دل نوشته

پرشین فال

امروز قبل ازظهر روز دو شنبه بیستم آذر 96 - ساعت :
کانال تلگرام پرشین فال
درباره صفحه :
 
46
| مدیر : طراح
دوسدارم یه سری متن ها اینجا بنویسم که دوسشون دارم و شاید حرف دل خودم و خیلی از دوستان باشه
امیدوارم هر دوستی که میخونه خوشش بیاد
پنج شنبه 15 بهمن 94 - 19:32  
 
8
 
4

بزرگترین لذت در زندگی انجام کاریست که دیگران می گویند:
تو نمی توانی !

پنج شنبه 15 بهمن 94 - 19:28  
 
5
 
0

مے دانم نمے دانے
چقدر دوستت دارم...

مے دانم نمے دانے
چقدر بے آن ڪہ بدانے
مے توانم دوستت داشتہ باشم
بے آن ڪہ نگاهت ڪنم
صدایت ڪنم
بے آن ڪہ حتے زندہ باشم
مے دانم نمے دانے
تا بہ حال چقدر دوست داشتنت
مرا بہ ڪشتن دادہ است ...

پنج شنبه 15 بهمن 94 - 19:15  
 
5
 
0

چه دلمون بخواد چه نخواد،
خدا یه وقتایی دلش نمیخواد
ما چیزی که دلمون میخواد رو داشته باشیم...!

پنج شنبه 15 بهمن 94 - 19:00  
 
5
 
0

وقتـــی نخـــواستنـت...

آروم بـکــش کـنـــــار...!

غــــم انـگیـــــز اسـت اگـــر تـــو را نـخـــواهـــد؛

مســـخـره اســت اگـــر نفهمــــی؛

احــمقـــانـــه اســت اگــــر اصــرار کـنـــی .

پنج شنبه 15 بهمن 94 - 18:58  
 
3
 
0

همیشه با قصه ی تو به خواب می رفتم
پیش از آنکه قصه به آخر برسد...
امروز اما
قصه به پایان رسید
و من تازه دانستم
پری قصه هایم
در انتهای گیسوانش
چشم انتظار کس دیگری بود..!

سه شنبه 29 دی 94 - 17:38  
 
8
 
0

⇄"شک نکن"دنیاهمینہ⇄

مردبودن" دَرد "دارد ...
نامردبودن " کـِـیـــف "...

خوبی" تــاوان "دارد ...
بدی" احترام "...

پاک باشی" تنهایی"...
خیانت کنی " با کلاســی "...

سه شنبه 29 دی 94 - 17:36  
 
5
 
2

همیشه ....
یک کار هست که، باید انجامش دهی ...
لیسانس بگیری
فوق لیسانس بگیری
دکترا بگیری

همیشه ....
چیزی هست که، باید به آن برسی ...
ازدواج کنی
فرزند بیاوری
و فرزندانت بزرگ شوند
و آنها را به دانشگاه بفرستی ..

همیشه ...
چیزی هست که، باید بخری ...
ماشین خوب و بهتر
خانه خوب و زیباتر
ویلای مفرّح

همیشه ....
یک جایی هست که، باید بروی ...
آن دورها ...
در سرزمین آرزوها ...

فقط یک بار
و برای یک لحظه بایست
و از خود بپرس :
در تمام این سالها ...
کجا بوده ای ?!
برای خودت چقدر بوده ای ؟!

آیا میدانی :
وقتی، در آرزوی چیزی هستی
تمام لحظه های حال از دست رفته اند !
و تو برای خودت زندگی نکرده ای !
و تمام زندگی ات را
برای آرزوهایت خرج کرده ای .
هیچوقت شده که :
برای خودت باشی؟!
به محله قدیمی ات سری بزنی
و ببینی همکلاسیهایت کجایند ?
وچه کرده اند ?!

شده که :
قلم به دست بگیری
و بنویسی ؟
و یا نقاشی کنی ?!

بدون آنکه، فکر کنی، این کار
چه عوایدی خواهد داشت ?!

شده که :
توی کاغذ پاره های قدیمی خانه بگردی
و نامه ای عاشقانه بیابی ?!

بنشینی
و آن را بخوانی؟!
شاید بفهمی که :
معنی عشق، در آن روزگار چه بوده !
تو نبودی ...
و
عشق بود ...
و
تو
روزی، هر چند دور ...
نخواهی بود ...
و
عشق خواهد بود ...

