دلتنگي

پرشین فال

امروز بعدازظهر روز سه شنبه شانزدهم آذر 95 - ساعت :
کانال تلگرام پرشین فال
طالع بینی سال 95 سال میمون به زودی...!
درصد تکمیل طالع بینی : 42%
درباره صفحه :
 
56
| مدیر : اصغر
دلتنگ
سه شنبه 09 آذر 95 - 11:56  
 
2
 
0

پاسخی به بی تو مهتاب اثر فریدون مشیری
بی تو طوفان زده دشت جنونم
صید افتاده به خونم
تو چه‌سان می‌گذری غافل از اندوه درونم؟
بی من از کوچه گذر کردی و رفتی
بی من از شهر سفر کردی و رفتی
قطره‌ای اشک درخشید به چشمان سیاهم
تا خم کوچه به دنبال تو لغزید نگاهم
تو ندیدی …
نگهت هیچ نیفتاد به راهی که گذشتی
چون در خانه ببستم،
دگر از پا نشستم
گوئیا زلزله آمد،
گوئیا خانه فروریخت سر من
بی تو من در همه شهر غریبم
بی تو، کس نشنود از این دل بشکسته صدائی
بر نخیزد دگر از مرغک پر بسته نوائی
تو همه بود و نبودی
تو همه شعر و سرودی
چه گریزی ز بر من
که ز کوی‌ات نگریزم
گر بمیرم ز غم دل
به تو هرگز نستیزم
من و یک لحظه جدایی؟!
نتوانم، نتوانم
بی تو من زنده نمانم

– شاعر : هما میرافشار

سه شنبه 09 آذر 95 - 11:54  
 
4
 
0

من تا الان نمیدونستم مثنوی هفتاد من چیه . . .
فکر میکردم به خاطر طولانی بودن یا وزین بودن مثنویه !!!
ولی این شعر مولوی داستان هفتاد من مثنوی را برای شما و من روشن میکنه . . .فوق العاده است؛


مثنوی هفتاد "من" مولوی:

مَن(۱) اگر با مَن(٢) نباشم میشَوَم تنهاترین
کیست با مَن(٣) گر شَوَم مَن(۴) باشد از مَن(۵) ماترین
مَن(۶) نمیدانم کی‌اَم مَن(٧) لیک یک مَن(٨) در مَن(٩) است
آن که تکلیف مَنَ(١۰) اَش با مَن(١١) مَنِ(١٢) مَن(١٣) روشن است
مَن(١۴) اگر از مَن(١۵) بپرسم ای مَن(١۶) ای همزاد مَن(١٧)
ای مَنِ(١٨) غمگین مَن(١٩) در لحظه‌های شاد مَن(٢۰)
هرچه از مَن(٢١) یا مَنِ(٢٢) مَن(٢٣) در مَنِ(٢۴) مَن(٢۵) دیده‌ای
مثل مَن(٢۶) وقتی که با مَن(٢٧) میشوی، خندیده‌ای
هیچ کس با مَن(٢٨) چنان مَن(٢٩) مردم آزاری نکرد
این مَنِ(٣۰) مَن(٣١) هم نشست و مثل مَن(٣٢) کاری نکرد
ای مَنِ(٣٣) با مَن(٣۴) که بی مَن(٣۵) مَن(٣۶) تر از مَن(٣٧) میشوی
هرچه هم مَن(٣٨) مَن(٣٩)کنی، حاشا شوی چون مَن(۴۰) قوی
مَن(۴١) مَنِ(۴٢) مَن(۴٣) مَن(۴۴) مَنِ(۴۵) بی‌رنگ و بی‌تأثیر نیست
هیچ کس با مَن(۴۶) مَنِ(۴۷) مَن(۴۸) مثل مَن(۴۹) درگیر نیست
کیست این مَن(۵۰)؟ این مَنِ(۵۱) با مَن(۵۲) زِ مَن(۵۳) بیگانه‌تر
این مَنِ(۵۴) مَن(۵۵) مَن(۵۶) کُنِ از مَن(۵۷) کمی دیوانه‌تر ؟
زیر بارانِ مَن(۵۸) از مَن(۵۹) پُر شدن دشوار نیست
ورنه مَن(۶۰) مَن (۶۱) کردنِ مَن(۶۲) از مَنِ(۶۳) مَن(۶۴) عار نیست
راستی . . . این قدر مَن(۶۵) را از کجا آورده‌ام !!؟
بعد هر مَن(۶۶) بار دیگر مَن(۶۷) چرا آورده‌ام !!؟
در دهانِ مَن(۶۸) نمیدانم چه شد، افتاد مَن(۶۹)
مثنوی گفتم که آوردم در آن هفتاد من(۷۰) . . . !!!

