دلتنگي

پرشین فال

امروز قبل ازظهر روز سه شنبه بیست و هشتم دی 95 - ساعت :
کانال تلگرام پرشین فال
طالع بینی سال 95 سال میمون به زودی...!
درصد تکمیل طالع بینی : 42%
درباره صفحه :
 
56
| مدیر : اصغر
دلتنگ
یک شنبه 19 دی 95 - 10:30  
 
2
 
0

من که میگویم
وقتی عاشق شدی
باید روزی هزار وعده دوستش بداری
هزار وعده قربان صدقه اش بروی
صدایت کرد، با تمام وجود و جانت بگویی جان دلم
همیشه آغوشت را برای دلتنگی هایش باز کنی
مبادا شوی کوله بارش
باید شوی آرام جانش
مبادا از قصد برنجانی
باید دلیل خندیدنش باشی
باید طوری باشی که وقتی
از خستگی های زمانه به آغوشت پناه آورد
یک دفعه و یکجا،
در آغوشت همه را فراموش کند
پا به پای هم پیش بروید
تازه آنوقت است که قشنگی های زندگی را میفهمید
چه دنیای زیبایی داریم و
خیلی هایمان خودمان را از آن محروم کردیم...!

شنبه 18 دی 95 - 13:36  
 
2
 
0
گفتم ای یار
گفتم ای یار

گفتم ای یار مکن با دل عاشق بازی #گفت حق است که با آتش ما دم سازی #مولانا

یک شنبه 12 دی 95 - 10:47  
 
4
 
6

صرفا برای تو

ﻣﻬﺮﺑﺎﻧــــــﻢ!!!
ﺑﻬﺎﻧــﻪ ﻫﺎﯼ ﮔﺎﻩ ﻭ ﺑﯽ ﮔﺎﻫﻢ ﺭﺍ
ﺑﻪ ﺩﻝ ﻧﮕﯿـــﺮ !!! ﺍﺯ ﺩﻟﺘﻨﮕﯿﺴـﺖ

ﺁﻧﭽﻪ ﭘﺲ ﺍﺯ ﺩﻗﺎﯾﻖ ﺩﻭﺭﯼ، ﺩﺭ ﺻﺪﺍﯾــﻢ ﻣﯿﺸﻨــــﻮﯼ ﺩﻟﺨـــــﻮﺭﯼ ﻧﯿﺴــــﺖ
ﺗﻤـﺎﻡ ﺣﺠــﻢ ﺩلتنگی ﻫـﺎﯼ ﺩﻧﯿﺎﺳﺖ

ﻭﻗﺘﯽ ﺣﻀﻮﺭﺕ ﮐﻢ ﻣﯿﺸـﻮﺩ
ﺩﺭ ﺩﻟـﻢ ﻣﺤــــﻮ ﻧﻤﯿﺸـــــﻮﯼ
ﺗـــــﻪ ﻧﺸﯿـــــﻦ ﻣﯿﺸـــــﻮﯼ
ﻭ ﺑـــــﺎ ﻫــــــﺮ ﺗﻼﻃﻤـــــﺖ،
ﺟـــﺎﺭﯼ میشـــﻮﯼ ﺩﺭ ﻣــــ.ـﻦ

ﻧﻤﯿﺪﺍﻧﻢ ﺍﯾﻦ ﺭﻭﺯﻫﺎ ﭼﺮﺍ
ﺍﯾﻨﻘﺪﺭ ﺑﯽ ﻃﺎﻗﺖ ﺷـﺪﻩﺍﻡ!!!
ﺣﺴـــــــﻮﺩ ﺷـــــﺪﻩ ﺍﻡ!!!

