اینارو مینویسم تا ذهن فراموشکارم یادش نره امروز یکی از اون روزای بود که خبرم کردی طوفانه
مرسی بابت همه چیز خداجون

جمعه 20 شهریور 94 - 20:31  
 
8
 
0

گاهی ی چیزای خیلی بزرگن
نمیدونم اونا بزرگن یا ما خودمو از کاه کوه میسازیم
ولی خدانکنه یهو بعد کلی مکافات بفهمی جز گروه دومه یهو با هوای که از سرت می گذره کاها به باد میرن
و چقدر خوبه که قبل اینکه خیلی دیر بشه خدا خبرت میکنه که طوفانی تو راهه اینجوری برمیگردی که ببینی قرار چی پناهت بشه که یهو با تپه کاه مواجه میشه البته فرقش اینکه قبل طوفانه
اگه زرنگ باشی تموم میکنی این اغراق رو دستتو به سمت اصل کاری میگیری تا کمکت کنه.اونم از خدای چیزی کم نمی زاره و کلا طوفانو منحل میکنه و تبدیلش میکنه به نسیم. ولی اگه خودتو به خریت بزنی توش گیر میکنی درست مثل ...........
خدایا می دونم که هواست به همه مون هست ولی و اما و اگرم نداره قربونت بشم

چهار شنبه 18 شهریور 94 - 20:30  
 
9
 
3

چقدر خوبه که تو این غیرعادی بودن زندگیمون که هیچ چیزش تعادل نداره خدا هواسش پی ماهستو چنان تعادلی ایجاد میکنه که یهو تو اوج حس بدبختیت ی امید کوچیک تن رنجیده تو قبراق برمی گردونه به زندگی
فقط و فقطم خودش میدونه کی باید بگیره و کی باید بده
دیشب وقتی با جسم خسته ام داشتم روح نیمه جونمو میکشوندم طرف جای خوابم یهو خبر اعلام نتایج پذیرفته شدگان کنکور94 باعث شد مثل یوز ایرانی شیرجه بزنم رو گوشیو نتو وصل کنم دیدم قبول شدم و انگار تو اوج خوشبختی بودم
تاصبح خوابم نبرد انگار وجودم با ادمیت هیچ تبادل لینکی نداشته
اخه اصلا شباهتی به ادما ندارم
خلاصه تاصبح صبر کردم بعد وقتی اوضاع رو وارسی کردمو دیدم ارومه دنبال یکی میگشتم تا خوشحالیمو باهاش تقسیم کنم اخه داشتم فوران میکردم
بعد تصمیم گرفتم باهمون کسی که دلم نمیاد حتی بهش اخمم بکنم بزرگترین شادیمو تقسیم کنم جالبیش اینجاست که شادیم که تقسیم نشد بماند توان nامم گرفت
خدایا خیلی می خوامت

سه شنبه 17 شهریور 94 - 12:00  
 
10
 
0

کاش میشد وقتی برای یکی که خیلی دوستش داری و نگرانشی سرش داد بزنی و دعواش کنی و از خودت برنجونیش تا بفهمه حال و روز ناجورتو
ولی حتی دلت نمیاد بهش اخم کنی چه برسه به دعوا
خخخخخخخخ خیلی خنده داره نه
ولی وقتی این حال میاد سراغت خنده هم از یادت میره

سه شنبه 17 شهریور 94 - 11:52  
 
11
 
0

امروز بدترین روز عمرم بود چون میخواستم تن رنجیده از گذشته مو از وابستگی های امروزم جداکنم
فقط و فقط بخاطر ترسی که در وجودم ریشه دوونده و نمی گذارد که انگونه که زندگی شیرین است از ان بچشم
امروز تحول روحم باعث تهوع جسمم شد
اما باز مشتاق وابسته شدنم
ای کاش خدا حال و روزم و میدیدو اینطوری امتحانم نمی کرد
ای کاش برای بریدن از وابستگی هام باعث زخم زدن به کسی نمیشدم
ای کاش های زیادی تو ذهنمه اما دیگه وجودم از خودش وجود نمی زاره تا بگه
ای کسانی که این متنو می خونید برای منو وابستگی هامو زخم زده هام دعا کنید.