یک شنبه 07 آذر 95 - 9:27  
 
5
 
1

حلالم کن اگر فردا از اینجا بي خبر رفتم
شبيه شاعری تنها به رویا بي خبر رفتم

چه پنهان از تو این شبها دلم بسیار میگیرد !
اگر رفتم چو موج از داغ دریا بي خبر رفتم

اگر رفتم بدان داغي درون سينه ام بوده
كه با ياد تو بودم ليک تنها بي خبر رفتم

همين امروز را شايد برای دیدنت ماندم
و مثل اشک چشمان تو فردا بي خبر رفتم

حلالم ميكني يا نه ؟ دلم قصد سفر دارد
حلالم كن اگر فردا از این جا بي خبر رفتم

یک شنبه 07 آذر 95 - 9:27  
 
4
 
1

ﺍﻓﺮﺍﺩ ﺭﺍ ﺑﺎﯾﺪ ﻋﺼﺒﺎﻧﯽ ﮐﺮﺩ ﺗﺎ ﺧﻮﺏ ﺷﻨﺎﺧﺖ !
ﺁﻧﭽﻪ ﺍﻓﺮﺍﺩ ﺩﺭ ﻋﺼﺒﺎﻧﯿﺖ ﺍﺯ ﺧﻮﺩ ﺑﺮﻭﺯ ﻣﯽ ﺩﻫﻨﺪ ... ﻣﯿﺰﺍﻥ ﻣﻨطﻖ ﺷﺎﻥ ... ﻣﯿﺰﺍﻥ اﺩﺏ ﺷﺎﻥ... ﻣﯿﺰﺍﻥ ﺑﺰﺭﮔﯽ ﺭﻭﺣﺸﺎﻥ ... ﻣﯿﺰﺍﻥ ﺷﻌﻮﺭ ﺷﺎﻥ ... ﻣﯿﺰﺍﻥ ﻣﻌﺮﻓﺖ شﺎﻥ ﻭ ﺣﺘﯽ ﻣﯿﺰﺍﻥ ﻣﻬﺮﻭ ﻣﺤﺒﺖ ﺷﺎﻥ ﻧﺴﺒﺖ ﺑﻪ ﻣﺎ ﺭﺍ ﻧﺸﺎﻥ ﻣﯽ ﺩﻫﺪ.ﮔﺎﻫﯽ ﺩﯾﺪﻩ ﻣﯽ ﺷﻮﺩ ﺍﻓﺮﺍﺩ ، ﻣﺎﺩﺍﻡ ﮐﻪ ﻫﻤﻪ ﭼﯿﺰ ﺑﺮ ﻭﻓﻖ ﻣﺮﺍﺩ ﺍﺳﺖ ، ﭼﻨﺎﻥ ﻣﻬﺮﺑﺎﻥ ﻭ
ﻣﻮﺩﺏ ﻭ ﻓﺮﻭﺗﻦ ﺍﻧﺪ ﮐﻪ ﺩﺭ ﺑﺮﺍﺑﺮﺷﺎﻥ ﺍﺣﺴﺎﺱ ﻓﺮﻭﻣﺎﯾﮕﯽ ﻣﯽ ﮐﻨﯽ !!! ﻭﻟﯽ ﮐﺎﻓﯿﺴﺖ ﺑﻪ ﺑﻬﺎﻧﻪ ﺍﯼ ﻭ ﯾﺎ ﺍﺗﻔﺎﻗﯽ ﻭ ﯾﺎ ﺍﻧﺘﻘﺎﺩﯼ ﻭ ﯾﺎ ﺑﺮﺧﻮﺭﺩ ﻧﺎ ﺧﻮﺷﺎﯾﻨﺪﯼ ﺭﻧﺠﯿﺪﻩ ﺷﻮﻧﺪ . ﺣﺎﻻ ﺗﺎﺯﻩ ﺁﻥ ﺭﻭﯼ ﻧﺎﻣﺒﺎﺭﮎ ﺧﻮﺩ ﺭﺍ ﻣﯽ ﻧﻤﺎﯾﺎﻧﻨﺪ ... ! ﺩﯾﮕﺮ ﻧﻪ ﺍﺩﺏ ﻣﯽ ﺷﻨﺎﺳﻨﺪ ﻭ ﻧﻪ ﻣﺮﺍﻡ ﻭ ﻧﻪ ﻣﻌﺮﻓﺖ ﻭ ﻧﻪ ﻣﺤبت!
ﺑﺰﺭﮔﯽ ﻭ ﻣﻌﺮﻓﺖ ﻭ ﺍﺩﺏ ﻭ ﺍﺻﺎﻟﺖ ﻭ ﻧﺠﺎﺑﺖ ﺁﺩﻣﯿﺎﻥ ﺭﺍ ﺑﻪ ﻭﻗﺖ ﻋﺼﺒﺎﻧﯿﺖ ﺑﯿﺎﺯﻣﺎﯾﯿﺪ

