این فقط یک عاشقانه آرام است

پرشین فال

امروز قبل ازظهر روز سه شنبه بیست و یکم آذر 96 - ساعت :
کانال تلگرام پرشین فال
درباره صفحه :
 
36
| مدیر : asheghane
اینجا
صفحه منه...
...
خوش اومدیننن : )
شما هم دوست دارید تو این بحث شرکت کنید؟! :))
همین حالا ثبت نام کنید
#35571 asheghane asheghane میگه :
شنبه 11 اردیبهشت 95 - 23:08  
 
8
 
4
........................
........................

........................

#35521 asheghane asheghane میگه :
چهار شنبه 08 اردیبهشت 95 - 9:00  
 
6
 
1
بهار
بهار

..................

#35492 asheghane asheghane میگه :
شنبه 04 اردیبهشت 95 - 20:30  
 
6
 
0

چشمی دارم همه پر از صورت دوست
با دیده مرا خوشست ، چون دوست دروست
از دیده دوست فرق کردن نه نکوست ...
یا دوست به جای دیده ، یا دیده خود اوست

#35491 asheghane asheghane میگه :
شنبه 04 اردیبهشت 95 - 20:29  
 
5
 
0

ابر می بار د و من می شوم از یار
چون کنم دل به چنین روز ز دلدار جدا
ابر و باران و من و یار،ســــــتاده به وداع
من جدا گریه کنان ،ابر جدا ، یار جدا

#35462 asheghane asheghane میگه :
چهار شنبه 01 اردیبهشت 95 - 20:06  
 
8
 
0
اردی بهشت ...بهشت من
اردی بهشت ...بهشت من

.......

#35190 asheghane asheghane میگه :
پنج شنبه 19 فروردین 95 - 20:33  
 
11
 
0

سر می کشم در آیینه و حیرانــــــــــم از خودم...
بر من چه رفته است که پنهانم از خودم؟

خود را مرور میکنم و فکر میکنم...
من جز حدیث رنج .... چه میدانم از خودم؟

عمریست هر چه میکشم از خویش میکشم...
باید دوباره روی بگردانم از خودم....

آن رهبرم که گرچه همه رهروم شدند...
برگشته در هوای تو ....
ایـــــــــــــمانم از خودم...

باید دگر به خوش بگویم که عاشقم...
تا کی همیشه چهره بپوشانم از خودم...

از تن به تیغ عشق سرم را جدا نمای....
تا چهره ای دوباره برویانم از خودم...

هر روز میرم سر آن کوچه قدیم...
آن قــــــــدر پر شتاب ... که می مانم از خودم ...

امشب چگونه از تو بگویم ... چگونه ...آه
چیزی ندارم از تو ... پشیمانم ازخودم...

#35189 asheghane asheghane میگه :
پنج شنبه 19 فروردین 95 - 20:26  
 
10
 
0

دو چشم هات که راه ستاره را بلدند...
جهان بی کلمه، بی نشانه ، بی عددند...

تمامی کلماتم به گریه می افتند..
دقایق "تو کی از راه میرسی ؟"چه بدند

#35188 asheghane asheghane میگه :
پنج شنبه 19 فروردین 95 - 20:24  
 
8
 
0

در دلم
شاعری همچو شمع شعله می کشد...
پروانه نارنجی من
هر قطره ای که می چکم ...
یک شعر به دامنت می افتد...
بزن به موهایت و راه بیفت...
میخواهم آمدنت را قاب بگیرم...

#35128 asheghane asheghane میگه :
یک شنبه 15 فروردین 95 - 15:23  
 
10
 
0

به یاد نمی آورم چه شد ...
اما...
پروانه ندیده بودم
که آنقدر دلش بگیرد
که برود از نو برای خودش پیله دست و پا کند...

#35127 asheghane asheghane میگه :
یک شنبه 15 فروردین 95 - 15:19  
 
9
 
0
............................
............................

.................

#35126 asheghane asheghane میگه :
یک شنبه 15 فروردین 95 - 15:09  
 
10
 
0
..................
..................

کجاست...

#35125 asheghane asheghane میگه :
یک شنبه 15 فروردین 95 - 15:08  
 
9
 
0
...........
...........

....

#35124 asheghane asheghane میگه :
یک شنبه 15 فروردین 95 - 15:07  
 
10
 
0
زندگی
زندگی

...

