عرصه گاه زندگی

پرشین فال

امروز بعدازظهر روز یک شنبه دهم اردیبهشت 96 - ساعت :
کانال تلگرام پرشین فال
درباره صفحه :
 
46
| مدیر : mehrbanou
کارهایی هست که دیگران هم می توانند انجام دهند ، آنها را انجام نده !

حرف هایی هست که دیگران هم میتوانند آن را بنویسند ، آنها را ننویس !

بلکه همان کاری را بکن که فقط تو می توانی انجامش دهی ! ! !
شما هم دوست دارید تو این بحث شرکت کنید؟! :))
همین حالا ثبت نام کنید
#40838 mehrbanou mehrbanou میگه :
دو شنبه 28 فروردین 96 - 1:17  
 
2
 
3

گر رویایی ندارم
دیگر سیگار نمی کشم
دیگر حتی داستانی هم ندارم
بدون تو کدر و پستم
بدون تو زشت و ناپسندم
مانند یتیمی در خوابگاه هستم
دیگر دلم نمی خواهد زندگی کنم زندگی من !
وقتی می روی زندگیم متوقف می شود
دیگر زندگی ندارم حتی بسترم
به سکوی ایستگاه تبدیل شده است
وقتی تو می روی
من بیمار هستم کاملا بیمارهستم
مانند زمانی که مادرم شب هنگام بیرون می رفت
و مرا با ناامیدیم تنها می گذاشت
من بیمار هستم کاملا بیمار هستم
تو می رسی هیچ کس نمی داند چه زمانی
تو دوباره بازمی گردی هیچ کس نمیداند کجا
بزودی دو سال می شود
که تو بی تفاوت شده ای
مانند یک صخره
مانند یک گناه
به تو آویخته ام
خسته ام
ناتوان شده ام
از وانمود کردن به خوشبخت بودن
وقتی آنها آنجا هستند
تمام شبها می نوشم
اما همه ی نوشیدنیها
برای من یک طعم دارند
و همه ی کشتی ها پرچم تو را برافراشته اند
دیگر نمی دانم کجا بروم
تو همه جا هستی
من بیمار هستم کاملا بیمار هستم
خونم را در پیکر تو می ریزم
و مانند پرنده ای مرده هستم
هنگامی که تو خفته ای
من بیمار هستم کاملا بیمار هستم
تو مرا از تمام ترانه هایم محروم کردی
تو مرا از تمام واژه هایم خالی کردی
با این همه قبل از تو ذوقی داشتم
این عشق مرا می کشد و اگر ادامه یابد
بی کس و تنها مانند یک بچه ی احمق
کنار رادیوام در خود تلف می شوم
در حال گوش دادن به صدای خاص خودم که خواهد خواند
من بیمار هستم کاملا بیمار هستم
مانند زمانی که مادرم شب هنگام بیرون می رفت
و مرا با ناامیدیم تنها می گذاشت
من بیمار هستم آری درست است بیمار هستم
تو مرا از تمام ترانه هایم محروم کردی
تو مرا از تمام واژه هایم خالی کردی
و من قلبی کاملا بیمار دارم
که با سنگرها محاصره شده است
می شنوی؟ بیمار هستم