یک شنبه 07 آذر 95 - 9:25  
 
4
 
0

بعضی شب ها باید حافظه ی دلمان را خالی کنیم
از آن هایی که هر چه ما خوبی کردیم و به پایِ سادگی مان گذاشتند؛
از آن هایی که ما عشق را یادشان داده ایم و برای دیگری خرجش کرده اند
باید پاک کرد دل را از کسی که وقتِ تمام گرفتاری و تنهایی هایش یارش بوده ایم و در وقتِ جان دادنِ ما از تنهایی خبری ازشان نبود
پاک کنید دلتان را
از پوشه ی این آدم های اضافی
قبل از اینکه از دلتان هشدارِ
"کارتِ حافظه پر شده است"
شنیده شود...

یک شنبه 07 آذر 95 - 9:24  
 
5
 
0

‏بیا ببینمت...
مظلومانه ترین جمله دستوری در زبان فارسی است.
اگرچه دستوریست اما گوینده هزاربار ویران تر،
تنهاتر از آن است که بخواهد دستور بدهد...
میفهمی.....

یک شنبه 07 آذر 95 - 9:24  
 
2
 
0

کنارم بنشین؛
چای می آورم؛
زل میزنم به چشم هایت؛
چای را تلخ تلخ میخورم،
میگویی "همیشه چای تلخ میخوری؟"
میگویم: تلخ نیست، چشمانت را که نگاه میکنم، شیرین میشود

یک شنبه 07 آذر 95 - 9:24  
 
4
 
3

به مَردی دل ببند که از علاقش به خودت مطمئنی
قانونِ رابطه ها این است:
مَرد باید عاشق تر باشد
مَرد است که باید برای داشتنت تلاش کند
مَرد است که باید پُر باشد از نیاز به تو
مَرد است که باید بجنگد...
تو چرا نشسته ای کنجِ اتاق و زانوهایت را بغل گرفته ای و اشک می ریزی و روزهایت را آتش میزنی! چند سالت است مگر؟!
اینکه می نویسی خسته شده ای، اینکه می نویسی دیگر کِشِش نداری، این فاجعه است، فاجعه!
این روزهایت، بهترین روزهایت هستند...
حالاست که باید بخندی، حالاست که باید رها باشی و آزاد، حالاست که باید دخترانگی کنی...
نه که همه را خط بزنی و بنشینی کنجِ اتاق و دیوارهایش را خراش دهی و زار بزنی برای نداشتنِ مَردی که حواسش هم به تو نیست.