شده که :
توی انباری خانه پدری بگردی
و زیر میز را نگاه کنی
و ببینی آنوقت ها که مدرسه میرفتی
یادگاری ایی نوشته ایی ...
تو
نوشته ایی و رفته ایی ...
حالا ...
تو کجا جا مانده ای؟!

شده که :
قرآن پدر را باز کنی ....
و
یکی یکی نوشته های پدر را ببینی
که تاریخ تولد ها را نوشته
و تو را
نور چشم خطاب کرده؟!
زندگی همین است ....
تو نور چشم کسی بوده ای
که حالا حوصله اش را نداری
و
فرزندت را عاشقانه دوست داری که :
حوصله ات را ندارد ...
تو
یک جا، توی زندگی،
خودت را جا گذاشته ای
و
رفته ای ...
آنهم چه رفتنی !!!
دلت برای خودت تنگ نشده ؟
میترسم :
تنگ نشود
و
دیر شود ...

بگرد دنبال کسی که، تو را
با نام کوچکت صدا کند ...
زنگ بزند
و
بگوید :
هیچ کاری نداشته، فقط دوست داشته صدایت را بشنود ....

بگرد دنبال دوستی که
شریکت نیست ....
بگرد دنبال خودت ...
خودت را پیدا کن
و
بازوانت را دور خودت
حلقه کن
و خود را در آغوش بگیر ...
برای خودت زندگی کن ...

برای بودنت ...

سه شنبه 10 آذر 94 - 12:28  
 
5
 
0

آموزگار نیستم تا عشق را به تو بیاموزم
ماهیان نیازی به آموزگار ندارند… تا شنا کنند..
پرندگان نیز آموزگاری نمی خواهند ..تا به پرواز در آیند….
شنا کن به تنهایی..
بال بگشا به تنهایی..
عشق را دفتری نیست ..
بزرگترین عاشقان دنیا ..
خواندن نمی دانستند….

سه شنبه 10 آذر 94 - 12:27  
 
11
 
0

آدمها می آیند ... گاهی در زندگیت می مانند و گاهی در خاطرت...
آنهایی که در زندگیت می مانند همسفر میشوند...
آنهایی که در خاطرت می مانند، تجربه ای برای سفر می شوند..
گاهی تلخ ، گاهی شیرین...
گاهی با یادشان لبخند میزنی...
گاهی یادشان لبخند از لبانت بر میدارد....
اما تو لبخند بزن حتی به تلخ ترین خاطره هایت...
آدمها می آیند این آمدن باید رخ دهد تا تو بدانی"آمدن"را همه بلدنند...
این"ماندن"است که "هنر" میخواهد...

سه شنبه 10 آذر 94 - 12:25  
 
9
 
2

روزهای رفته ی عمرم را ورق میزنم . . .
چه خاطراتی که زنده نمیشوند. . .
چه روزها که دلم میخواست تا ابد تمام نشوند. . .
و چه روزها که هر ثانیه اش یک سال زمان میبرد. . .
چه فکرها که آرامم کرد ؛ و چه فکرها که روحم را ذره ذره فرسود. . .
چه لبخندهاکه بی اختیار برلبانم نقش بست ؛ و چه اشک هاکه بی اراده از چشمانم سرازیر شد. . .
چه آدم هاکه دلم راگرم کردند و چه آدم ها که دلم را شکستند. . .
چه چیزهاکه فکرش را هم نمیکردم و شد ؛ و چه چیزهاکه فکرم را پرکردو نشد. . .
چه آدم هاکه شناختم ؛ و چه آدم ها که فهمیدم هیچگاه نمیشناختمشان. . .
و سهم من از این عمر رفته یک یادش بخیر میشود و بس. . .
وای از همه ی این یادش بخیرها. . .

دو شنبه 09 آذر 94 - 19:46  
 
8
 
0

وقتی پرنده ای زنده است ، مورچه ها را میخورد ! وقتی میمیرد ، مورچه ها او را مى خورند !زمانه و شرایط در هر موقعی میتواند تغییر کند ! در زندگى هیچ کسى را تحقیر نکنید !شاید امروز قدرتمند باشید . اما یادتان باشد ، زمان از شما قدرتمند تر است !یک درخت میلیون ها چوب کبریت را میسازد ... اما وقتى زمانش برسد ، فقط یک چوب کبریت براى سوزاندن میلیون ها درخت کافیست !پس خوب باشید و خوبى کنید ! 