ﺗﻮ ﺭﺍ ﻫﻤﯿﺸﻪ ﻣﯿﺨﻮﺍﻫـــﻢ
ﺗﻮ ﺭﺍ ﻓﻘﻂ ﺑﺮﺍﯼ ﺧﻮﺩﻡ ﻣﯿﺨﻮﺍﻫـﻢ

یک شنبه 12 دی 95 - 10:47  
 
3
 
0

هیچوقت عشقِ زندگیتـونو،اونی که دلیلِ تک تک ضربانِ قلبتـون و خونِ جاریِ تو رگاتونه رو با کسی مقایسه نکنید....با هیـچکس...
آدم ها همه چیزشون باهم فرق میکـنه....
اسمشون، چهره و علایق و دونه به دونه یِ اخلاقشون....
اونی که کنارته رو سفت بچسبونش به دلت
نگهش دار و قفل کن به زندگیت...
اون از تمومِ دنیا واسه دوست داشتن و عشق ورزیدن "تــو" رو انتخـاب کرده....حیف نیست چشماتُ ببنـدی رو همه خـوبیاشُ
چشـم بدوزی به ظاهرِ قشنگِ آدما و رابطـه هایِ دیگه....؟
رو بَدی هایِ صاحبِ قلب و روحت اگه چشماتُ ببندی
میبینی یه دنیـا خوبی تو دل و رفتارشه
که گرم میکنه دلتُ به بودنشُ
سردت میکنـه از همه یِ آدم هایِ دیگه
میبیـنی
چقـد طعمِ بــودنش
فرق داره با بقیـه....
ببند چشمِ روحتُ رو بـدیاش
تا خـودش و خوبی هاش پـُر کنه دنیاتُ، دلتُ..

یک شنبه 12 دی 95 - 10:45  
 
3
 
0

درد با درد فرق میکند،
آستانه تحمل درد هم...
یکی دندان درد تا مردن میبردش،
یکی با دست و پای شکسته هم خم به ابرو نمی آورد...
تجربه با تجربه فرق میکند،
یکی دردناک ترین تجربه اش تصادف کردن با ماشینی است که بی اندازه دوستش داشته،
یکی دردناک ترین تجربه اش این است که دیده جانش صرف نظر از هرچه بوده با دیگری میرود...
گریه با گریه فرق میکند،
یکی اشک هایش از شوق بالاخره رسیدن است به آنچه میخواسته،
یکی اشک هایش از شنیدن صدای شکستن قلبش است...
آدمها هیچ چیزشان مثل هم نیست،
حتی شیوه غصه خوردنشان،
برای آرام کردنشان اما میشود یک نسخه تجویز کرد: "آغوش"

یک شنبه 12 دی 95 - 10:45  
 
3
 
0

طبق قانون فیزیک قرار دادن یک آهن در میدان مغناطیسی، پس از مدت کوتاهی آنرا به "آهنرُبا" تبدیل می‌کند.

حال قراردادن یک ذهن در میدان مغناطیسی بدبختی، می شود بدبختی رُبا.
و قرار دادن در میدان مغناطیسی خوشبختی، می‌شود خوشبختی رُبا.
هرچه را که می‌بینید،
هرآنچه را که می‌شنوید،
و هر حرفی که می‌زنید،
همه دارای انرژی هستند و ذهن شما را همانرُبا می‌کنند

به قول حضرت مولانا:
هرچیز که در جستن آنی، آنی

یک شنبه 05 دی 95 - 10:46  
 
4
 
0

ﺩﻟـﻢ ﺗﻨﮓ ﺷـﺪﻩ ﺑﺮﺍﯾﺖ. . .
اﻣﺎﻧﻤﯽﺷـﻮﺩﺑﺮﺍﯾﺖ ﺑﮕﻮﯾـﻢ
اﺯﺍﯾﻦ ﺩﻟﺘﻨـــــﮕﯽ

ﺩﻟﺘﻨـــــﮕﯽ ﺭﺍﻧﺸﺎﻧﺖ ﻣﯽ ﺩﻫــﻢ
باﺍﯾﻦ ﻧﻮﺷﺘـﻪ. . .
ﺟﺎﯾﯽ ﻣﯽ ﮔـﺬﺍﺭﻡ ﮐـﻪ
شاﯾـﺪﯾـــــﮏ ﺭﻭﺯ ﺍﺯﺁﻥ ﮔـﺬﺭﮐﻨﯽ
بخوﺍﻧﯽ !!!