چهار شنبه 03 آذر 95 - 10:58  
 
5
 
0

تا وقتی من هستم،تو به هیچکس نیاز نداری دوستت داشته باشد !
من عوض تمام آدمهایی که هرروز از کنارت رد می شوند،با عجله،بی آنکه حتی تو را ببینند و شاید به تو تنه هم بزنند،دوستت دارم !
من جای کارگرهای ساختمان نیمه کاره ی توی کوچه تان دلم برایت لک می زند... جای همه آنهایی که تو را نمی شناسند،جای همه آنهایی که تو را میبینند،جای همه آنها که نمی بینند،من جای همه دوستت دارم !
من جای آنهایی که یک گوشه دیگر این دنیا زندگی میکنند و نمی دانند
تو دقیقا "تمام دنیای منی" دوستت دارم ! من جای کودکی که نابینا متولد می شود،چشم می گردانم برای دیدنت !من عوض تمام آدمهای روی زمین دلم برایت تنگ می شود.من تنهای تنها،جای همه آنهایی که دوستت ندارند،
می پرستمت !
"هیچکس"نمی تواند مثل من،این همه ساده،برای کسی دیوانگی کند...

شنبه 29 آبان 95 - 10:43  
 
2
 
0
نمره!
نمره!

مقایسه نمره پسرا ودخترا

شنبه 29 آبان 95 - 10:36  
 
4
 
1

"ﺣﺴﺎﺑـــــﺪﺍﺭﯼ" ﺧﻮﺍﻧﺪﻡ
ﻭ ﻓﻬﻤﯿﺪﻡ ﮐﻪ ﻣﯿﺸﻮﺩ ﺭﻭﯼ ﻋﺸﻖ ﻫﻢ "ﺑﻬﺎ" ﮔﺬﺍﺷﺖ !!
ﻭ ﯾﺎﺩ ﮔﺮﻓﺘﻢ :
ﺍﮔﺮ ﺑﻪ ﮐﺴﯽ ﺑﯿﺶ ﺍﺯ ﺣﺪ ﺑﻬﺎ ﺑﺪﻫﯽ ﺑﻪ ﺍﻭ "ﺑﺪﻫﮑﺎﺭ" ﻣﯿﺸﻮﯼ ...
"ﻋﻤﺮ ﻣﻔﯿﺪﺕ" ﮐﻪ ﺗﻤﺎﻡ ﺷﺪ ﺑﻪ ﭼﺸﻤﺶ "ﻣﺴﺘﻬﻠﮏ" ﻣﯿﺸﻮﯼ ...
ﻭﻗﺘﯽ ﺳﺎﺧﺘﻪ ﺷﺪﯼ ،ﻭﻗﺘﯽ ﺗﮑﻤﯿﻞ ﺷﺪﯼ ،ﻭﻗﺘﯽ ﻋﺎﺩﺕ ﮐﺮﺩﯼ ﺑﻪ ﻣﺎﻧﺪﻥ ؛ ﺩﺭ "ﺍﻧﺒﺎﺭ" ﻋﺸﻘﺶ ﻣﯿﻔﺮﻭﺷﺪﺕ، ﺁﻥ ﻫﻢ ﺑﺎ "ﺗﺨﻔﯿﻒ ﻭﯾــــــــــﮋﻩ !!"
ﻭ ﯾﺎﺩﮔﺮﻓﺘﻢ ﺑﻌﻀﯽ ﻭقت ها ﻫﺮ ﭼﻘﺪﺭ هم ﺧﻮﺑﯽ ﮐﻨﯽ
میگذارندش ﺑﻪ ﺣﺴﺎﺏ "ﻫﺰﯾﻨﻪ ﻫﺎﯼ ﺳﺮﺑﺎﺭ ..."

شنبه 29 آبان 95 - 10:32  
 
3
 
0

"چرا دل ، تنگ می شود؟!"
هیچ تناقضی در حرف هایم نیست
وقتی همزمان هم می گویم برو، هم بیا...
یا وقتی می گویم بله و بعد می گویم نه!
چه کسی می تواند بفهمد:
"نیمی از من دوستت دارد
و نیمه ی دیگر رنج می برد"
ساده لوح بودم که فکر می کردم می توانم بگذرم!
همیشه آن نیمه ی اول برنده می شود...
وقتی می گویم: "حق با توست"
دقیقا یعنی دوستت دارم!
یعنی جز دوست داشتن ات چیزی برایم مهم نیست

سه شنبه 25 آبان 95 - 13:48  
 
2
 
0
چشم گذاشتی!
چشم گذاشتی!