دو شنبه 09 آذر 94 - 19:43  
 
8
 
4

گاهی وقتــا فـــراموش کن کجــایی،
به کجـا رسیدی و بـه کجـا نرسیدی،
گاهی وقتــا فقط زنــــدگی کن...
یـاد قولهـایـی که به خـودت دادی نبـاش،
یـه وقتـایـی شـرمنــده خــودت نبــاش،
تقصیــر تــــو نیست...
تــــو تلاشتــو کـردی امــا نشد...
یـه وقتـایی جـواب خــودتــو نـــده...
هـر چی پرسید: چرا اینجـای زنــدگی گیــر کردی ؟
لبخنــد بــزن و بــگو کم نــذاشتم امـــا… نشد!!!!!
یه وقتــایی فقط از زنـــده بـــودنت لـــذّت ببـــر...
از بــودن کنار کسانی که دوستشان داری و دوستـت دارن...
از طلوع خورشیــد از صدای آواز قمــری هــا...
از بــاد، بــاران...
از همـه لـــذّت ببـــر...!

دو شنبه 09 آذر 94 - 19:39  
 
6
 
0

قبل از این که بخواهی در مورد من و زندگی من قضاوت کنی

کفشهای من را بپوش و در راه من قدم بزن .

از خیابانها، کوهها و دشت هایی گذر کن که من کردم
اشکهایی را بریز که من ریختم
دردها و خوشیهای من را تجربه کن

سالهایی را بگذران که من گذراندم
روی سنگهایی بلغز که من لغزیدم
دوباره و دوباره برپاخیز و مجدداً در همان راه سخت قدم بزن
همانطور که من انجام دادم …

بعد ، آن زمان می توانی در مورد من قضاوت کنی

دو شنبه 25 آبان 94 - 9:41  
 
12
 
2

گاه دلـــــــم میگیرد ازصداقتـــــم كه هیچكس لایــــــق آن نیست.....
گاه دلــــــــم تنگ میشودبرای وعــــده هایی كه میدانستم نیست اما برای دلخوشیم كافــــی بود....
گاه دلــــــــم میگیرد از سادگـــــی هایم....
گاه دلـــــــم میسوزد برای وفـــــــاداری هایم...
گاه دلـــــم میسوزد برای اشكهایم.....
گاه دلـــــــم میگیرد از روزگــــــــــاری كه درآنم....
این نبـــــــــــــــود آنچه درانتظارش بــــــــــــــــودم

دو شنبه 25 آبان 94 - 9:40  
 
7
 
0

توی یک جمع بی حوصله نشسته بودم
طبق عادت همیشگی مجله را ورق زدم تا به جدول رسیدم
خواندم سه عمودی

یکی گفت بلند بگو

گفتم یک کلمه سه حرفیه

ازهمه چیز برتر است

حاجی گفت: پول

تازه عروس مجلس گفت: عشق

شوهرش گفت: یار

کودک دبستانی گفت: علم

حاجی پشت سرهم گفت : پول، اگه نمیشه طلا، سکه

گفتم: حاجی اینها نمیشه

گفت: پس بنویس مال

گفتم: بازم نمیشه

گفت: جاه

خسته شدم با تلخی گفتم: نه نمیشه

مادر بزرگ گفت:
مادرجان، "عمر" است.

سیاوش که تازه از سربازی آمده بود گفت: کار

دیگری خندید و گفت: وام

یکی از آن وسط بلندگفت: وقت

خنده تلخی کردم و گفتم: نه

اما فهمیدم
تا شرح جدول زندگی کسی را نداشته باشی
حتی یک کلمه سه حرفی آن هم درست در نمی آید !

هنوز به آن کلمه سه حرفی جدول خودم فکر میکنم

شاید کودک پا برهنه بگوید: کفش
کشاورزبگوید: برف
لال بگوید: حرف
ناشنوا بگوید: صدا
نابینا بگوید: نور

و من هنوز در فکرم
که چرا کسی نگفت:
"خدا"

"صادق هدایت"

دو شنبه 25 آبان 94 - 9:29  
 
8
 
0

گویند فقیری به نزد هندوانه فروشی رفت وگفت هندوانه‌ای برای رضای خدا به من بده فقیرم وچیزی ندارم.
هندوانه فروش درمیان هندوانه ها گشتی زد وهندوانهٔ خراب و بدرد نخوری را به فقیر داد.فقیر نگاهی به هندوانه کرد و دید که به درد خوردن نمیخورد،و مقدار پولی که به همراه داشت به هندوانه فروش داد و گفت به اندازه پولم به من هندوانه ای بده.
هندوانه فروش هندوانه خیلی خوبی را وزن کرد و به مرد فقیر داد،فقیر هر دو هندوانه
را رو به آسمان کرد و گفت خداوندا بندگانت را ببین...
این هندوانه خراب را بخاطر تو داده هست و این هندوانه خوب را بخاطر پول.

