عشق...

پرشین فال

امروز بعدازظهر روز پنج شنبه یکم تیر 96 - ساعت :
کانال تلگرام پرشین فال
درباره صفحه :
 
13
| مدیر : lav
این صفحه رو واسه زمانی گذاشتم که دلم گرفت.می خوام شما به دلتنگم نظر بدین.
یک شنبه 08 شهریور 94 - 13:20  
 
7
 
0

http://upload.98love.ir/up/uploads/1439527775941.jpg

دو شنبه 02 شهریور 94 - 19:42  
 
8
 
1

این بوسای پایین واسه دخترای پرشین

دو شنبه 02 شهریور 94 - 19:41  
 
7
 
0

چهار شنبه 28 مرداد 94 - 2:10  
 
10
 
0

انقدر نوشته هایم غم گین که آنقدر من تنها کهکه آنقدر تنهایی سخت که نمی دانی.............

چهار شنبه 28 مرداد 94 - 2:04  
 
13
 
0

چه شوری می زند دلموقتی.....
در چشم دیگران
اینقدر شیرن می شویی

دو شنبه 26 مرداد 94 - 16:17  
 
17
 
1

دختری نابینا عاشق پسری بود که آرزو داشت چشمانش میدید که بتواند دوست پسرش را ببیند و دو چشم پیدا شد و به او پیوند زده شد وقتی چشمان دختر بینا شد دید دوست پسرش کور است و به او گفت من تو را نمیخواهم و پسرک با دلی شکسته رفت و هنگام رفتن به دختر گفت من رفتم ولی مراقب چشمان من باش.

از گل آفتابگردان پرسیدن چرا شبها سرت پاینه گفت چون شبها ستارها به من چشمک میزنن و من نمیخوام به خورشید خیانت کنم

بجای دسته گلی که فردا در قبرم نثارم میکنی امروز با شاخه گلی کوچک یادم کن/بجای سیل اشکی که فردا بر مزارم میریزی امروز با تبسمی شادم کن/بجای متنهای تسلیت که فردا برایم مینویسی امروز با پیام کوچکی شادم کن/....من امروز به تو نیاز دارم نه فردا.....

به حق اون خداوندی که یکتاست/وجودش باعث گرمی دلهاست/دلم در عاشقی به قد دریاست/ولیکن مثل دریا تک و تنهاست.

مردم ای کاش پریشانی زلفت بیند تا نگویند پریشانی من بی سبب است.

آزاد اگر باشد دلی زلفت گرفتارش کندور خفته باشدفتنه ای چشمه تو بیدارش کند.

زندگی اجبار است/مرگانتظار است/جدایی دشواراست/یاد توتکراراست/من عاشق این تکرارم...

نخ داخل شمع از شمع پرسید:چرا وقتی من میسوزم توهم آب میشی؟ شمع گفت:مگه میشه کسی که تو قلبمه بسوزه...

دو شنبه 26 مرداد 94 - 16:16  
 
17
 
0

عشق یعنی سکوت دو نگاه

خنده ات از عشق لبریز ، اما بی صدا . . .

دو شنبه 26 مرداد 94 - 16:16  
 
15
 
0

خوشحالی که دلمو شکستی؟؟؟

بدان ای نازنین آنچه شکستی تصویر زیبای خودت بود که در دلم ساخته بودی

دو شنبه 26 مرداد 94 - 16:15  
 
17
 
0

عاشقت خواهم ماند بی آنکه بدانی دوستت خواهم داشت

بی آنکه بگویم درد دل خواهم گفت بی هیچ گمانی گوش خواهم داد

بی هیچ سخنی در آغوشت خواهم گریست بی آنکه حس کنی در تو ذوب خواهم شد

بی هیچ حراراتی اینگونه شاید احساسم نمیرد

دو شنبه 26 مرداد 94 - 16:15  
 
14
 
0

ندگی اجبار است ... مرگ انتظار است ...

عشق یك بار است ... جدایی دشوار است ...

ولی یاد تو تكرار است ... !