چشــم‌گذاشتی و مَــن در تـــو گُم شدم!!!

سه شنبه 25 آبان 95 - 13:44  
 
3
 
5
حکمت
حکمت

حکمت!

یک شنبه 23 آبان 95 - 16:07  
 
3
 
8

با ارزش باش . .
با ارزش زندگی کن . .
برای خودت خط هایی داشته باش!
روی بعضی چیزها
زیر بعضی چیزها
و دور بعضی چیزها
خط قرمز هایی
خط سبزهایی
و خطوطی,زرد . .
دور بعضی آدمها را خط بکش
, قررررررمز . . .
آنها که همیشه سهمی از حس خوبت را به تاراج میبرند.
حسودها را ..
خودبین ها را ..
و مهمتر از همه آنها که همیشه بتو دروغ گفتند!
زیر بعضی ها را خط زرد بکش.
آدمهایی که تکلیفت را با آنها نمیدانی !
مثل فصلها رنگ عوض میکنند و اعتباری نیست نه به تحسین و نه به تکذیبشان. . .
روی بعضی چیزها و آدمها را با عطر برگهای نارنج خطی بکش ,
سبز سبز تا یادت بمانند و یادگار همیشگی ذهنت باشند.
آدمهایی که شاید همه ی فرقشان و خاص بودنشان در نگاه و کلامشان باشد.
آدمهایی که ساده ی ساده فقط دوستشان داری !
این آدمها را باید قاب گرفت و از مژه ها آویخت تا جلوی چشم باشند. تا وجب به وجب نگاهت را شکرگزار بودنشان کنی. تا بمانند. .

شنبه 22 آبان 95 - 12:29  
 
4
 
0
من که نه!
من که نه!

من که نه اما دلم سخت تو را می خواهد!

شنبه 22 آبان 95 - 12:25  
 
1
 
0
اولین سفراستانی
اولین سفراستانی

اولین سفراستانی

چهار شنبه 19 آبان 95 - 13:11  
 
3
 
1

نمیدانم کدام بی مغز لاشعوری بود که اولین بار گفت :اگر کسی را دوست دارید به او بگویید...!گفتن دوستت دارم ،مثل کشیدن ضامن یک وینچستر مشکی ست که زیر کت چرم پنهان شده است....و بدتر از آن “شنیدن دوستت دارم” است که مثل شلیک با همان اسلحه ی شیک و گران قیمت است و بدتر از این دو، “گفتن منم دوستت دارم” است !چون آن وقت است که حضور یک جنازه در صحنه حتمی ست !جنازه ای که نیش تا نیشش باز است به خنده ولی دلش زیر مین بی اعتنایی های بعد از آن صحنه ی جرم
دوست داشتن هزار بار می میرد و کسی هم نمیفهمد که نمیفهمد !
به هم نگویید دوستت دارم...نشنوید از هم دوستت دارم را و نگویید به هم منم دوستت دارم را…بگذارید “دوستت دارم” در همان عرش بماند و لگد مال فرش نشود...یا حداقل وقتی بگویید که دیگر درصد امید به زندگی خود تان
به منفی صفر رسیده و مثل هدایت مرحوم، صادق اید با خود…

چهار شنبه 19 آبان 95 - 12:51  
 
4
 
2
بهار!
بهار!

آب زنيد راه را اي كه نگار ميرسد مژده دهيد باغ را بوي بهار ميرسد

چهار شنبه 19 آبان 95 - 12:50  
 
4
 
1
کجایی؟
کجایی؟

مـن رسـیـدم خـونـه..کـجـایی عـشـقـم؟ بـا فـریـــاد، د ِکــی زرنـگـی ! بـیـا پـیـدام کـن

چهار شنبه 19 آبان 95 - 11:50  
 
6
 
1

چه صبح هایی که میتوانستیم با هم بخیر کنیم و نکردیم...
تو موهایم را شانه کنی
و من برایت حرف بزنم ،
از آن حرف ها که جوابش فقط لبخند توست ...
تو پیش قدم شوی
برای ریختن چای و من مربا به نانت اضافه کنم...
اما سهم ما این بود
که از پشت قاب های شیشه ای موبایل همدیگر را لمس کنیم...
نه تو مقصری نه من ...
سرنوشت عاشقانه هایِ زیادی به ما بدهکار است
طلبکار هم صبرش حدی دارد
خدا به خیر کند
دعوای وصول طلبمان را...