ﻭﮐﺎﺵ ﺑﺪﺍﻧـﯽ
ﮐـــــﻪ ﻣﺨﺎﻃﺐ ﻣـــــﻦ ﺗـــــﻮﺑﻮﺩﻩ ﺍﯼ. . .
ﺗـــــﻮﯾﯽ
کـــــﻪ ﺍﮔـــــﺮ ﺍﺟﺎﺯﻩ ﺩﺍﺷﺘـﻢ
ﻧﺸﺎﻧﺖ ﻣﯽ ﺩﺍﺩﻡ
بﻪ ﻫﻤـــــﻪ ﻭ
ﻣﯽ ﮔﻔﺘـﻢ :

ﺍﻭ ﺭﺍ ﻧـــــﮕﺎﻩ ﮐﻨﯿـــــﺪ. . .
ﺗﻤـﺎﻡ ﺩﻧﯿﺎﯼ ﻣـــــﻦ ﺍﺳت

یک شنبه 05 دی 95 - 10:43  
 
4
 
0

ساعتی صدبار آن صفحه ی لعنتی را به هوای اینکه نکند
پست تازه ای گذاشته باشد
رفرش می کنی.
اگر خبری از پست تازه نباشد
وا میری، و
اگر عدد آن بالا زیاد شده باشد
قلبت بنای تند زدن می گذارد
که چه عکسی گذاشته
و چه چیزی پایینش نوشته و
خدا نکند که اینترنتت سر ناسازگاری بگذارد
و لود نکند آن عکس تازه گذاشته شده را...
انگار این که الان عکسش را ببینی با ده دقیقه بعد تفاوتی می کند.
نه عزیز من
در این ده دقیقه نه عکسش عوض می شود،
نه تاریکی روشن می شود،
نه او برایت عاشق تر می شود.
اگر نوشته هایش غمگین باشند
دلت می گیرد از ناراحتی اش و می خواهی بپری گره ی بین ابروانش را باز کنی،
و اگر از نوشته هایش خوشحالی بریزد، دلت می لرزد
از این که چه کسی را دارد
که بدون تو می تواند شاد باشد.
چک میکنی کدام عکس ها را پسندیده
و برای کدامشان کامنت گذاشته.
انگار که به حال تو تفاوتی می کند
کِی کدام عکس را دیده و
دوست داشته و از کدام یکی بدش آمده و زیرش جمله ای تند نوشته.
دست بردار از این چک کردن ها
تمام کن این مرگ تدریجی را
کش نده این خودآزاری ها را

کمی قدیمی باش
انگار که هیچ تلگرام و اینستاگرام و کوفت و زهرماری اختراع نشده
مثل قدیمی ها که خداحافظ شان
واقعا "خداحافظ" بود
و
دیگر صد تا دنیای مشترک با هم نداشتند
که روزی هزار بار اسم طرف را روی در و دیوار این دنیاهای مجازی ببینند.

انگار کن رفته که رفته...

شنبه 04 دی 95 - 10:36  
 
4
 
0

یادم می آید یکسال پا روی زمین کوبیدم که من بلبل میخواهم
از من اصرار از پدرم انکار که باید خودت بزرگش کنی هااااا...
گفتم باشد،
گفت مسئولیت دارد باید قبول کنی هاااا...
قبول کردم...
خرید!
از فردای آن روز، صبح زود باید از خواب بیدار میشدم و قبل از خوردن صبحانه ی خودم به بلبلم غذا می دادم...
خسته ام کرده بود، گاهی حتی زمان صبحانه خودم را برایش خرج می کردم و خودم گشنه میماندم...
درک نمی کردم چرا روزهایی که من خوابم می آمد یا نبودم پدرم اینکار را انجام نمی داد و با عذاب وجدان گشنگی کشیدن بلبل تنهایم می گذاشت...

یک روز که فراموش کرده بودم برایش غذا بگذارم ، به محض دیدنم سوت می زد و خودش را به قفس می کوبید...طوری که اشکم در آمد، حسابی شرمنده ام کرده بود ...
به پدرم نگاه کردم جوری که انگار او مقصر است ...
اما تنها جوابی که گرفتم این بود که؛
"دوست داشتن به همین سادگی ها نیست ..
باید مسئولیت دوس داشتنت را قبول کنی ..
نمی توانی دیگران را بگذاری مراقبش باشند ..
هیچکس برایش تو نمی شود ... !
یا چیزی را دوست نداشته باش ... یا در مقابلش احساس وظیفه کن!"