#40653 mehrbanou mehrbanou میگه :
سه شنبه 10 اسفند 95 - 16:59  
 
4
 
0
هنوز هم
هنوز هم

من همیشه به تو علاقه دارم به موسیقی دستانت من هنوز هم به تو علاقه دارم به موسیقی بدنت من هنوز هم به تو نیاز دارم به موسیقی عشق من نیاز دارم تا آبی آهنگ چشمانت را ببینم من هنوز به تو علاقه دارم من هنوز به تو نیاز دارم به موسیقی عشق من احتیاج دارم اگر تو بخواهی به آهنگ
دوست می داشتم که تصور کنیم سناریوهای عشقی را که در آن همدیگر را دیگر در یک روز ترک نمی کردیم دوست داشتم دستانت را بگیرم وقتی فیلم تو را می ترساند سرانجام صدای تپش قلبت را بشنوم دوست می داشتم که که یک قطار می گرفتیم که به سمت فلورانس برویم دوست می داشتم که یک زندگی دیگر شروع شود چمدان های مان را می بستیم و یا هر چیزی را اما مخصوصا تو با صدای آرام به من می گفتی
من همیشه به تو علاقه دارم به موسیقی دستانت من هنوز هم به تو علاقه دارم به موسیقی بدنت من هنوز به تو نیاز دارم به موسیقی عشق من نیاز دارم تا ببینم آبی آهنگ چشمانت را من هنوز به تو علاقه دارم من هنوز هم به تو نیاز دارم به موسیقی عشق من احتیاج دارم اگر تو بخواهی به آهنگ چشمانت من هنوز هم به تو علاقه دارم علاقه به تو

#40578 mehrbanou mehrbanou میگه :
شنبه 30 بهمن 95 - 2:32  
 
5
 
0
و تو را کم دارم
و تو را کم دارم

ای رنج شیرین من
تلاش چه سودی دارد؟ تو دوباره آغاز خواهی شد

من چیزی جز موجودی بی اهمیت نیستم

بدون او یک دیوانه ام

که در مترو پرسه میزنم

و برای آخرین بار می رقصم

تا از یاد ببرم شدت این درد را

می خواهم بگریزم به جای آنکه از نو آغاز کنم

ای رنج شیرین من

به آسمان خیره می شوم، تمام روز، تمام شب

با باد می رقصم، با باران

کمی عشق، کمی عسل

و می رقصم، می رقصم، می رقصم، می رقصم، می رقصم،

و در میان هیاهو می دوم و وحشت زده می شوم

آیا نوبت من است؟
و رنج آغاز می شود

در تمام پاریس، خود را رها می کنم

و به پرواز در می آیم، پرواز، پرواز، پرواز، پرواز

به جای امید

در این خیابان در غیاب تو

خیلی جنگیدم، اما بی تو زندگی ام چیزی نیست، جز یک شیء تزیینی براق بی معنا

به آسمان خیره می شوم، تمام روز، تمام شب

با باد می رقصم، با

کمی عشق، کمی عسل

و می رقصم، می رقصم، می رقصم، می رقصم، می رقصم، می رقصم

و در میان هیاهو می دوم و وحشت زده می شوم

آیا نوبت من است؟

و رنج آغاز می شود

در تمام پاریس، خود را رها می کنم

و به پرواز در می آیم، پرواز، پرواز، پرواز، پرواز

در این رنج شیرین

که تاوان تمام توهین هایش را پس داده ام

گوش کن که قلبم با په شدتی می تپد
من فرزند این جهانم

به آسمان خیره می شوم، تمام روز، تمام شب

با باد می رقصم، با باران
کمی عشق، کمی عسل
و می رقصم، می رقصم، می رقصم، می رقصم، می رقصم، می رقصم

و در میان هیاهو می دوم و وحشت زده می شوم

آیا نوبت من است
و رنج آغاز می شود
در تمام پاریس، خود را رها می کنم
و به پرواز در می آیم، پرواز، پرواز، پرواز، پرواز

#40495 mehrbanou mehrbanou میگه :
چهار شنبه 20 بهمن 95 - 2:41  
 
6
 
0
عشقی برای خودم
عشقی برای خودم

در هر روز از زندگی ام او را میبینم در حالی که دستم را گرفته است
او را میبینم در حالی که موهایم را نوازش می کند


