دلتنگي

پرشین فال

امروز بعدازظهر روز پنج شنبه ششم تیر 98 - ساعت :
فال تاروت رایگان
درباره صفحه :
 
58
| مدیر : اصغر
این جسم من از خاک است
هم خاک شود روزی
این اسم من از دنیا
هم پاک شود روزی
هرکس که مرا خواهد
این خط مرا خواند
شاید که شودیارم
غمخوار شود روزی
سه شنبه 07 خرداد 98 - 14:34  
 
0
 
0

وقتی نگاهمون به هم گره میخوره لب هاش آروم آروم یه چیز نجوا میکنه و بعد یکم بلندتر صلوات میفرسته و فوت میکنه سمت من و سرش دایره وار میچرخه: میگه برو خدا به همراهت؛
لبخند میزنم و میپرسم: یعنی تو انقدر نگران منی؟جز تو فقط مامانم برام آیه الکرسی میخونه.
انگشت هاش به انگشت هام گره میخوره میگه: فقط این نیست،هر مسجدی که میرم برات نذر میکنم،هرجا که اولین بار میرم برات دعا میخونم،دعات میکنم،دعا میکنم که دعات باشم،دعای تو باشم.
بعد روی پنجه پاهاش بلند میشه و ادامه میده: آدم اونی که توی دعاش هست رو هیچوقت فراموش نمیکنه،نمیتونه فراموش کنه؛بد یا خوب بودنِ آدم توی دعا مهم نیست مهم اینه تو انقدر دوستش داری که دعا میکنی سالم باشه،سالم بمونه؛بعد دستش بندِ شونه هام میشه و میگه:برو خدا به همراهت آدمِ توی دعام.
ازش میپرسم از اون دختری که به عشق ایمان نداشت چه خبر؟
منو میبوسه میگه: تو رو دید مُرد!

سه شنبه 07 خرداد 98 - 14:33  
 
1
 
0

زن به شیطان گفت : آیا آن مرد خیاط را می بینی؟
میتوانی بروی وسوسه اش کنی که همسرش راطلاق دهد ؟
شیطان گفت : آری و این کار بسیار آسان است پس شیطان به سوی مرد خیاط رفت و به هر طریقی سعی می کرد او را وسوسه کند اما مرد خیاط همسرش را بسیار دوست داشت و اصلا به طلاق فکر هم نمی کرد پس شیطان برگشت و به شکست خود در مقابل مرد خیاط اعتراف کرد سپس زن گفت : اکنون آنچه اتفاق می افتد ببین و تماشا کن زن به طرف مرد خیاط رفت و به او گفت :چند متری از این پارچه ی زیبا میخواهم پسرم میخواهد آن را به معشوقه اش هدیه دهد پس خیاط پارچه را به زن داد سپس آن زن رفت به خانه مرد خیاط و در زد و زن خیاط در را باز کرد و آن زن به او گفت :اگر ممکن است میخواهم وارد خانه تان شوم برای ادای نماز ، و زن خیاط گفت :بفرمایید، خوش آمدید و آن زن پس از آنکه نمازش تمام شد آن پارچه را پشت در اتاق گذاشت بدون آنکه زن خیاط متوجه شود و سپس از خانه خارج شدو هنگامی که مرد خیاط به خانه برگشت آن پارچه را دید و فورا داستان آن زن و معشوقه ی پسرش را به یاد آورد و همسرش را همان موقع طلاق داد سپس شیطان گفت : اکنون من به کید و مکر زنان اعتراف می کنم و آن زن گفت :کمی صبر کن نظرت چیست اگر مرد خیاط و همسرش را به همدیگر بازگردانم؟
شیطان با تعجب گفت:چگونه؟
آن زن روز بعدش رفت پیش خیاط و به او گفت همان پارچه ی زیبایی را که دیروز از شما خریدم یکی دیگر میخواهم برای اینکه دیروز رفتم به خانه ی یک زنی محترم برای ادای نماز و آن پارچه را آنجا فراموش کردم و خجالت کشیدم دوباره بروم و پارچه را از او بگیرم
و اینجا مرد خیاط رفت و از همسرش عذرخواهی کرد و او را برگرداند به خانه اش.
و الان شیطان در بیمارستان روانی به سر میبرد