این داستان زندگی خیلی از ماست:
دوست داریم ،
در قفس می اندازیم
و بعد
رهایشان می کنیم به امان خدا
یا در بهترین حالت مسئولیتش را گردن بقیه می اندازیم
همین است که بعد از چند وقت پرنده هایمان می میرند
و گلدان هایمان پژمرده می شوند ...
مراقب آدم هایی که دوستشان دارید ، باشید.
یا شروع به دوست داشتنشان نکنید یا مسئولیتشان را تا آخر قبول کنید!
سخت است....
اما بزرگتان می کند.

یک شنبه 21 آذر 95 - 12:20  
 
2
 
0
عروس
عروس

عروس به چشم مادر شوهر

شنبه 20 آذر 95 - 14:26  
 
3
 
2

+ دوستت دارم
- چیزی گفتی ؟
+ هیچی،
میگم دستت نخوره به اینا
- نه، حواسم هست
+ الان این وسیله ها رو
از این جلو راه بر می دارم
که خلوت بشه
- منم دوستت دارم
+ ها ؟
- هیچی، میگم
حواست باشه خودت
هم دستت نخوره بهشون
+ منم
- تو هم چی!
+ منم حواسم هست...

شنبه 20 آذر 95 - 14:20  
 
4
 
0

پارادوكس يعنى:
تمامِ روز به دوست داشتنت مشغول باشم و
آخرِ شب بفهمم ندارمَت...

شنبه 20 آذر 95 - 14:19  
 
2
 
9

قرار نیست تمام پنج شنبه ها ..
به رسم
همیشه تو کسل باشی و من بیقرار ..
بیا امروز پنج شنبه راغافلگیر کنیم
من صدایت میزنم
تودلتنگم شو
بازهم
بگو جانم! امروز پنج شنبه است پس تو کجایی

شنبه 20 آذر 95 - 11:51  
 
2
 
0

ﻣﻦ...
ﺍﺯ ﺗﻮﯾﯽ ﮐﻪ ﻫﻨﻮﺯ ﻫﻢ "ﺩﻭﺳﺘﺖ ﺩﺍﺭﻡ "
ﻋﺠﯿﺐ ﻣﺘﻨﻔﺮﻡ...!

شنبه 20 آذر 95 - 11:51  
 
3
 
0

من هنوز خیال می کنم
که تو هر شب به من فکر می کنی
قطعاً
من
خیالباف ترین فراموش شده ی جهانم !

شنبه 20 آذر 95 - 11:50  
 
3
 
2

حقیقت اینکه آدمها هرگز کسی رو فراموش نمیکنن،فقط عادت میکنن با "نبودنش" زندگی کنن...

شنبه 20 آذر 95 - 11:50  
 
2
 
0

مجادله در ادبیات بر سر یک خال

#حافظ
اگر آن ترک شیرازی بدست آرد دل ما را
به خال هندویش بخشم سمرقند و بخارا را

#صائب_تبریزی
اگر آن ترک شیرازی بدست آرد دل ما را
به خال هندویش بخشم سر و دست و تن و پا را
هر آنکس چیز می بخشد ز مال خویش می بخشد
نه چون حافظ که می بخشد سمرقند و بخارا را

#شهریار
اگر آن ترک شیرازی بدست آرد دل ما را
به خال هندویش بخشم تمام روح اجزا را
هر آنکس چیز می بخشد بسان مرد می بخشد
نه چون صائب که می بخشد سر و دست و تن و پا را
سر و دست و تن و پا را به خاک گور می بخشند
نه بر آن ترک شیرازی که برده جمله دلها را

#محمد_عیاد_زاده
اگر آن ترک شیرازی بدست آرد دل ما را
خوشا بر حال خوشبختش، بدست آورد دنیا را
نه جان و روح می بخشم، نه املاک بخارا را
مگر بنگاه املاکم؟ چه معنی دارد این کارا؟
و خال هندویش دیگر ندارد ارزشی اصلا
که با جراحی صورت عمل کردند خالها را
نه حافظ داد املاکی، نه صائب دست و پا ها را
فقط می خواستند اینها، بگیرند وقت ما ها را

شنبه 20 آذر 95 - 11:50  
 
2
 
0

جز یاد تو
بر خاطر من نگذرد ای جان ... !