من معتقدم که این سفر ارزش انحراف را دارد

و فراتر از این من معتقدم که میخواهم



عشقی برای خودم

مانند یک هدیه بزرگ از زندگی



یک روز کنار او از خواب بر می خیزم


عشقی برای خودم

مانند آفتاب بعد از باران

روزی مرا کنار خودش گرم کند

من داستانم را در پیچ و خم دستش مینویسم

خود را در پیچ و خم قلبش باز مییابم
و شاید هم روزی در پیچ و خم راه

خود را در پیچ و خم خوشبختی بازیافتم

عشقی برای خودم
مانند یک هدیه بزرگ از زندگی

یک روز کنار او از خواب بر میخیزم

عشقی برای خودم

مانند آفتاب بعد از باران

روزی مرا کنار خودش گرم کند
من داستانم را در پیچ و خم دستش مینویسم
خود را در پیچ و خم قلبش باز م
و شاید هم روزی در پیچ و خم راه
خود را در پیچ و خم خوشبختی

عشقی برای خودم
مانند یک هدیه بزرگ از زندگی
یک روز کنار او از خواب برخیزم
عشقی برای خودم

مانند آفتاب بعد از باران

روزی مرا کنار خودش گرم کند

#40372 mehrbanou mehrbanou میگه :
جمعه 08 بهمن 95 - 4:24  
 
6
 
0
خیال
خیال

و اگر تو وجود نمیداشتی
بگو من چرا باید میبودم؟
تا خود را در جهانی بدون تواز سویی به سویی دیگر بکشانم
بی هیچ امید و افسوسی

و اگر تو وجود نمیداشتی
سعی میکردم عشق را بیافرینم
مانند نقاشی که از زیر انگشتانش
زایش رنگهای روز را نگاه میکردم

و اگر تو وجود نمیداشتی
بگو من چرا باید میبودم؟
با رهگذرانی خفته در آغوشم
که هیچگاه دوستشان نمی داشتم
و اگر تو وجود نمیداشتی
من فقط نقطه ای دیگر از این جهان میبودم
که می*آمد و میرفت
احساس گم شدن میکرد
و به تو نیاز داشت

و اگر تو وجود نمیداشتی
به من بگو چطور زندگی میکردم؟
میتوانستم تظاهر کنم که "من" هستم
ولی این حقیقت نبود

و اگر تو وجود نمیداشتی
گمانم راز هستی را میفهمیدم، چرایی آن را
"فقط آفریدن تو
و نگاه کردن به تو

#40269 mehrbanou mehrbanou میگه :
پنج شنبه 16 دی 95 - 3:38  
 
8
 
0
و تو...
و تو...

غروب رخسار مهت
سکر شراب نگهت
دشت گلستان کند
خلوت کاشانه را
تبسم پر فرحت
شکنج موی سیهت
بلبل خوشخوان کند
این دل دیوانه را
ای که زمن جدایی
درد منو دوایی
زندگیم نپاید
عهد خود ار نپایی
سوی من از محبت
ای مه من نگاهی
تا که شوم....جلوه صبحگاهی
ای تو امید دلها
بخت رمیده بازا
عیش مهنا کنم
شورش و غوغا کنم
بند هر افسردگی
از دل و جان وا کنم


ای که مرا چو جانی
بهار بی خزانی
کاش که یک زمانی
قدر مرا بدانی


نوگل زیبا تویی
بلبل رسوا منم
شعر فریبا تویی
شاهد تنها منم
مرغ دلم رام توست
کام من از کام توست
این تن فرسوده ام
زنده به الهام توست

#40267 mehrbanou mehrbanou میگه :
چهار شنبه 15 دی 95 - 3:56  
 
8
 
0
و تنهایی
و تنهایی

یه وقتایی که تنهایی خدا عاشق ترت کرده
باید دلتنگ باشی تا بفهمی باورت کرده
یه وقتایی برات سخته دلت لج بازه و مغرور
می خواد اما نمی تونه تورو عاشق کنه با زور
میخوای باور کنی یا نه تو این احساس مجبوری
تو تا نزدیک دنیایی برا عاشق شدن دور نیست
شبای هفته دلتنگت روزای مونده تاریکه
خدا این لحظه ی آخر
بهت بسیار نزدیکه
یه وقتایی حواست نیست یه سایه با تو همراهه
به دل فرصت بده شاید بفهمی راه کوتاهه