شنبه 04 خرداد 98 - 14:18  
 
0
 
0

از سینما زدیم بیرون
دیر وقت بود و به رسم عادت یک ساعتی بازیِ مان گرفت.
بداهه دیالوگ میگفتیم و دعوا میکردیم و میخندیدیم و داد میکشیدیم.
پایان بازی هایمان هم همیشه باز بود.
سرخوشانه چرخ میخوردیم که ساعت از سه بامداد گذشت و چیزی به اذان نمانده بود.
گرسنگی به استخوان رسیده بود و با این وضع نمیشد روزه گرفت!
در چرخ خوردن و بازی کردنمان جغرافیا را از دست داده و سر از جنوب تهران درآوردیم!
اهل کله پاچه که نبود اما یادم آمد آن نزدیکی ها یک فلافلی هست که تا سحر باز است.
پایان بازی را باز رها کردیم و سراسیمه زدیم به فلافلی.
با هم که بودیم اشتها از سرو کولمان بالا میرفت و هر دو دو نونه سفارش دادیم با نوشابه ی شیشه ای تگری!
صاحب فلافلی من را میشناخت و گفت خیارشور نذارم؟!
خواستم بگویم نه که گفت بذارید آقا خیارشورارو من میخورم... .
هر چه گفتم تشنه ات میشود قبول نکرد که نکرد!
خلاصه همه ی خیارشورها را خورد و فردا هم که داشت از تشنگی تلف میشد هی زنگ میزد به من و میگفت حرف بزن!
گفتم خب تشنه ات شده جانم چرا به من زنگ میزنی؟!
میگفت با تو که حرف میزنم دهنم آب میفتد برای بوسیدن ات! و تشنگی ام رفع میشود...اصلا گوجه سبز منی...لواشک منی!
.
زل زدم به میز و دارم همه ی آن شب را دوره میکنم!از سینما که زدم بیرون تنها ولی با تو داشتم دعوا میکردم و میخندیدم و داد میزدم که سر از این فلافلی در آوردم! دوره کردم آن شب را و به گوجه سبز منی که رسیدم خنده ام گرفت! به خودم که آمدم صاحب فلافلی داشت برای چندمین بار میگفت
اقا بالاخره خیارشور بذارم یا نه!؟
گفتم نه آقا نذار!
حساب کردم و لب نزدم و آمدم بیرون.
فردا هم بدون سحری روزه میگیرم!
مثل دیشب که دیدم ساعت سه و نیم را رد کرده و تلگرامت آنلاین است و دلم لرزید و هیچ چیز از گلویم پایین نرفت.
مثل پریشب که خوابت را میدیدم و اصلا بیدار نشدم
مثل پس پریشب که یاد چت کردنمان تا خود سحر افتادم و ... .
فردا هم بی سحری روزه میگیرم.
اما جان مادرت تو به این حرف ها گوش نکن.
تشنه ات که شد زنگ بزن!
گر چه کمی تلخم ! اما هنوز هم میتوانم گوجه سبزت باشم!! و دهانت برای بوسه هایم آب بیفتد!
البته اگر
طعم دهانت عوض نشده باشد!

شنبه 21 اردیبهشت 98 - 10:54  
 
2
 
0

میدونی از چی میترسم؟
از اینکه "دیـر" برگـردی...
یه وقتی که احساسم ته کشیده
یه وقتی که دیگه تو دلم هیچ جوره جا نمیشی...
از این می ترسم که دیر برگردی
وقتی که دیگه تو زندگیم هیچ جایی واسه حضورت نباشه
میترسم وقتی برگردی که خیلی سرد شده باشم
خیلی احساسم فرق کنه با الان
دیگه دلم هر لحظه بودنتُ
لبخندا و شیطنتاتُ نخواد...
میدونی
دوست داشتنتُ دوست دارم
نمیخوام کنارش بذارم
اما وقتی نباشی
مثلِ عطره علاقه، میپره یه روزی از دلم....
می ترسم از دیــر برگشتنت
میترسم از اینکه یه عمر واسه حالِ خوبی که میتونستیم باهم داشته باشیم
واسه این حسی که داره کم کم میمیره، کمرنگ میشه
شرمنده یِ دلمون بشیم
می ترسم واسه همیشه حسرتِ یه بار دیگه عاشقِ هم بودن بمونه رو دلمون...