سه شنبه 18 آبان 95 - 11:29  
 
2
 
0

دکتر علی شريعتی انسان‌ها را به چهار دسته تقسيم کرده است:

١ـ آناني که وقتی هستند، هستند و وقتی که نيستند هم نيستند.

عمده آدم‌ها حضورشان مبتنی به فيزيک است. تنها با لمس ابعاد جسمانی آنهاست که قابل فهم مي‌شوند. بنابراين اينان تنها هويت جسمی دارند.

٢ـ آنانی که وقتی هستند، نيستند و وقتی که نيستند هم نيستند.

مردگانی متحرک در جهان. خود فروختگانی که هويت‌شان را به ازای چيزی فانی واگذاشته‌اند. بی‌شخصيت‌اند و بی‌اعتبار. هرگز به چشم نمی‌آيند. مرده و زنده‌‌شان يکی است.

٣ـ آنانی که وقتی هستند، هستند و وقتی که نيستند هم هستند.

آدم‌های معتبر و با شخصيت. کسانی که در بودنشان سرشار از حضورند و در نبودنشان هم تاثيرشان را می‌گذارند. کسانی که همواره به خاطر ما می‌مانند. دوستشان داريم و برايشان ارزش و احترام قائليم.

٤ـ آنانی که وقتی هستند، نيستند و وقتی که نيستند هستند.

شگفت‌انگيز‌ترين آدم‌ها;
در زمان بودشان چنان قدرتمند و با شکوه‌اند که ما نمي‌توانيم حضورشان را دريابيم. اما وقتی که از پيش ما مي‌روند نرم نرم آهسته آهسته درک مي‌کنيم، باز مي‌شناسيم، می فهميم که آنان چه بودند. چه می‌گفتند و چه می‌خواستند. ما هميشه عاشق اين آدم‌ها هستيم. هزار حرف داريم برايشان. اما وقتی در برابرشان قرار می‌گيريم قفل بر زبانمان مي‌زنند. اختيار از ما سلب مي‌شود. سکوت می‌کنيم و غرقه در حضور آنان مست می‌شويم و درست در زماني که می‌روند يادمان می‌آيد که چه حرف‌ها داشتيم و نگفتيم. شايد تعداد اين‌ها در زندگی هر کدام از ما به تعداد انگشتان دست هم نرسد

سه شنبه 18 آبان 95 - 8:38  
 
5
 
0

چشمهای تو عجب کهنه شرابی دارد
به تو وابسته شدن خانه خرابی دارد

تو که از حال دل ِ خسته ی من باخبری
بی تفاوت شدنت، سخت عذابی دارد

قصه ی عاشقی ما دونفر آسان نیست
چون کویری است که در سینه سرابی دارد

آخر از حسرت دیدار تو من میمیرم
عاشقی هم بخدا حق و حسابی دارد

مشکل از چشم من و دین و مسلمانی توست
عــشـق هم آیه و تفسـیر و کـتابی دارد

دو شنبه 17 آبان 95 - 13:16  
 
6
 
3

فرقی نمیکند
کنار دریا باشی
وسطِ مهمانی
کنج اتاق
یا هر جایِ دیگر...
روزهای تعطیل
بویِ تنهایی در سر آدم میپیچد...
باید یک نفر باشد بدونِ
غرور دوستت بدارد
آنقدر صمیمی
که اگر در مدتِ یک ساعت برای بیستمین بار
میخواستی حالش را بپرسی
دل دل نکنی
فکر نکنی
با خودت نگویی که نکند کلافه اش کنم
ترسِ از چشم افتادن را نداشته باشی...
یک نفر که حالِ تو را بلد باشد
یک نفر که بدونِ توضیح بفهمد
این همه بی قراری دست خودت نیست...
یک نفر که غرورِ خاموشِ تو را عشق معنا کند
نه چیز دیگری
یک نفر که حضورش برای
روزهای تعطیل الزامی ست...