#40248 mehrbanou mehrbanou میگه :
شنبه 11 دی 95 - 20:53  
 
5
 
6

همین دیروز بیست سالم بود

زمان را نوازش میکردم

و با زندگی ام بازی میکردم
همانطور که با عشق بازی میکنیم
شب ها زندگی میکردم
بی آنکه روزهایم را در نظر بگیرم
روزهای که در زمان میگریختند

برنامه های زیادی داشتم که بی نتیجه ماندند

امیدهای بسیاری داشتم که بر باد رفتند

منی که گمشده ماندم بی آنکه بدانم کجا میروم

چشمانم آسمان را جستجو میکردند و قلبی که در زمین ماند

همین دیروز بیست سالم بود

زمان را به هدر میدادم
به خیال آنکه میتوان زمان را متوقف کرد

و حتی از آن پیش افتاد

من فقط می دویدم

آنقدر که از نفس افتادم

در حالی که گذشته را نادیده گرفته بودم و به آینده میپیوستم

از خودم هم پیشی میگرفتم
در هر گفتگویی نظر میدادم که خواهان خوبی ام

برای اینکه از دنیا با گستاخی ایراد بگیرم
همین دیروز بیست سالم بود

اما زمان را از دست دادم
برای انجام کارهای احمقانه

که هیچ چیز عایدم نکرد

مگر چندین چروک روی پیشانیم

و ترس از دلتنگی

چرا که همه عشق هایم از بین رفتند قبل از اینکه به وجود بیایند
دوستانم رفتند و باز نخواهند گشت

با اشتباهم دنیایی خالی به دور خود ساختم

و زندگی و سالهای جوانی ام را به هدر دادم

از میان خوبی و بدی
با دور انداختن خوبی

خنده هایم پژمردند

و اشک هایم یخ زدند


خنده ها و اشک هایم چه شدند

بیست سالگی ام کجاست؟

#40246 mehrbanou mehrbanou میگه :
جمعه 10 دی 95 - 2:50  
 
5
 
2

آمده ام که سر نهم عشق تو را به سر برم
ور تو بگوییم که نی نی شکنم شکر برم

آمده ام چو عقل و جان کز همه دیده ها نهان
تا سوی جان و دیدگان مشعله نظر برم

آنکه ز زخم تیر او کوه شکاف می کند
پیش گشاد تیر او وای اگر سپر برم

در هوس خیال او همچو خیال گشته ام
وز سر رشک نام او نام رخ قمر برم

اوست نشسته در نظر من به کجا نظر کنم
اوست گرفته شهر دل من به کجا سفر برم

#40232 mehrbanou mehrbanou میگه :
سه شنبه 07 دی 95 - 21:57  
 
4
 
0

لعل تو داغی نهاد بر دل بریان من  
زلف تو درهم شکست توبه و پیمان من

بی تو دل و جان من سیر شد از جان و دل 
جان و دل من تویی ای دل و ای جان من

چون گهر اشک من راه نظربست 
چون نگرد در رخت دیده گریان من

هر در عشقت که دل داشت نهان از جهان
بر رخ زردم فشاند اشک درافشان من
شد دل بیچاره خون، چاره دل هم تو ساز
زانکه تو دانی که چیست بر دل بریان من

گر تو نگیریم دست کار من از دست شد
زانکه ندارد کران، وادی هجران من

هم نظری کن ز لطف تا دل درمانده را
بو که به پایان رسد راه بیابان من

هست دل عاشقت منتظر یک نظر
تا که برآید ز تو حاجت دو جهان من

تو دل عطار را سوخته خویش دار 
زانکه دل سنگ سوخت از دل سوزان من

#40230 mehrbanou mehrbanou میگه :
سه شنبه 07 دی 95 - 2:17  
 
3
 
0

از من چه مانده بعد تو جز ناتوانی ام
جز سنگ قبر خاطره روی جوانی ام
بی عشق و بی عاطفه و هیچ وعده ای
ماندم چگونه سمت خودت می کشانی ام