شنبه 21 اردیبهشت 98 - 10:54  
 
2
 
0

کاشکی مَرا با همین موهای ژولیده ،
لباس های چُروک ،
کفش های خاکی ،
صورت اصلاح نشُده ،
جیب های خالی و سَواد اندکم ،
زندگی روو به هوا و بیچارگی ام میخواستی ..
کاشکی انقدر که در سلیقه ی مَنی ،
در سلیقه ات بودم ..
کاشکی کمی فقط کمی دوستَم داشتی ،
میدانم از سرم زیادی
اما چه کُنم که به کم قانع نیستم ..
کاشکی با همه ناشایانی ام ،
کمی فقط کمی مَرا میخواستی ؛
دارایی ام که جُز جان نبود ،
همان را قربانی خواستنت میکردم ..
کاشکی خُدا انقدر که معشوقه ها را زیبا آفرید ،
کمی فقط کمی "رَحم" به زیبایی شان اضافه میکرد ..
کاشکی خُدا برای این همه "کاشکی" کاری میکرد ..

شنبه 21 اردیبهشت 98 - 10:54  
 
1
 
0

اهل شعرم… اهل تنهایی و درد…
پیشه ام فریاد است!! کاسبم… کاسب دل…
صادراتم شادی، وارداتم غم ودرد…
دوستانی دارم سردتر از سردی برف…
گاه گاهی یخشان میشکند…
گاه گاهی دلشان می سوزد… ولی از روی ترحم…
سر زمینی دارم مردمانش همه دوست. ولی از روی ریا…
خنده ام می گیرد!!!
دلشان مرده ولی، لبشان خندان است…
گله از اهل تماشا دارم… گله از این همه حاشا دارم…
خنده ام می گیرد!!!
من خودم اهل تماشا هستم…
گاه گاهی دلی میسازم، میفروشم به شما…
تا به آواز صداقت که در آن زندانیست دل بی مهر شما تازه شود…
چه خیالی… چه خیالی…
خوب میدانم دلتان بی مهر است

شنبه 14 اردیبهشت 98 - 15:06  
 
1
 
0

نمیفهمی مرا...
نمیتوانی بفهمی بلاتکلیفی یعنی چه..!
بگذار من بگویم بلا تکلیفی همان مرگ است،حال من مرگ را تجربه میکنم
نگذار...
نگذار اینطور بمیرم،نگذار میان بودن و نبودنت بمیرم
یا باش مراقبم بمان یا نباش و مرا بُکُش.
ولی اینطور مرا هرروز به طناب دار نیاویز.
اینطور که هستی و نیستی مانند این است که
هرروز مرا ۱۰بار،۲۰بار یا شایدم بیشتر اعدام میکنی،هرروز با کارهایت با رفتارات
خودت با دستانت (که ای من فدایشان بشوم) طناب دار را به درو گردنم می‌اندازی و خودت با پاهایت صندلیه زیر پایم را هُل میدهی،نگاهم میکنی
زجر میکشم،زجر میکشم،زجر یکشم
ناگهان بغلم میکنی
دوباره صندلی را زیر پایم میگذاری و طناب را از دور گردنم در می‌آوردی.
میبینی؟!
هرروز همین است، هرروز اینطور زجرکُشَم میکنی
بفهم،بفهم بلاتکلیفی چه دردی دارد.
بفهم درحال تجربه کردن چه دردی هستم...(:

سه شنبه 10 اردیبهشت 98 - 17:26  
 
1
 
0

آرام تر ازبرگ درختان
به من فرصت بده ؛ فقط يك ساعت ؛ نه فقط يك لحظه ؛ بگذاربراي آخرين بارخوب نگاهش كنم زمين راازچرخش نگهدار‍ ؛ درياهارامتوقف كن ؛ به پرندگان بگوديگربال نزنند ؛
به آدميزادگان بگو پلك برهم نگذارند ؛ به پروانه هابگو شمع رافراموش كنند ؛ به بلبلان بگوديگرنخوانند
اي مرگ : فقط يك لحظه ؛ فقط به اندازه بازشدن پنجره عشق؛فقط به قدرروئيدن نام اوبرلبم فقط …
اي مرگ : چرااين قدرزودآمده اي ؟فكرميكردم ميتوانم چندبهارنه صدبهارديگرباشم وبراي گلهاي ميخك وشبو شعربخوانم فكرميكردم ميتوانم صدهانامه ديگربراي چشمهاي اوبنويسم فكرميكردم ميتوانم ازآفتاب بالابروم وازنردبان شب پايين بيايم؟
چراآمده اي ؟آن هم اينگونه بي خبروناگهاني بگذاريكبارديگراوراصدا كنم ؛ يكبارديگربه اوسلام بگويم يكبارديگربه اوبگويم: « دوستت دارم »
يكبارديگربه اولبخندبزنم
اي مرگ : به من فرصت بده دسته گلي تقديم اوكنم وقلبم رانشانش دهم بگذار دمي درقلب او زندگي كنم . من هنوزهمه مهرباني هاي اوراكشف نكرده ام هنوزازكوچه هاي دلشوره نگذشته ام هنوزازصداي اومست نشده ام
اي مرگ بگذارپيراهني ازابريشم بپوشم وباران بشوم بگذاردرجزيره اي متروك نامش راروي صخره اي گمنام حك كنم بگذاربا آبهاي سرگردان دركنارخانه اش جان بدهم
اي مرگ آرام بگذاريكبارديگرشعرهايم رادرآينه نگاه كنم بگذاريكبارديگردرمقابلش بايستم بگذاريكبارديگرعطراوبه درونم سفركندودرستايش خورشيدي كه درقلبش نشسته شعربخوانم
به من فرصت بده ؛ فقط تاتكان خوردن پرده هاي اتاق وتا روشن شدن فانوسي كه روي ايوان اندوه است

سه شنبه 10 اردیبهشت 98 - 17:23  
 
2
 
0

باور ندارم بی تو بودن را
باور ندارم امشب آسمان بی ستاره باشد،ماه خواب باشد و دلم گرفته باشد باور ندارم لحظه تنهایی را ، صدای ناله مرغ اسیر را ، سکوت لحظه های بی کسی را!باور ندارم در این لحظه بی تو باشم ، تو رفته باشی و من دلشکسته باشم!باور ندارم یک ثانیه بی تو بودن را ، باور ندارم یک لحظه دور از تو بودن را !نه عزیزم باور ندارم که برایم در نامه ات نوشتی خدانگهدار! اگر بخواهم باور کنم بی تو بودن را ، باور کن نمیخواهم این زندگی را! باور ندارم باغچه زندگی بدون گل باشد، باران نباریده و آن گل پژمرده باشد! زندگی معنای بی تو بودن را اینگونه برایم معنا کرد که خیلی تلخ است تنهایی! من نیز زندگی را برای تو اینگونه معنا میکنم که بدون تو هرگز! باور ندارم طلوعی را ببینم که تو در آن نباشی ، باور ندارم غروبی بیاید و من بی تو باشم! از طلوع تاغروب این زندگی ، و از غروب تا طلوع آن میخواهم با تو باشم، به یاد تو باشم، در کنار تو باشم و آخر سر نیز در آغوش تو از این دنیا رفته باشم! باور ندارم لحظه های بی تو بودن را ، لحظه ها همه میدانند درد تنهایی ام را! تنهایی شاهد است درد دلتنگی ام را ، میخوانم و اشک میریزم تا ببینم تو را و بگویم فدای تو عزیزم ، دلتنگت بودم ای بهترینم ، تو آمدی و دلم باز شد ، دوباره درددلهای عاشقانه بینمان آغاز شد
باور دارم لحظه های با تو بودن را ، باور دارم که هیچگاه بی تو نخواهم ماند!