دو شنبه 26 مرداد 94 - 16:14  
 
13
 
0

بی آنکه حس کنی در تو ذوب خواهم شد

بی هیچ حراراتی اینگونه شاید احساسم نمیرد

دو شنبه 26 مرداد 94 - 16:13  
 
15
 
0

می‌گویند سه چیز زاده عشق نیست: جدایی، سفر، فراموشی، ولی آن زمان که تو مرا تنها گذاشتی و فراموشم کردی من لحظه لحظه عاشقت شدم

دو شنبه 26 مرداد 94 - 16:13  
 
14
 
0

عشق يعني چون خورشيد تابيدن بر شبهاي دوست.و چون برف ذوب شدن بر غمهاي دوست

دو شنبه 26 مرداد 94 - 16:12  
 
13
 
1

امپراطور يونان به كورش گفت: ما براي شرف مي‌جنگيم و شما براي ثروت! كورش در جواب گفت: هركس براي نداشته‌هايش مي‌جنگد!

یک شنبه 25 مرداد 94 - 2:45  
 
17
 
3

هفته ی اول جدایی هر شبت گریه اس:::
هر لحظه به فکرشی::::شبا با عکسش میخوابی
هفته ی دوم سخت تر میشه:::نفست میخواد بگیره انگار::::بی تابی:::خنده هات جاشونو میدن به گریه
ماهه اول::::هنوز شاید امید داری که برگرده:::هرشب پیجشو چک میکنی::::کامنت های زیرشو میخونی
ماهه دوم اما کم کم بیخیالش میشی::::خنده میاد رو لبت::::از فاز غم میکشی بیرون::::با رفیقات میری بیرون:::منتها…یه جا…یه لحظه دلتنگی دوباره مچتو میگیره…. ماهه سوم…هه::::اسمش یا مخفف اسمش رو ناخود اگاه گوشه ی همه ی کتابات مینویسی:::موقع درس حواست میره پیشش:::میخوای ازش خبر بگیری…ولی نمیشه
میگذره شیش ماه یه سال دو سال با خیلیا بعده اون بودی شاید::::از خیلیا {دوستت دارم} شنیدی
قیافش از یادت رفته تنها چیزی که ازش برات مونده یه سریع خاطره ی مبهمه تموم شد شبای بی قراریت تموم شد
فقط یه چیزیو بدوناز این به بعد هیشکی عین اون نمیتونه دلتو بلرزونه هیشکی

یک شنبه 25 مرداد 94 - 2:41  
 
15
 
1

داستان عاشقانه:

از روی نیمکت برخاست، لباس ارتشی اش را مرتب کرد و به تماشای انبوه مردم که راه خود را از میان ایستگاه بزرگ مرکزی پیش می گرفتند، مشغول شد. او به دنبال دختری می گشت که چهره ی او را هرگز ندیده بود، اما قلبش را می شناخت؛ دختری با یک گل سرخ. از سیزده ماه پیش دلبستگی اش به او آغاز شده بود. از یک کتابخانه ی مرکزی در فلوریدا، با برداشتن کتابی از قفسه ناگهان خود را شیفته و محسور یافته بود، اما نه شیفته ی کلمات کتاب، بلکه شیفته ی یادداشت هایی با مداد که در حاشیه صفحه های آن به چشم می خورد. دست خطی لطیف که بازتابی از ذهنی هشیار و درون بین و باطنی ژرف داشت. در صفحه ی اول جان توانست نام صاحب کتاب را بیاید: ”دوشیزه هالیس می نل.” با اندکی جست و جو و صرف وقت، اوتوانست نشانی دوشیزه هالیس را پیدا کند. جان برای او نامه ای نوشت و ضمن معرفی خود از او درخواست کرد که به نامه نگاری با او بپردازد. روز بعد جان سوار کشتی شد تا برای خدمت در جنگ جهانی دوم عازم شود. در طول یک سال و یک ماه پس از آن، آن دو به تدریج با مکاتبه و نامه نگاری به شناخت یکدیگر پرداختند. هر نامه همچون دانه ای بود که بر خاک قلبی حاصلخیز فرو می افتاد و به تدریج عشق شروع به جوانه زدن کرد. جان درخواست عکس کرد، ولی با مخالفت میس هالیس رو به رو شد. به نظر هالیس اگر جان قلبا به او توجه داشت، دیگر شکل ظاهری اش نمی توانست برای او چندان با اهمیت باشد. ولی سر انجام روز بازگشت جان فرا رسید. آنها قرار نخستین ملاقات خود را گذاشتند:” هفت بعد از ظهر در ایستگاه مرکزی نیویورک.” هالیس نوشته بود:” تو مرا از روی گل سرخی که بر کلاهم خواهم گذاشت، خواهی شناخت.” بنا براین راس ساعت هفت، جان به دنبال دختری می گشت که قلبش را سخت دوست می داشت اما چهره اش را هرگز ندیده بود. ادامه ی ماجرا را از زبان خود جان بشنوید.
” زن جوانی داشت به سمت من می آمد، بلند قامت و خوش اندام، موهای طلایی اش در حلقه های زیبا کنار گوشهای ظریفش جمع شده بود، چشمان آبی رنگش به رنگ آبی گلها بود و در لباس سبز روشنش به بهاری می مانست که جان گرفته باشد. من بی اراده به سمت او قدم برداشتم، کاملا بدون توجه به اینکه او آن نشان گل سرخ را بر روی کلاهش ندارد. اندکی به او نزدیک شدم. لبهایش با لبخند پر شوری از هم گشوده شد، اما به آهستگی گفت: ممکن است اجازه دهید عبور کنم؟ بی اختیار یک قدم دیگر به او نزدیک شدم و در این حال میس هالیس را دیدم. تقریبا پشت سر آن دختر ایستاده بود، زنی حدودا ۴۰ ساله با موهای خاکستری رنگ که زیر کلاهش جمع شده بود. اندکی چاق بود و مچ پای نسبتا کلفتش توی کفشهای بدون پاشنه جا گرفته بودند.
« دختر سبز پوش از من دور می شد. من احساس کردم که بر سر یک دو راهی قرار گرفته ام. از طرفی شوق تمنایی عجیب مرا به سمت آن دختر سبز پوش فرا می خواند و از سویی علاقه ای عمیق به زنی که روحش مرا به معنای واقعی کلمه مسحور کرده بود، به ماندن دعوتم می کرد.»
« او آنجا ایستاده بود، با صورت رنگ پریده و چروکیده اش که بسیار آرام و موقر به نظر می رسید و چشمانی خاکستری و گرم که از مهربانی می درخشید. دیگر به خود تردید راه ندادم. کتاب جلد چرمی آبی رنگی در دست داشتم که در واقع نشان معرفی من به حساب می آمد، از همان لحظه فهمیدم که دیگر عشقی در کار نخواهد بود اما چیزی به دست آورده بودم که ارزشش حتی از عشق بیشتر بود؛ دوستی گرانبهایی که می توانستم همیشه به آن افتخار کنم.»
« به نشانه ی احترام و سلام خم شدم و کتاب را برای معرفی خود به سوی او دراز کردم. با این وجود، وقتی شروع به صحبت کردم، از تلخی ناشی از تاثری که در کلامم بود، متحیر شدم.« من جان بلانکارد هستم و شما هم باید دوشیزه می نل باشید. از ملاقات شما بسیار خوشحالم. ممکن است دعوت مرا به شام بپذیرید؟» چهره ی آن زن با تبسمی شکیبا از هم گشوده شد و به آرامی گفت:« فرزندم من اصلا متوجه نمی شوم! ولی آن خانم جوان که لباس سبز به تن داشت و هم اکنون از کنار ما گذشت از من خواست که این گل سرخ را روی کلاهم بگذارم و گفت اگر شما مرا به شام دعوت کردید، باید به شما بگویم که او در رستوران بزرگ آن طرف خیابان منتظر شماست. او گفت که این فقط یک امتحان است!»
نکته: طبیعت حقیقی یک قلب تنها زمانی مشخص می شود که به چیزی به ظاهر بدون جذابیت پاسخ بدهد.
سعیدگل محمدی