آن من که آزموده جهان را به عشق خویش
حالا برای همچون تویی امتحانیم
آن از نبرد بین تو و اعتماد من
این از قمار بین من و زندگانی ام

اگر برای ابد هوای دیدن تو نیفتد از سر من چه کنم
هجوم زخم تو را نمی کشد تن من برای کشته شدن چه کنم
هزار و یک نفری به جنگ با دل من برای این همه تن چه کنم
اگر برای ابد هوای دیدن تو نیفتد از سر من چه کنم
هجوم زخم تو را نمی کشد تن من برای کشته شدن چه کنم
هزار و یک نفری به جنگ با دل من برای این همه تن چه کنم

باید بمیری یا نگویی دلت کجاست
درسی که داده ای به من از هم زبانی ام
حالا که نیستی و نمی خواهی ام بگو
حالا چرا به پای خودت می نشانی ام

((اگر برای ابد هوای دیدن تو نیفتد از سر من چه کنم
هجوم زخم تو را نمی کشد تن من برای کشته شدن چه کنم
هزار و یک نفری به جنگ با دل من برای این همه تن چه کنم
اگر برای ابد هوای دیدن تو نیفتد از سر من چه کنم
هجوم زخم تو را نمی کشد تن من برای کشته شدن چه کنم
هزار و یک نفری به جنگ با دل من برای این همه تن چه کنم))
♫♫♫♫♫♫♫♫♫♫♫♫♫♫♫♫♫♫

#40189 mehrbanou mehrbanou میگه :
پنج شنبه 02 دی 95 - 3:00  
 
6
 
11

بی تو مهتاب شبی باز از آن کوچه گذشتم
همه تن چشم شدم خیره به دنبال تو گشتم

شوق دیدار تو لبریز شد از جام وجودم
شدم آن عاشق دیوانه که بودم

در نهانخانه جانم گل یاد تو درخشید
باغ صد خاطره خندید
عطر صد خاطره پیچید
یادم اید که شبی با هم از آن کوچه گذشتیم
پر گشودیم و در آن خلوت دلخواسته گشتیم
ساعتی بر لب آن جوی نشستیم
تو همه راز جهان ریخته در چشم سیاهت
من همه محو تماشای نگاهت
شب و صحرا و گل و سنگ
همه دلداده به آواز شباهنگ
یادم آید تو به من گفتی :
از این عشق حذز کن!
لحظه ای چند بر این آب نظر کن
آب آیینه عشق گذران است
تو که امروز نگاهت به نگاهی نگران است
باش فردا که دلت باد گران است!
تا فراموش کنی چندی از این شهر سفر کن
با تو گفتم حذر از عشق ندانم
سفر از پیش تو هرگز نتوانم
نتوانم
روز اول که دل من به تمنای تو پر زد
چون کبوتر لب بام تو نشستم
تو به من سنگ زدی
من نه رمیدم نه گسستم
باز گفتم که تو صیادی و من آهوی دشتم
تا به دام تو درافتم همه جا گشتم و گشتم
"حذر از عشق؟" ندانم
نتوانم
اشکی از شاخه فرو ریخت
مرغ شب ناله تلخی زد و بگریخت....
اشک در چشم تو لرزید
ماه بر عشق تو خندید
یادم آید که دگر از تو جوابی نشنیدم
پای در دامن اندوه کشیم
نگسستم نرمیدم
رفت در ظلمت غم آن شب و شبهای دگر هم
نگرفتی دگر از عاشق آزرده خبر هم
نکنی دیگر از آن کوچه گذر هم....
بی تو اما
به چه حالی من از آن
کوچه گذشتم