سعدی

سه شنبه 09 آذر 95 - 11:56  
 
4
 
0

پاسخی به بی تو مهتاب اثر فریدون مشیری
بی تو طوفان زده دشت جنونم
صید افتاده به خونم
تو چه‌سان می‌گذری غافل از اندوه درونم؟
بی من از کوچه گذر کردی و رفتی
بی من از شهر سفر کردی و رفتی
قطره‌ای اشک درخشید به چشمان سیاهم
تا خم کوچه به دنبال تو لغزید نگاهم
تو ندیدی …
نگهت هیچ نیفتاد به راهی که گذشتی
چون در خانه ببستم،
دگر از پا نشستم
گوئیا زلزله آمد،
گوئیا خانه فروریخت سر من
بی تو من در همه شهر غریبم
بی تو، کس نشنود از این دل بشکسته صدائی
بر نخیزد دگر از مرغک پر بسته نوائی
تو همه بود و نبودی
تو همه شعر و سرودی
چه گریزی ز بر من
که ز کوی‌ات نگریزم
گر بمیرم ز غم دل
به تو هرگز نستیزم
من و یک لحظه جدایی؟!
نتوانم، نتوانم
بی تو من زنده نمانم

– شاعر : هما میرافشار

سه شنبه 09 آذر 95 - 11:54  
 
5
 
0

من تا الان نمیدونستم مثنوی هفتاد من چیه . . .
فکر میکردم به خاطر طولانی بودن یا وزین بودن مثنویه !!!
ولی این شعر مولوی داستان هفتاد من مثنوی را برای شما و من روشن میکنه . . .فوق العاده است؛


مثنوی هفتاد "من" مولوی:

مَن(۱) اگر با مَن(٢) نباشم میشَوَم تنهاترین
کیست با مَن(٣) گر شَوَم مَن(۴) باشد از مَن(۵) ماترین
مَن(۶) نمیدانم کی‌اَم مَن(٧) لیک یک مَن(٨) در مَن(٩) است
آن که تکلیف مَنَ(١۰) اَش با مَن(١١) مَنِ(١٢) مَن(١٣) روشن است
مَن(١۴) اگر از مَن(١۵) بپرسم ای مَن(١۶) ای همزاد مَن(١٧)
ای مَنِ(١٨) غمگین مَن(١٩) در لحظه‌های شاد مَن(٢۰)
هرچه از مَن(٢١) یا مَنِ(٢٢) مَن(٢٣) در مَنِ(٢۴) مَن(٢۵) دیده‌ای
مثل مَن(٢۶) وقتی که با مَن(٢٧) میشوی، خندیده‌ای
هیچ کس با مَن(٢٨) چنان مَن(٢٩) مردم آزاری نکرد
این مَنِ(٣۰) مَن(٣١) هم نشست و مثل مَن(٣٢) کاری نکرد
ای مَنِ(٣٣) با مَن(٣۴) که بی مَن(٣۵) مَن(٣۶) تر از مَن(٣٧) میشوی
هرچه هم مَن(٣٨) مَن(٣٩)کنی، حاشا شوی چون مَن(۴۰) قوی
مَن(۴١) مَنِ(۴٢) مَن(۴٣) مَن(۴۴) مَنِ(۴۵) بی‌رنگ و بی‌تأثیر نیست
هیچ کس با مَن(۴۶) مَنِ(۴۷) مَن(۴۸) مثل مَن(۴۹) درگیر نیست
کیست این مَن(۵۰)؟ این مَنِ(۵۱) با مَن(۵۲) زِ مَن(۵۳) بیگانه‌تر
این مَنِ(۵۴) مَن(۵۵) مَن(۵۶) کُنِ از مَن(۵۷) کمی دیوانه‌تر ؟
زیر بارانِ مَن(۵۸) از مَن(۵۹) پُر شدن دشوار نیست
ورنه مَن(۶۰) مَن (۶۱) کردنِ مَن(۶۲) از مَنِ(۶۳) مَن(۶۴) عار نیست
راستی . . . این قدر مَن(۶۵) را از کجا آورده‌ام !!؟
بعد هر مَن(۶۶) بار دیگر مَن(۶۷) چرا آورده‌ام !!؟
در دهانِ مَن(۶۸) نمیدانم چه شد، افتاد مَن(۶۹)
مثنوی گفتم که آوردم در آن هفتاد من(۷۰) . . . !!!

