دلتنگی

پرشین فال

امروز بعدازظهر روز دو شنبه بیستم آذر 96 - ساعت :
کانال تلگرام پرشین فال
درباره صفحه :
 
30
| مدیر : علیرضا
آدمک آخر دنیاست بخند :-‏‏(‏
جمعه 29 آبان 94 - 3:28  
 
12
 
4

ﭼﻘﺪﺭ ﺍﺷﺘﺒﺎﻩ ﻣﯿﮑﻨﻨـﺪ ﺁﻧﻬﺎﯾﯽ ﮐﮧ ﻣﯿگﻮﯾﻨﺪ :
ﻣﺮﺩ ﺑـﺎﯾﺪ ﻗﺪ ﺑﻠﻨﺪ ﺑـﺎﺷﺪ...
ﭼﺸﻤـﻭ ﺍﺑـﺮﻭ ﻣﺸﮑﯽ ﺑـﺎﺷﺪ...
ﺗﮧ ﺭﯾﺶ ﺩﺍﺷتﮧ ﺑـﺎﺷﺪ..
ﻭ !!...
ﻣﻦ ﻣﯿﮕﻮﻡ :
ﻣﺮﺩ ﺑاﯾﺪ ﺑﺎﻭﺟــﻮﺩ ﺗﻤﺎﻣﻪ ﻏﺮﻭﺭﺵ , ﻣﻬﺮﺑـﺎ ּט ﺑﺎﺷﺪ...
ﺑﺎﻭﺟﻮﺩ ﺗﻤﺎمﻪ ﻟﺠﺒﺎﺯﯾﻬﺎﯼﺵ , ﻭﻓﺎﺩﺍﺭ ﺑﺎﺷﺪ....
ﺑــﺎﻭﺟﻮﺩ ﺗﻤﺎﻣــــﻪ ﺧﺴﺘگﮯ ﻫﺎﯾﺶ , ﺻﺒـﻮﺭ ﺑﺎﺷﺪ...
ﺑﺎﻭﺟﻮﺩ ﺗﻤﺎﻣﻪ ﺳﺨﺘﯽ ﻫﺎﯾﺶ , ﻋﺎﺷﻖ ﺑﺎﺷﺪ...
ﻣﺮﺩ ﺑﺎﯾﺪ ﻣﺤﮑﻢ ﺑﺎﺷﺪ...

جمعه 29 آبان 94 - 3:04  
 
11
 
2

پسـری که ازت نپرسـه کجا میـری ،کجا میـای ؟،
بهـت نگه زود میـری خونـه ،
نگه رسیـدی زنـگ بـزن ،

نگـه روسریتـو بکـش جلـو ،
روزی 10بـار زنگ نزنـه ،...
جلوی دوستـاش دستتـو سفـت تر نگیـره ،
نگه فقـط 5min بیـا جلـوی در ببینـمـت ،
نبرتـت برف بـازی ،
واست عروسـک و پاستیـل و لواشک نخـره . .
اصلاً پسـر نیــــــــــــــــست . . .اشیاســـــت..

جمعه 29 آبان 94 - 3:03  
 
10
 
0

بـــرای دوســـت داشتــــــنت
محتــــاج دیدنـــــت نیستــــــم...
اگر چــــــه نگاهـــــــت آرامـــــم می کنــــد
محـــــتاج سخن گفـــتن با تو نیســــــتم...
اگر چــــــــه صدایت دلـــــم را می لــــرزاند
محـــــــتاج شــــــــــانه به شانه اتـــ بودن نیســــــــتم...
اگر چــــــه برای تکیه کـــــــــردن ،
شـــــــــانه ات محــــــــکم ترین و قابل اطمـــــــینان ترین است!
دوست دارم بــــــــــدانی ،
حتی اگر کنـــــــارم نباشـــــــــی ...
باز هم ، نگاهـــــــــــت می کنم ...
صدایت را می شــــــــــنوم و به تو تکیـــــه می کنم
همیـــــــشه با منی ،
و همیشه با تو هــــــــــستم، هر جا که باشـــــــی..

دو شنبه 29 تیر 94 - 13:17  
 
29
 
22
دلـــــم تــــــنـــــــــگ شــــــــده
گاهي دلم براي خودم تنگ ميشود...
گاهي دلم براي باورهاي گذشته ام تنگ ميشود...
گاه دلم براي پاكيهاي كودكانه ي قلبم ميگيرد...
گاهي دلم از رهگذراني كه در اين مسير بي انتها آمدند و رفتند، خسته
ميشود....
گاهي دلم از راهزناني كه ناغافل دلم را ميشكنند میگیرد...
گاهي آرزو ميكنم اي كاش...
دلي نبود تا تنگ شود... تا خسته شود... تابشكند...
دو شنبه 29 تیر 94 - 13:15  
 
28
 
3
من به اندازه یک آسمان دلم گرفته می خواهم گریه کنم
می خواهم فریاد بزنم کاش می توانستم خودم را از خود بیچاره ام بگیرم
کاش می توانستم نباشم بمیرم...
کاش می توانستم خود را از این شب طولانی رویاها برهانم...
کاش می توانستم خاموش شوم و زبان فرو بندم فنا شوم _ محو شوم...
من از این روزگار خسته شده ام...
از این لحظه هایی که حال مرا نمی فهمند و کند می گذرند بیزارم...
من از تمام بایدها و شایدها متنفرم...
دو شنبه 29 تیر 94 - 13:14  
 
26
 
1
هیچ انتظاری از کسی ندارم!
و این نشان دهنده ی قدرت من نیست !
مسئله، خستگی از اعتمادهای شکسته است
دو شنبه 29 تیر 94 - 13:11  
 
25
 
1
گاهی حجم دلتنگی هایم ان قدر زیاد میشود که دنیا با تمام وسعتش برایم تنگ میشود...
دلتنگم...دلتنگ کسی که گردش روزگارش به من که رسید از حرکت ایستاد...
دلتنگ کسی که دلتنگی هایم را ندید...
دلتنگ خودم...
خودی که مدتهاست گم کرده ام...
گذشت ان زمان که فقط یک بار از دنیا میرفتیم...
حالا دیگر یکبار از شهر میرویم ...یک بار از دیار... یکبار از یاد...یک بار از دل...و یک بار از دست...