دو شنبه 25 آبان 94 - 9:28  
 
5
 
0

تفاوت آدم های کوچک , متوسط , بزرگ!

آدم های بزرگ درباره ایده ها سخن می گویند
آدم های متوسط درباره چیزها سخن می گویند
آدم های کوچک پشت سر دیگران سخن می گویند
آدم های بزرگ درد دیگران را دارند
آدم های متوسط درد خودشان را دارند
آدم های کوچک بی دردند
آدم های بزرگ عظمت دیگران را می بینند
آدم های متوسط به دنبال عظمت خود هستند
آدم های کوچک عظمت خود را در تحقیر دیگران می بینند
آدم های بزرگ به دنبال کسب حکمت هستند
آدم های متوسط به دنبال کسب دانش هستند
آدم های کوچک به دنبال کسب سواد هستند
آدم های بزرگ به دنبال طرح پرسش های بی پاسخ هستند
آدم های متوسط پرسش هائی می پرسند که پاسخ دارد
آدم های کوچک می پندارند پاسخ همه پرسش ها را می دانند
آدم های بزرگ به دنبال خلق مسئله هستند
آدم های متوسط به دنبال حل مسئله هستند
آدم های کوچک مسئله ندارند
آدم های بزرگ سکوت را برای سخن گفتن برمی گزینند
آدم های متوسط گاه سکوت را بر سخن گفتن ترجیح می دهند
آدم های کوچک با سخن گفتن بسیار، فرصت سکوت را از خود می گیرند

دو شنبه 25 آبان 94 - 9:26  
 
6
 
0

دلت را بتکان.......
اشتباهاتت وقتی ا؋ـتاد روی زمیـن.....
بگذار همانجا بماند.....
؋ـقط از لا به لای اشتباه هایت،یک تجربـه را بیرون بکش.......
قاب کن ....و بزن به دیوار دلت......
اشتباه کردּن اشتباه نیست.........
در اشتباه ماندنּ اشتباه است......

دو شنبه 25 آبان 94 - 9:24  
 
8
 
0

از کنایه ها نرنج
این مردم کارشان نیش زدن است !
عمریست به هوای بارانی می گویند : خراب

دو شنبه 25 آبان 94 - 9:22  
 
8
 
0

دنـیـا را وارونـه مـی خـواهـم ...
آدم هـا را ...
اتـفـاق هـا را ...
نرسـیـدن هـا...
نتـوانـسـتـن هـا ...
نخـواسـتـن هـا را نـیـز ...!
دلـم مـی خـواهـد ...
رویـاهـا از سـر و کـول هـم بـالا بـرونـد ...
مـردمـان بـخـنـدنـد از تـه دل ...
مـی خـواهـم هـرکـسـی دسـت دراز کـنـد و ...
سـتـاره خـودش را بـچـیـنـد از آن بـالا ...
مـی خـواهـم دیـگـر سـر بـه تـن هـیـچ غـصّـه ای نـبـاشـد ...!!!

یک شنبه 24 آبان 94 - 18:34  
 
8
 
0

گاهی چه دلگیر میشوی از خدا و گاهی چه بی اندازه دلت برایش تنگ میشود ؛
گاهی از حكمتش شاكی و گاهی راضی ؛
گاهی مشكوك و گاهی مجذوب عدالتش میشوی ؛
گاهی از رگ گردن به تو نزدیكتر و گاهی دور میشود از تو ؛
گاهی قدرتش در لبخند تو جاری میشود و گاهی در گریه ات ؛

خدا همان خداست ،

كاش اینقدر ما گاهی به گاهی نمیشدیم !!

یک شنبه 24 آبان 94 - 18:31  
 
4
 
0

آدم ها همه می پندارند که زنده اند؛
برای آنها تنها نشانه ی حیات؛
بخار گرم نفس هایشان است!
کسی از کسی نمی پرسد : آهای فلانی! از خانه ی دلت چه خبر؟!
گرم است؟ چراغش نوری دارد هنوز .....؟

یک شنبه 17 آبان 94 - 10:37  
 
6
 
0

وقتی تو نیستی

نه هست‌های ما چونان که بایدند

نه بایدها...