یک شنبه 07 آذر 95 - 9:27  
 
5
 
1

حلالم کن اگر فردا از اینجا بي خبر رفتم
شبيه شاعری تنها به رویا بي خبر رفتم

چه پنهان از تو این شبها دلم بسیار میگیرد !
اگر رفتم چو موج از داغ دریا بي خبر رفتم

اگر رفتم بدان داغي درون سينه ام بوده
كه با ياد تو بودم ليک تنها بي خبر رفتم

همين امروز را شايد برای دیدنت ماندم
و مثل اشک چشمان تو فردا بي خبر رفتم

حلالم ميكني يا نه ؟ دلم قصد سفر دارد
حلالم كن اگر فردا از این جا بي خبر رفتم

یک شنبه 07 آذر 95 - 9:27  
 
4
 
1

ﺍﻓﺮﺍﺩ ﺭﺍ ﺑﺎﯾﺪ ﻋﺼﺒﺎﻧﯽ ﮐﺮﺩ ﺗﺎ ﺧﻮﺏ ﺷﻨﺎﺧﺖ !
ﺁﻧﭽﻪ ﺍﻓﺮﺍﺩ ﺩﺭ ﻋﺼﺒﺎﻧﯿﺖ ﺍﺯ ﺧﻮﺩ ﺑﺮﻭﺯ ﻣﯽ ﺩﻫﻨﺪ ... ﻣﯿﺰﺍﻥ ﻣﻨطﻖ ﺷﺎﻥ ... ﻣﯿﺰﺍﻥ اﺩﺏ ﺷﺎﻥ... ﻣﯿﺰﺍﻥ ﺑﺰﺭﮔﯽ ﺭﻭﺣﺸﺎﻥ ... ﻣﯿﺰﺍﻥ ﺷﻌﻮﺭ ﺷﺎﻥ ... ﻣﯿﺰﺍﻥ ﻣﻌﺮﻓﺖ شﺎﻥ ﻭ ﺣﺘﯽ ﻣﯿﺰﺍﻥ ﻣﻬﺮﻭ ﻣﺤﺒﺖ ﺷﺎﻥ ﻧﺴﺒﺖ ﺑﻪ ﻣﺎ ﺭﺍ ﻧﺸﺎﻥ ﻣﯽ ﺩﻫﺪ.ﮔﺎﻫﯽ ﺩﯾﺪﻩ ﻣﯽ ﺷﻮﺩ ﺍﻓﺮﺍﺩ ، ﻣﺎﺩﺍﻡ ﮐﻪ ﻫﻤﻪ ﭼﯿﺰ ﺑﺮ ﻭﻓﻖ ﻣﺮﺍﺩ ﺍﺳﺖ ، ﭼﻨﺎﻥ ﻣﻬﺮﺑﺎﻥ ﻭ
ﻣﻮﺩﺏ ﻭ ﻓﺮﻭﺗﻦ ﺍﻧﺪ ﮐﻪ ﺩﺭ ﺑﺮﺍﺑﺮﺷﺎﻥ ﺍﺣﺴﺎﺱ ﻓﺮﻭﻣﺎﯾﮕﯽ ﻣﯽ ﮐﻨﯽ !!! ﻭﻟﯽ ﮐﺎﻓﯿﺴﺖ ﺑﻪ ﺑﻬﺎﻧﻪ ﺍﯼ ﻭ ﯾﺎ ﺍﺗﻔﺎﻗﯽ ﻭ ﯾﺎ ﺍﻧﺘﻘﺎﺩﯼ ﻭ ﯾﺎ ﺑﺮﺧﻮﺭﺩ ﻧﺎ ﺧﻮﺷﺎﯾﻨﺪﯼ ﺭﻧﺠﯿﺪﻩ ﺷﻮﻧﺪ . ﺣﺎﻻ ﺗﺎﺯﻩ ﺁﻥ ﺭﻭﯼ ﻧﺎﻣﺒﺎﺭﮎ ﺧﻮﺩ ﺭﺍ ﻣﯽ ﻧﻤﺎﯾﺎﻧﻨﺪ ... ! ﺩﯾﮕﺮ ﻧﻪ ﺍﺩﺏ ﻣﯽ ﺷﻨﺎﺳﻨﺪ ﻭ ﻧﻪ ﻣﺮﺍﻡ ﻭ ﻧﻪ ﻣﻌﺮﻓﺖ ﻭ ﻧﻪ ﻣﺤبت!
ﺑﺰﺭﮔﯽ ﻭ ﻣﻌﺮﻓﺖ ﻭ ﺍﺩﺏ ﻭ ﺍﺻﺎﻟﺖ ﻭ ﻧﺠﺎﺑﺖ ﺁﺩﻣﯿﺎﻥ ﺭﺍ ﺑﻪ ﻭﻗﺖ ﻋﺼﺒﺎﻧﯿﺖ ﺑﯿﺎﺯﻣﺎﯾﯿﺪ