دو شنبه 17 آبان 95 - 13:15  
 
4
 
2

.
آدم است دیگر !
هر چقدر هم که ادعای بی‌تفاوت بودن کند،
گاهی دلش برای دوست داشته شدن ‌میلرزد!
سرش دلواپسِ شانه‌ای امن میشود!
دستهایش بهانه گیرِ دست‌هایی از جنسِ آرامش میشوند!
موهایش طلبِ نوازش میکنند!
چشمانَش لبریز شدن از عشق را می‌خواهند!
لب‌هایش بوسه‌ای آتشین را فریاد می‌کنند!
خلاصه اش کنم؛وجودش عشقی را تمنا میکند برای زیستن...
و گاهی چقدر این تمناها و خواهش‌ها دردناکَـند...
به اندازه‌ی تمامِ خواستن‌ها و نداشتن‌ها...
داغِ بعضی چیزها تا ابد بر دلت می‌ماند...
آنگونه که سال ها بعد،همان سال هایی که سپیدی موهایت نشان از گذرِ عمرت میدهند باز هم با یاد آوریِشان بُغض میکنی و آن داغِ لعنتی‌ست که بر دلت سنگینی می‌کند.

دو شنبه 10 آبان 95 - 11:27  
 
5
 
0

بايد برايش مى نوشتم
سلام محبوبم
دلم برايت تنگ شده
براي چشمهايت
براي دستهايت
براي نوازش ها
براي خنديدنى دوباره
براي حرف هاي خوب
براي لحظه هاي پاك و صميمى بيش از همه
بايد مى نوشتم
مهربانم بي تابم
بي قرارم
ترسيده ام
بايد مى نوشتم
مى ترسم
از نبودنت
از نداشتنت
از تنهايي هاي مكرر
از تداوم شب و تاريكى و سكوت
از فاصله
از خودم بي تو
بايد مى نوشتم
مشتاقم عزيزم
برگرد
بار ديگر به ديدارم بيا
نوشتم اما
زندگى خوب
حال من خوب
و روزگارم خوب
و خلاصه يك مشت حرف دروغ
از ادمى دلتنگ
دلتنگ ولي پر غرور

دو شنبه 26 مهر 95 - 10:42  
 
6
 
7

پرسیدم: «چند تا مرا دوست نداری؟» روی یک تکه از نیمرو، نمک پاشید. گفت: «چه سوال سختی.» گفتم: «به هر حال سوال مهمیه برام.» نشسته بودیم توی فضای باز کافه سینما. داشتیم صبحانه می خوردیم. کمی فکر کرد و گفت: «هیچی.» بلند بلند خندید. گفتم: «واقعا؟» آب پرتقالم را تا ته سر کشیدم. «واقعن هیچی دوستم نداری؟» گفت: «نه نه. صبر کن. منظورم اینه که تو جوابِ چند تا مرا دوست نداری، هیچی. یعنی خیلی دوستت دارم.» گفتم:«نه. اینطور نمیشه، تو گفتی هیچی.»

تکه ای از ژامبونِ‌ لوله شده را برید. گفت: «نه. اون اشتباه شد. هزار تا.» شروع کردم به کولی بازی. موهام را کشیدم. گفتم: «یعنی هزار تا منو دوست نداری؟» دختر و پسری که میز کناری نشسته بودند، با تعجب نگاهمان می کردند. گفتم: «این واقعن درست نیست. من این حجم از غصه رو نمی تونم تحمل کنم که تو منو هزار تا دوست نداشته باشی.» داشت با نوک چنگال، لوبیا قرمزهای توی ظرف را بازی می داد. گفت: «نمی دونم واقعن. خیلی سوال سختیه» لپ هاش گل انداخته بود. گفت: «شاید این سوال از اول هم غلطه. نباید بهش جواب می دادم.» گفتم: «باشه بذار یه جور دیگه بپرسم. اینطوری شاید راحت تر باشه برات. چند تا دوستم داری؟»