مثل همیشه آخر حرفم

و حرف آخرم را

با بُغض می‌خورم

عمری است

لبخندهای لاغر خود را

در دل ذخیره می‌کنم:

باشد برای روز مبادا!

اما

در صفحه‌های تقویم

روزی به نام روز مبادا نیست

آن روز هر چه باشد

روزی شبیه دیروز

روزی شبیه فردا

روزی درست مثل همین روزهای ماست

اما کسی چه می‌داند!؟

شاید

امروز نیز روز مبادا باشد!

وقتی تو نیستی

نه هست‌های ما

چونان که بایدند

نه بایدها...

هر روز بی‌تو

روز مباداست!

یک شنبه 17 آبان 94 - 10:36  
 
7
 
0

آن که مست آمد ودستی به دل ما زد و رفت

در این خانه ندانم به چه سودا زد و رفت

خواست تنهایی ما را به رخ ما بکشد تنه ای بر در این

خانه ی تنها زد

و رفت......

یک شنبه 17 آبان 94 - 10:28  
 
8
 
0

اگر روزی در این دنیا شکستی...

اگر بر نارفیقان دل تو بستی...

اگر عاشق شدی عشقت تو را راند...

اگر پایت به گرداب فنا ماند...

اگر غمگین شدی غم با تو پیوســت...

.

.

بدان در اوج نابودی خدا هست

یک شنبه 17 آبان 94 - 10:27  
 
7
 
0

الهی قمشه ای " َ
تصور کن یک روز صبح که از خواب بیدار میشی
ببینی به جز خودت هیچ کس توی دنیا نیست و تو صاحب تمام ثروت زمین هستی
اون روز چه لباسی می پوشی؟
چه طلایی به خودت آویزون می کنی؟
با چه ماشینی گردش می کنی؟
کدوم خونه رو برای زندگی انتخاب می کنی؟
شاید یک نصفه روز از هیجان این همه ثروت به وجد بیای اما کم کم می فهمی حقیقت چیه.
وقتی هیچ کس نیست که احساستو باهاش تقسیم کنی، لباس جدیدتو ببینه.
برای ماشینت ذوق کنه، باهات بیاد گردش، کنارت غذا بخوره، همه این داشته هات برات پوچه .
دیگه رانندگی با وانت یا پورشه برات فرقی نداره...
خونه دو هزار متری با 45 متری برات یکی میشه.
طلای 24 عیار توی گردنت خوشحالت نمی کنه..
همه اسباب شادی هست اما هیچ کدومشون شادت نمی کنه چون کسی نیست که شادیتو باهاش تقسیم کنی.
اون وقته که می بینی چقدر وجود آدم ها با ارزشه چقدر هر چیزی هر چند کوچیک و ناقص با دیگران بزرگ و با ارزشه.
شاید حاضر باشی همه دنیا رو بدی اما دوباره آدم ها کنارت باشند.....
ما با احساس زنده هستیم نه با اموال.
قدر همدیگه رو بدونیم ..

دو شنبه 04 آبان 94 - 11:36  
 
6
 
0

رو به تو سجده میکنم دری به کعبه باز نیست
بس که طواف کردمت مرا به حج نیاز نیست
به هر طرف نظر کنم،نماز من نماز نیست
مرا به بند نمی کشی ازین رهاترم کنی
زخم نمی زنی به من که مبتلاترم کنی
از همه توبه میکنم بلکه تو باورم کنی
قلب من از صدای تو چه عاشقانه کوک شد
تمام پرسه های من کنار تو سلوک شد
عذاب میکشم ولی عذاب من گناه نیست
وقتی شکنجه گر تویی،شکنجه اشتباه نیست

دو شنبه 04 آبان 94 - 11:33  
 
7
 
0

حقیقت دارد !
کافی ست چمدان هایت را ببندی
تا حاضر شوند ، همه
برای از یاد بردنت !
آنکه بیشتر دوستت دارد ، زودتر !!!!

دو شنبه 04 آبان 94 - 11:30  
 
6
 
0

ای کاش در بـچگـی

آنقدر خــوشحال نبـودم

بــــــایـــد.....

کمـــی هـــم بــــــرای امروزم مـــی گذاشتم

لازم مـــی شد.....!

دو شنبه 04 آبان 94 - 11:28  
 
7
 
0

گاه نمیدانم چه چیز را بهانه كنم تا از حال آنكه دلم با اوست آگاه شوم
امروز دلتنگی را بهانه میكنم
فردا را چه كنم....