یک شنبه 07 آذر 95 - 9:25  
 
4
 
0

بعضی شب ها باید حافظه ی دلمان را خالی کنیم
از آن هایی که هر چه ما خوبی کردیم و به پایِ سادگی مان گذاشتند؛
از آن هایی که ما عشق را یادشان داده ایم و برای دیگری خرجش کرده اند
باید پاک کرد دل را از کسی که وقتِ تمام گرفتاری و تنهایی هایش یارش بوده ایم و در وقتِ جان دادنِ ما از تنهایی خبری ازشان نبود
پاک کنید دلتان را
از پوشه ی این آدم های اضافی
قبل از اینکه از دلتان هشدارِ
"کارتِ حافظه پر شده است"
شنیده شود...

یک شنبه 07 آذر 95 - 9:24  
 
5
 
0

‏بیا ببینمت...
مظلومانه ترین جمله دستوری در زبان فارسی است.
اگرچه دستوریست اما گوینده هزاربار ویران تر،
تنهاتر از آن است که بخواهد دستور بدهد...
میفهمی.....

یک شنبه 07 آذر 95 - 9:24  
 
3
 
0

کنارم بنشین؛
چای می آورم؛
زل میزنم به چشم هایت؛
چای را تلخ تلخ میخورم،
میگویی "همیشه چای تلخ میخوری؟"
میگویم: تلخ نیست، چشمانت را که نگاه میکنم، شیرین میشود

یک شنبه 07 آذر 95 - 9:24  
 
4
 
3

به مَردی دل ببند که از علاقش به خودت مطمئنی
قانونِ رابطه ها این است:
مَرد باید عاشق تر باشد
مَرد است که باید برای داشتنت تلاش کند
مَرد است که باید پُر باشد از نیاز به تو
مَرد است که باید بجنگد...
تو چرا نشسته ای کنجِ اتاق و زانوهایت را بغل گرفته ای و اشک می ریزی و روزهایت را آتش میزنی! چند سالت است مگر؟!
اینکه می نویسی خسته شده ای، اینکه می نویسی دیگر کِشِش نداری، این فاجعه است، فاجعه!
این روزهایت، بهترین روزهایت هستند...
حالاست که باید بخندی، حالاست که باید رها باشی و آزاد، حالاست که باید دخترانگی کنی...
نه که همه را خط بزنی و بنشینی کنجِ اتاق و دیوارهایش را خراش دهی و زار بزنی برای نداشتنِ مَردی که حواسش هم به تو نیست.