لبخند زد. چشم هام را گرد کردم و گفتم: «هان؟» بقیه دختر و پسرها و زن ها و مردها هم داشتند ما را تماشا می کردند. نانِ تُستِ کَره ای را گاز زدم و بقیه اش را گذاشتم گوشه بشقاب. داشت نگاهم می کرد. با آن چشم های سیاه درشت و گونه سرخ و لب های اناری. گفت: «هیچی.» پرسیدم: «هیچی؟» شانه اش را انداخت بالا. گفت: «هیچی دوستت ندارم.» لب و لوچه ام را آویزان کردم. گفت: «میمیرم برات و این ته همه دوست داشتن هامه.» داد کشیدم «هورا.» دست هایم را گره کردم و آوردم بالا. پیش خدمت ها داشتند با هم پچ می زدند. یکی شان آمد جلو و گفت: «قربان. اینطوری مردمو می ترسونید.» پرسیدم: «چطوری؟» آهسته تر گفت: «اینکه دارید با خودتون بلند بلند حرف می زنید.» به صندلی روبرویی اشاره کرد. خالی بود. بشقابِ صبحانه گرم، دست نخورده، سرد شده بود و نان ها خشک. خواستم بپرسم دختری که اینجا روبروی من نشسته بود، کجا رفت که همه چیز یادم افتاد. هشت سال گذشته بود.

شنبه 24 مهر 95 - 13:51  
 
7
 
0

بعدترها
هرگاه زني دراغوشت بکشد،
درگودي کمرت
دستهايي را خواهد يافت،
که من جاگذاشته ام...
بارها و بارها هم با وسواس زنانه ،
پيراهنت رابشويد واتو کند ،
بازهم عطر من
در تارو پودش خانه کرده ست!
لبهات را که ببوسد،
مزه ي گيلاس هاي درخت
حياط مارا خواهد چشيد،
که ازلبهاي من جا مانده...
مرا از تاريخ بشريت
هم حذف کني،
از خاطر لحظات توپاک نمي شوم!
باورکن...

شنبه 24 مهر 95 - 13:48  
 
6
 
1

من نگرانم، دلم میسوزد از اینکه چند سال بعد عکسِ دو نفره ام را برایت ایمیل کنم و تو با روشنفکریِ مسخره ای از صمیم قلب برایم آرزوی خوشبختی کنی، من میترسم از اینکه دلم بخواهد سر به تنِ آن شخصِ کناری ات نباشد و مجبور باشم لبخندِ احمقانه ای بزنم و بگویم به هم میایید .
آن موقع حتما هم من خوشبختم هم تو، و یکی را هم داریم که کاملا با هم تفاهم داریم و دیگر حتی بحث هایِ نصفِ و نیمه نداریم، اما همیشه یک جایِ کارمان میلنگد که پنجشنبه ها به بهانه یِ دلتنگی برای مادر بزرگ در گوشه یِ خانه مان اشک میریزیم و جمعه ها را به بهانه یِ دلگیری روز جمعه
کلِ روز را با بی حوصلگی میگذرانیم. باور کن من میترسم


تو نمیترسی؟

شنبه 24 مهر 95 - 13:42  
 
3
 
0

شير هرگز سر نميكوبد به ديوار حصار
من همان ديوانه ى ديروزم اما بردبار

ميتوانستم فراموشت كنم اما نشد
زندگى يعنى همين، جبرى به نام اختيار!

مثل تو آيينه اى من را نشان من نداد
بعد تو من ماندم و ديوارهاى بيشمار

خوب يا بد با جنون آنى ام سر ميكنم
لحظه اى در قيد و بندم ، لحظه اى بى بند و بار

من سر ناسازگارى دارم و چشمان تو
جذبه اى دارد كه سر را ميكشاند پاى دار

فرق دارد معنى تنهايى و تنها شدن
كوه بى فاتح كجا و دشتهاى بى سوار

جاى پايت را اگرچه برفها پوشانده اند
جاى زخمت ماند، شد آتشفشانى بيقرار!