جمعه 13 شهریور 94 - 17:19  
 
12
 
2

به روزترین خاطره ام مال این هفته ای که گذشت من ناخواسته وارد یک سفر شدم
سفر راهیان نور غرب....
این سفر اونقدر اشفتگی داشت که بیشتر شبیه یک امتحان یا ازمون برای محک زدن صبر افراد اون کاروان بود
کاروان از دو دسته تشکیل شده بود یک دسته که فقط برای تفریح و خوشگذرانی امده بودند و واقعا نمیدونستند که جاهای که سفر میکنند چه ارزشه معنوی داره
و دسته دیگه که بخاطر درک فضای معنوی اون قسمتها به ان سفر اومده بودند
دسته اول مدام برای چیزهای مختلف بهانه گیری میکردند مثل نوع اهنگ(شاد باشد)غذا(سرموقع سرو شود)خواب(در اتوبوس به هیچ عنوان)جایگاه های توقف بین راهی(تفریحی و جذاب باشد)پوشش(انطور که خود میپسندیم نه انگونه که عرف جامعه تعیین میکند)و هربار سراینگونه مسائل چنان بحثی در اتوبوس با رییس کاروان راه می انداختند که بقیه مسافران اذیت میشدند
دسته دوم نوع اهنگ(مذهبی یا خاموش)غذا(زیاد مهم نیست) نماز(سرساعت توقف اتوبوس)پوشش(معمولی)و در اخر خواستار کمی توضیحات از طرف مسئول کاروان برای مناطق دیده شده
رانندگان اتوبوس موزیک(شاد)توقف برای نماز(مدتی قبل از قضا شدن)رعایت قوانین برحسب نمره از20(8)با دوبار جریمه از سمت پلیس
ولی با تمام این تعریفها صبر. ایثار.گذشت شهدا واقعا ستایش برانگیز بود و به تمام این اتفاقات میارزید
جاهای که رفتم (تنگه مرصاد)(قصرشیرین)(بیمارستان سوسن)(دریاچه زریوار واقع در مریوان)(باشگاه افسران واقع در سنندج)(غار علیصدر واقع در همدان) واقعا زیبا و سرشار از انرزی بود شاید در روزهای بعد خاطرات جالبشو براتون تعریف کردم

جمعه 30 مرداد 94 - 19:08  
 
16
 
6
شازده کوچولو
شازده کوچولو

از امروز می خوام یکم از خودمو زندگیم بگم
شاید چون تنهاتر از روزای بچگی مم و اینجا دنبال تایید ی اشنا میگردم
امروز دلم هوای خواندن کرد نمی دانستم چه میخواهم صفحات وب را بالا و پایین می کردم که چشمم به داستان شازده کوچولو افتاد
هیچ وقت دنبالش نبودم چون فکر میکردم قصه کودکانه ایست و برای من که فکر میکردم بزرگ شده ام خوب نباشد
اما امروز نیروی مرا جذب خواندن ان داستان کرد و وقتی خواندم دیدم که حرفای دل کودکم را میزند
شازده کوچولوی قصه از اهلی شدن حرف میزد و من چه مشتاقانه خواهان اهلی شدن شدم ولی کاش این اهلی شدنم به دست پدری یا برادری یا کسی که بودن با او برایم حلال بود انجام میشد
کاش مردان زندگی ام محبتشان را از من دریغ نمی کردند و به بهانه های مختلفی مثل (مرد باید هیبت داشته باشد ) قیافه های عبوسشان را مهمان چشمان همیشه مشتاقم را که ذره ای لبخند می خواست نمی کردند
شاید اگر تشنه محبت مردان زندگی ام نبودم محتاج محبتهای دروغین مجازی نمیشدم و شاید پاکترو مهربانتر می ماندم