چهار شنبه 03 آذر 95 - 10:58  
 
5
 
0

تا وقتی من هستم،تو به هیچکس نیاز نداری دوستت داشته باشد !
من عوض تمام آدمهایی که هرروز از کنارت رد می شوند،با عجله،بی آنکه حتی تو را ببینند و شاید به تو تنه هم بزنند،دوستت دارم !
من جای کارگرهای ساختمان نیمه کاره ی توی کوچه تان دلم برایت لک می زند... جای همه آنهایی که تو را نمی شناسند،جای همه آنهایی که تو را میبینند،جای همه آنها که نمی بینند،من جای همه دوستت دارم !
من جای آنهایی که یک گوشه دیگر این دنیا زندگی میکنند و نمی دانند
تو دقیقا "تمام دنیای منی" دوستت دارم ! من جای کودکی که نابینا متولد می شود،چشم می گردانم برای دیدنت !من عوض تمام آدمهای روی زمین دلم برایت تنگ می شود.من تنهای تنها،جای همه آنهایی که دوستت ندارند،
می پرستمت !
"هیچکس"نمی تواند مثل من،این همه ساده،برای کسی دیوانگی کند...

شنبه 29 آبان 95 - 10:43  
 
3
 
0
نمره!
نمره!

مقایسه نمره پسرا ودخترا

شنبه 29 آبان 95 - 10:36  
 
5
 
1

"ﺣﺴﺎﺑـــــﺪﺍﺭﯼ" ﺧﻮﺍﻧﺪﻡ
ﻭ ﻓﻬﻤﯿﺪﻡ ﮐﻪ ﻣﯿﺸﻮﺩ ﺭﻭﯼ ﻋﺸﻖ ﻫﻢ "ﺑﻬﺎ" ﮔﺬﺍﺷﺖ !!
ﻭ ﯾﺎﺩ ﮔﺮﻓﺘﻢ :
ﺍﮔﺮ ﺑﻪ ﮐﺴﯽ ﺑﯿﺶ ﺍﺯ ﺣﺪ ﺑﻬﺎ ﺑﺪﻫﯽ ﺑﻪ ﺍﻭ "ﺑﺪﻫﮑﺎﺭ" ﻣﯿﺸﻮﯼ ...
"ﻋﻤﺮ ﻣﻔﯿﺪﺕ" ﮐﻪ ﺗﻤﺎﻡ ﺷﺪ ﺑﻪ ﭼﺸﻤﺶ "ﻣﺴﺘﻬﻠﮏ" ﻣﯿﺸﻮﯼ ...
ﻭﻗﺘﯽ ﺳﺎﺧﺘﻪ ﺷﺪﯼ ،ﻭﻗﺘﯽ ﺗﮑﻤﯿﻞ ﺷﺪﯼ ،ﻭﻗﺘﯽ ﻋﺎﺩﺕ ﮐﺮﺩﯼ ﺑﻪ ﻣﺎﻧﺪﻥ ؛ ﺩﺭ "ﺍﻧﺒﺎﺭ" ﻋﺸﻘﺶ ﻣﯿﻔﺮﻭﺷﺪﺕ، ﺁﻥ ﻫﻢ ﺑﺎ "ﺗﺨﻔﯿﻒ ﻭﯾــــــــــﮋﻩ !!"
ﻭ ﯾﺎﺩﮔﺮﻓﺘﻢ ﺑﻌﻀﯽ ﻭقت ها ﻫﺮ ﭼﻘﺪﺭ هم ﺧﻮﺑﯽ ﮐﻨﯽ
میگذارندش ﺑﻪ ﺣﺴﺎﺏ "ﻫﺰﯾﻨﻪ ﻫﺎﯼ ﺳﺮﺑﺎﺭ ..."

شنبه 29 آبان 95 - 10:32  
 
3
 
0

"چرا دل ، تنگ می شود؟!"
هیچ تناقضی در حرف هایم نیست
وقتی همزمان هم می گویم برو، هم بیا...
یا وقتی می گویم بله و بعد می گویم نه!
چه کسی می تواند بفهمد:
"نیمی از من دوستت دارد
و نیمه ی دیگر رنج می برد"
ساده لوح بودم که فکر می کردم می توانم بگذرم!
همیشه آن نیمه ی اول برنده می شود...
وقتی می گویم: "حق با توست"
دقیقا یعنی دوستت دارم!
یعنی جز دوست داشتن ات چیزی برایم مهم نیست