#40162 mehrbanou mehrbanou میگه :
یک شنبه 28 آذر 95 - 0:56  
 
4
 
0

دوش چه خورده ای دلا راست بگو نهان مکن
چون خمشان بی گنه روی بر آسمان مکن
باده ی خاص خورده ای نقل خلاص خورده ای
بوی شراب می زند خربزه در دهان مکن
دوش شراب ریختی از بر ما گریختی
بار دگر گرفتمت بار دگر چنان مکن
کار دلم به جان رسد کارد به استخوان رسد
ناله کنم بگویدم دم مزن و بیان مکن
ای دل پاره پاره ام دیدن اوست چاره ام
اوست پناه و پشت من تکیه بر این جهان مکن
هین کژ و راست میروی باز چه خورده ای بگو
مست و خراب میروی خانه به خانه کو به کو
عمر تو رفت در سفر با بد و نیک و خیر و شر
همچو زنان خیره سر حجره به حجره شو به شو
با که حریف بوده ای بوسه ز که ربوده ای
زلف که را گشوده ای حلقه به حلقه مو به مو
کار دلم به جان رسد کارد به استخوان رسد
ناله کنم بگویدم دم مزن و بیان مکن
ای دل پاره پاره ام دیدن اوست چاره ام
اوست پناه و پشت من تکیه بر این جهان مکن

#40161 mehrbanou mehrbanou میگه :
یک شنبه 28 آذر 95 - 0:48  
 
2
 
1

صدای پا نبود صدای تق تق شکستن تو بود
غروب خسته بود که من سرم هنوز رو دامن تو بود
صدای پای تو که توی راه رو زبونه میکشید
تمام روحمو برای دیدنت به خونه میکشید
به مادرم بگین قفس شکسته و پرنده پر زده
به مادرم بگین بهار اومده جوونه سر زده
یه درد مطمعن مفاصل منو کلافه کرده
تمام وزنشو به شونه های من اضافه کرده
غروب رفته بود غروب ِ توی مه غروب ِ تو غبار
غروب بیقرار غروب رو سیاه غروب بی پناه
به مادرم بگین هنوز خنده هاش رو سر جهازشن
به مادرم بگین هنوز گریه هاش تو جا نمازشن
به مادرم بگین هنوز خنده هاش رو سر جهازشن
به مادرم بگین هنوز گریه هاش تو جا نمازشن

#40146 mehrbanou mehrbanou میگه :
جمعه 26 آذر 95 - 3:20  
 
5
 
0

من مانده ام با یک دل لبریز از دلواپسی
ماندن و پوسیدن همانا . روزی به حرفم میرسی
در این غریب آباد تا آب بیگانه
تا خاک بیگانه
ای عاشق رفتن . خوش میروی خانه
هر جا که آهویی . گم کرده راهش را
معصوم میبینی طرز نگاهش را
آنجا تو یادم کن
هر جا کبوتری با قلب دلواپس
پر میزند اما افتاده از نفس
آنجا تو یادم کن
هر جا گلی از شاخه دیدی جدا ماند
پا در گلی از رفتن دیدی که وا ماند
هر جا قناریها را افسرده میبینی
یا پشت سالاری را تا خورده میبینی
آنجا تو یادم کن

#40070 mehrbanou mehrbanou میگه :
شنبه 20 آذر 95 - 16:50  
 
3
 
4

رفیق من سنگ صبور غم هام
به دیدنم بیا که خیلی تنهام
هیشکی نمیفهمه چه حالی دارم
چه دنیای رو به زوالی دارم
مجنونم و دل زده از لیلی ها
خیلی دلم گرفته از خیلی ها
نمونده از جوونیام نشونی
پیر شدم پیر تو ای جوونی
تنهای بی سنگ صبور ، خونه ی سرد و سوت و کور
توی شبات ستاره نیست ، موندی و راه چاره نیست
اگر چه هیچکس نیومد ، سری به تنهاییت نزد
اما تو کوه درد باش ، طاقت بیار و مرد باش
اگر بیای همونجوری که بودی
کم میارن حسودا از حسودی
صدای سازم همه جا پر شده
هرکی شنیده از خودش بیخوده
اما منم پر شدم از گلایه
هیچی ازم نمونده جز یه سایه
سایه ای که خالی از عشق و امید
همیشه محتاجه به نور خورشید