#34748 asheghane asheghane میگه :
دو شنبه 17 اسفند 94 - 23:35  
 
10
 
0

دسته منو بگیر
حالم جهنمه
از حس هر شبم
هر چی بگم کمه
بغضم غرورمو یاری نمیکنه
این گریه ها برام کاری نمیکنهههه
هر شب دلم دریای آتیشه
از این بدتر مگه میشه؟
حال هیشکی تو دنیا
بدتر از حال من نیست
دردی رو زمین بدتر از همین
درد تنها شدن نیست
.
وتوکه تو همیشه خاطره هامی
توکه چه نباشی چه باشی باهامی
همه وجوده من ارومه با تو
واسه یه لحظه عذابمو کم کن
اگه هنوزک عاشقمی کمکم کن
نمیگیره هیچکسی تو قلبم
جاااتو
هر شب دلم دریای آتیشه
از این بدتر مگه میشه
حال هیشکی تو دنیا
بدتر از حال من نیست
دردی رو زمین
بدتر از همین
درد تنها شدن نیست

#34611 asheghane asheghane میگه :
یک شنبه 09 اسفند 94 - 21:07  
 
9
 
0

آنجا که " زن " بودن
" گناه " یست
که باید پوشانده شود
ببین باد
چه عاشقانه
" جهنمی " می شود ...!

#34610 asheghane asheghane میگه :
یک شنبه 09 اسفند 94 - 21:04  
 
8
 
0

نیلوفرانه دوستت دارم …
من درست مثل خودم ...
همیشه...
وهنوزهم ...
دوستت دارم !

#34609 asheghane asheghane میگه :
یک شنبه 09 اسفند 94 - 21:00  
 
6
 
0

دل گمراه من چه خواهد کرد

با بهاری که می‌رسد از راه؟

با نیازی که رنگ می‌گیرد

در تن شاخه‌های خشک و سیاه؟



دل گمراه من چه خواهد کرد؟

با نسیمی که می‌تراود از آن

بوی عشق کبوتر وحشی

نفس عطرهای سرگردان؟



لب من از ترانه می‌سوزد

سینه‌ام عاشقانه می‌سوزد

پوستم می‌شکافد از هیجان

پیکرم از جوانه می‌سوزد



هرزمان موج می‌زنم در خویش

می‌روم، می‌روم به جائی دور

بوتۀ گر گرفتۀ خورشید

سرراهم نشسته در تب نور



من زشرم شکوفه لبریزم

یار من کیست، ای بهار سپید؟

گر نبوسد در این بهار مرا

یار من نیست، ای بهار سپید



دشت بی‌تاب شبنم آلوده

چه کسی را به خویش می‌خواند؟

سبزه‌ها، لحظه‌ای خموش، خموش

آنکه یار من است می‌داند!



آسمان می‌دود زخویش برون

دیگر او در جهان نمی‌گنجد

آه، گوئی که این همه "آبی"

در دل آسمان نمی‌گنجد



در بهار او زیاد خواهد برد

سردی و ظلمت زمستان را

می‌نهد روی گیسوانم باز

تاج گلپونه‌های سوزان را



ای بهار، ای بهار افسونگر

من سراپا خیال او شده‌ام

در جنون تو رفته‌ام زخویش

شعر و فریاد و آرزو شده‌ام



می‌خزم همچو مار تبداری

بر علف‌های خیس تازۀ سرد

آه با این خروش و این طغیان

دل گمراه من چه خواهد کرد؟

#34608 asheghane asheghane میگه :
یک شنبه 09 اسفند 94 - 20:59  
 
8
 
0
فال حافظ
فال حافظ

.............

#34452 asheghane asheghane میگه :
چهار شنبه 05 اسفند 94 - 23:06  
 
6
 
0

جزایی بالاتر از این نیستتتت
به کسی دل ببندی که ....
قسمت تو نیست ...
.
.
.
جزایی بالاتر از این نیست....

#34429 asheghane asheghane میگه :
چهار شنبه 05 اسفند 94 - 9:12  
 
7
 
0
...................
...................

ﻣﯽ ﺑﻮﺳﻢ ﻭ ﻣﯽ ﮔﺬﺍﺭﻡ ﮐﻨﺎﺭ ﺗﻤﺎﻡ ﭼﯿﺰﻫﺎﯾﯽ ﮐﻪ ﻧﺪﺍﺭﻡ ﺭﺍ ﺩﺳﺘﻬﺎﯾﺖ ﺭﺍ، ﻋﺎﺷﻘﯽ ﺍﺕ ﺭﺍ، ﻫﻤﻪ ﺭﺍ ... ﻋﺎﺩﺕ ﺍﺣﻤﻘﺎﻧﻪ ﺍﯼ ﺳﺖ ﭼﺴﺒﯿﺪﻥ ﺑﻪ ﭼﯿﺰﻫﺎﯾﯽ ﮐﻪ ﻧﺪﺍﺭﻣﺸﺎﻥ

#34428 asheghane asheghane میگه :
چهار شنبه 05 اسفند 94 - 9:09  
 
8
 
0
.......................
.......................

قدم نزن اینـــجا
این شعرها آنقدر بــــــارانی اند
که میترسم تمــــام لحظه هـــــایت خیس شوند

#34419 asheghane asheghane میگه :
سه شنبه 04 اسفند 94 - 21:04  
 
8
 
4
سراب
سراب

مثل یک لیوان آب در دل کویر طعم سراب می‌دهی

#34418 asheghane asheghane میگه :
سه شنبه 04 اسفند 94 - 20:52  
 
10
 
0
..................
..................