یک شنبه 25 مرداد 94 - 2:39  
 
14
 
0

آهنگ تگرگ میثم ابراهیمی و مازیار فلاحی
بیدارمو خواب میبینم
حالم از این بدترم میشه تو تنهایی
با دیوارای این خونه
حرف میزنم همیشه تو تنهایی
همیشه همینه دنیا
هرچی عاشق تر باشی تنهاتر میمونی
باید عادت کنم کم کم
خیلی سخته احساس پشیمونی
دوریت داره میبره منو
هرشب پای وحشت مرگ
تنها داره میمیره دلم
تنها زیر باد و تگرگ
دوریت داره میبره منو
هرشب پای وحشت مرگ
تنها داره میمیره دلم
تنهام زیر باد و تگرگ
شب اومده تو آغوشم
خنده هام عادی نیست غم دارم بغضم درده
تو خیال خامم میگم
یه روزی اون روزا دوباره برمیگرده
یجوری بهت وابستم
گُم میشم هر شب تو عکسای روی دیوار
یه غمی تو قلبم دارم
دنیام خلاصه میشه تو این گیتار
دوریت داره میبره منو
هرشب پای وحشت مرگ
تنها داره میمیره دلم
تنهام زیر باد و تگرگ
دوریت داره میبره منو
هرشب پای وحشت مرگ
تنها داره میمیره دلم
تنهام زیر باد و تگرگ

یک شنبه 25 مرداد 94 - 2:36  
 
12
 
0

لم برای کسی تنگ است ،
که آفتاب صداقت را به میهمانی گلهای باغ می آورد ،
دلم برای کسی تنگ است ،
که بود با من و ، پیوسته نیز بی من بود !
کسی که بی من ماند ،
کسی که با من نیست ،
کسی دگر کافی ست !

یک شنبه 25 مرداد 94 - 2:35  
 
11
 
1

جهان جای کوچکی میشود برای یک عاشق
آن زمان که معشوق به وی پیامی دهد

یک شنبه 25 مرداد 94 - 2:34  
 
11
 
1

چه زیباست تو باشی و عشق باشد و امید
و چه تلخ است…
تو نباشی و عشق نباشد و امید

یک شنبه 25 مرداد 94 - 2:32  
 
11
 
1

برگــرد عشق قدیمی و دیرین من؛
برگرد و بگو دوستـت دارم
.
.
.
تا با پشــــت دست چنان بــــر دهانت بکوبم
تا آرزوی داشتن یـک دندان را به گــــــــــور بـبـــری
چه برسد به من و یک عشق حقیقی..

یک شنبه 25 مرداد 94 - 0:50  
 
12
 
0

ای کاش دنیا ساعت بود و منو تو عقربه های ان تا هر یک ساعت یکبار به هم می رسیدیم...

یک شنبه 25 مرداد 94 - 0:48  
 
11
 
0

وقتی کسی گفت نم تونم بی تو زندگی کنم یعنی به نبودنت فکرکرده...

یک شنبه 25 مرداد 94 - 0:45  
 
14
 
0

می دونی takzang یعنی چی؟
تا:t
آخر:a
خط:k
زندگیم:z
عاشق:a
نگاه:n
قشنگتم:g
پس بدون بخاطر کم شارزی نیست تک میزنم!

یک شنبه 25 مرداد 94 - 0:34  
 
13
 
0

(دل)
این کلمه ی بی نقطه گاهی برایت تنگ می شود تاحد یک نقطه..

یک شنبه 25 مرداد 94 - 0:31  
 
11
 
0

دلم برای خودم تنگ شدههمونی که قبلا بودم همونی که هنوز قلبش نشکسته بود

یک شنبه 25 مرداد 94 - 0:30  
 
12
 
0

اگر دلت گرفت سکوت کن این روزا هیچ کس معنی دل تنگی رانمی فهمد...........................

یک شنبه 25 مرداد 94 - 0:28  
 
11
 
0

برگرد این دل هرجه تنگ تر شود
جای خودت تنگ تر می شود

شنبه 24 مرداد 94 - 11:45  
 
12
 
1

هر روز این عشق یک طرفه راطی
می کنم
یک بار هم تو گامی بدین سو بردار.....
نترس جریمه اش بامن.

شنبه 24 مرداد 94 - 11:42  
 
11
 
0

داره برف میاد نگاه کن ....هروقت برف سیاه بارید بهم خبر بده چون اون موقع من دیگه دوستت ندارم

12