#40060 mehrbanou mehrbanou میگه :
شنبه 20 آذر 95 - 4:50  
 
3
 
0

عجب سروی، عجب ماهی، عجب یاقوت و مرجانی
عجب جسمی، عجب عقلی، عجب عشقی ، عجب جانی
عجب لطف بهاری تو، عجب میر شکاری تو
دران غمزه چه داری تو؟ به زیر لب چه می‌خوانی؟
عجب حلوای قندی تو، امیر بی‌گزندی تو
عجب ماه بلندی تو، که گردون را بگردانی
عجبتر از عجایبها، خبیر از جمله غایبها
امان اندر نواییها، به تدبیر، و دوا دانی
ز حد بیرون به شیرینی، چو عقل کل بره بینی
ز بی‌خشمی و بی‌کینی، به غفران خدا مانی
زهی حسن خدایانه، چراغ و شمع هر خانه
زهی استاد فرزانه، زهی خورشید ربانی
زهی پربخش، این لنگان، زهی شادی دلتنگان
همه شاهان چو سرهنگان غلامند، و توسلطانی
به هر چیزی که آسیبی کنی، آن چیز جان گیرد
چنان گردد که از عشقش بخیزد صد پریشانی
یکی نیم جهان خندان، یکی نیم جهان گریان
ازیرا شهد پیوندی، ازیرا زهر هجرانی
دهان عشق می‌خندد، دو چشم عشق می‌گرید
که حلوا سخت شیرینست و حلواییش پنهانی
مروح کن دل و جان را، دل تنگ پریشان را
گلستان ساز زندان را، برین ارواح زندانی

#40043 mehrbanou mehrbanou میگه :
جمعه 19 آذر 95 - 2:28  
 
7
 
0

میشه نوازشم کنی
وقتی گرفته حالم
میشه ببندی بالمو
آخه شکسته بالم
می فهمی چی میگم بهت
می بینی خستگیمو
میشه بذارم پیش تو
چند روزی زندگیمو
میشه بشینی پیشم و
یه شعر برام بخونی
امشب یه کم تنها شدم
میشه پیشم بمونی
...

انگار یه بغضی تو گلوم
داره شکسته میشه
اینجوری که پلکای تو
هی باز و بسته میشه
میشه نوازشم کنی
وقتی گرفته حالم
میشه ببندی بالمو
آخه شکسته بالم...

#40022 mehrbanou mehrbanou میگه :
پنج شنبه 18 آذر 95 - 2:49  
 
6
 
2

باز آمدم، از راه سفر، یکبار دگر، در خونه تو
گل داده باز، گلخونه دل، از بوی تو و دردونه تو
سر می نهد این خانه به دوش شادان و خموش بر شونه تو
پر میکند از باده شوق چشمون خود و پیمونه تو
باز امشب این دیونه دل بربام و بر سر میزنه
غم اومده تا پشت در باز حلقه بر در میزنه
یاد تو و دوری تو آتش به جونم میزنه
من میروم اما دلم در سینه پر پر میزنه
سرد و غمین میخونه این ویرونه دل
باز امشب این دیونه دل بربام و بر سرمیزنه
باز آمدم، از راه سفر، یکبار دگر، در خونه تو
گل داده باز، گلخونه دل، از بوی تو و دُردونه تو
سر می نهد این خانه به دوش شادان و خموش بر شونه تو
پر میکند از باده شوق چمشمون خود و پیمونه تو
باز امشب این دیونه دل بربام و بر سر میزنه
غم اومده تا پشت در باز حلقه بر در میزنه
یاد تو و دوری تو آتش به جونم میزنه
من میروم اما دلم در سینه پر پر میزنه