فرقی نمی کند که اتاق
بوی بهار نارنج گرفته باشد
یا عطرِ ریحان و لیمو
این عشق را تو دم کرده ای ...

#34417 asheghane asheghane میگه :
سه شنبه 04 اسفند 94 - 20:12  
 
6
 
0
...................
...................

زندگی در چشم من...
شب های بی مهتاب را ماند..
شعر من
نیلوفر پژمرده در مرداب را ماند...

#34322 asheghane asheghane میگه :
جمعه 30 بهمن 94 - 0:11  
 
7
 
0
,,,,,,,,,,,,,,,,,
,,,,,,,,,,,,,,,,,

,,,,,,,,

#34284 asheghane asheghane میگه :
سه شنبه 27 بهمن 94 - 21:05  
 
8
 
2
..................
..................

تلخ بگو ...
راست بگو...
تا شب یلداست بگو...
تا نفسم هست بگو ...
هر چی دلت خواست بگو....
......

#34007 asheghane asheghane میگه :
جمعه 16 بهمن 94 - 21:29  
 
7
 
0

خبــــــــ ...
بازم اومدیم...
بازم برگشتیم..
کارها مونم کردیم..
درس هامونم خوندیم....
موفق شدیم...(به خواست خدا)
دست از پا هم خطا نکردیم...
وظیفمونو انجام دادیم...
عاقل بودیم...
دختر خوبی بودیم...
همونی که باید میبودیم ،بودیم...
.....
اره خب
همه اینا بودیم...
همه این بودن ها هم انصافا ..خیلی خوب بود ...
ولی خب...
بعدش؟...
بعدش چی؟
اصلا...
.
.
.
خب که چی؟...

#33922 asheghane asheghane میگه :
دو شنبه 05 بهمن 94 - 1:35  
 
11
 
9
...........................
...........................

سلام بعد از 3ماه...

#33921 asheghane asheghane میگه :
دو شنبه 05 بهمن 94 - 1:34  
 
8
 
0

ســـکوت!!!

شــــب ،
خسته ام...

دستانم سرد است

از سرما مي لرزد اما...

چه كسي باور مي كند ؟؟؟؟

كاش مي دانستم دلتنگي كجاي اين قلب را تسخير مي كند

تا بر آن پرده سياهي كشم ...

صدايش را خاموش كنم و او را از خود جدا .

باور نمي كنم ....باور نمي كنم .

باور نمی کنم که دلتنگ باشم

سرد است اما باز هم دل به شلاق هاي آسمان مي سپارم .

صورتم را رو به سوي آسمان مي برم .

به چشمهاي سرخ رنگش خيره مي شوم .

اشك هايش بر چشمانم مي نشيند .

هر معلولي علتي دارد اما چرا براي معلول سرماي بدنم علتي نميابم ؟

هر عملي عكس العملي دارد

اگر من به تو مي انديشم تو نيز بايد......نه، بايدي در كار نيست

اصلا چه اهميتي دارد

خسته ام ......خسته از فكر پرواز .

واگر بالاخره نتوانم پرواز كنم چه؟

شانه هايم را به علامت بي اهميتي بالا مي اندازم

به خود مي گويم چقدر همه چيز بي معني است.

عده اي مي دوند ، عده اي مي نشينند ، گروهي مي خندند ،

گروهي مي گريند ...اما چرا؟؟؟؟؟؟؟

از اين همه فكر هاي در هم خسته ام

چه غريب است كه روزي چشم باز مي كني و

مي بيني همه كساني كه روزي برايت حكم آشنا داشتند چقدر غريبند.

اصلا همه چيز غريب است غريب.

دلم مي خواست بالاي قله كوهي بودم و فرياد مي زدم خدايا چرا ؟؟؟؟

برگه اي مي گيرم دلم مي خواهد براي كسي بنويسم

يك نفر كه بداند ...

وقتي به خود مي آيم مي بينم تمام كاغذ پر شده است ...

همه جا نوشته شده چرا و هزاران علامت سوال ديگر

{{ كاش روزي اين نقاب ها از چهره ها برداشته شود .}}

احساس خفقان مي كنم ...ضربان قلبم كند و كند تر مي شود ...

چشمانم سنگين مي شود . دلم مي خواهد بخوابم .

ندايي مي شنوم كه فرياد مي زند ...نه ...تو نبايد بخوابي ...

تو اجازه نداري بخوابي ......ولي من مي خواهم بخوابم .

خسته ام .

#31267 asheghane asheghane میگه :
پنج شنبه 23 مهر 94 - 9:28  
 
11
 
0

جــزایــے بـالاتــر از ایــن نیسـتــــــــــــ...

بـه كسـے كـه

قسمـت تــــــــــــو نیسـت ، בلـــ ببنـــבے .... !!