چهار شنبه 04 اردیبهشت 98 - 14:38  
 
1
 
0

همه ما یک نفر را داریم که نداریمش !
می‌دانید چه می‌گویم ؟
دوستش داریم
و با قلبمان می‌خواهیم کنارش باشیم ...
به یادش بیدار می‌شویم
و شب ، قبل از خواب ، به او فکر می‌کنیم ...
برایش ستاره ستاره دلخوشی آرزو می‌کنیم
و دوست داریم سبدِ دلتنگی‌هایش همیشه خالی از دیگران و پر از ما باشد ...
یک نفر که می‌خواهیم دنیا خالی شود ،
اما خودش باشد
کنار ما و بی حوصلگی های‌مان ...
این یک نفر همانی است که با ما ،
ولی بی ماست ...
هر کسى باید یک نفر را داشته باشد
تا حالش از تنهایى درد نکند

چهار شنبه 04 اردیبهشت 98 - 14:37  
 
2
 
0

این همه سال است،خُدایی ...
این همه مدت است بنده فراوان داری ...
یک امشبی،همه را دَس به سَر کُنی ...
بگویی بیا کنارم بنشین...
ببین این همه سال رو در رو حرف نزدیم...
دردت چیست؟
بیا و بگو که درمانی ...
بیا و بگو که می بینی،می شنوی ...
بیا وکار را یکسره کن،بگو که کنارمی ...
دور تا دورمان از دُشمن سیاهی می زند ...
به زمین خوردنمان می خندند و به لبخندمان بُغض می کنند ...
آخر به قربانت روم...
ما که گناهی نداریم فقط آفریده شده ایم ...
به دنیایی که خانه،خانه ما نیست ...
ما خودمان خانه داریم ...
بهشت برین جایمان بود ...
بدون دروغ،بدون کلک،بدون بغض و کینه ...
تازه ...
تو کنارمان بودی ...
از یک گندم بعید بود،اینگونه بیچاره مان کند ...
دستمان به جایی بند نیست ...
پر از دردیمُ درمان نداریم ...
دوست را از دشمن نمیشناسیمُ ...
خیلی ها دشمنند،در لباس خویشاوندی ...
قربانت شوم...
جزوه ای،کتابی،درسی،معلمی ...
راه را گم‌کرده ایم ...
امتحان سخت دیگر چه بود؟
ما حبل الوریدت را باور داریم ...
اگر نه ...
خیلی زودترها با دنیایت خداحافظی می کردیم ...
آخر ...
ما خودمان خانه داریم ...

شنبه 08 دی 97 - 11:29  
 
4
 
0

ﺗﺎ ﺑﻪ ﺣﺎﻝ ﺷﺪﻩ ﺩﻭﺳﺖ ﺩﺍﺷﺘﻨﺖ ﺭﺍ ﻗﻮﺭﺕ ﺑﺪﻫﯽ… ؟ !
ﻟﺒﺨﻨﺪ ﺑﺰﻧﯽ…
ﺑﯽ ﺗﻔﺎﻭﺕ ﺑﺎﺷﯽ… ؟
ﺷﺪﻩ ﺩﻟﺘﻨﮕﯽ ﺑﭙﯿﭽﺪ ﺑﻪ ﺩﻟﺖ،ﺭﺍﻩ ﻧﻔﺴﺖ ﺭﺍﺑﺒﻨﺪﺩ،ﺧﻔﻪ ﺍﺕ ﮐﻨﺪ…
ﻫﯽ ﺩﺳﺘﺖ ﺑﺮﻭﺩ ﺳﻤﺖ ﮔﻮﺷﯽ…
ﺑﺮﺵ ﺩﺍﺭﯼ…
ﻧﮕﺎﻫﺶ ﮐﻨﯽ…
ﭘﺮﺗﺶ ﮐﻨﯽ ..…
ﺷﺪﻩ ﯾﮏ ﺁﻫﻨﮓ ﺑﺮﺍﯾﺖ ﺷﻮﺩ ﺭﻭﺡِ ﯾﮏ ﻟﺤﻈﻪ…
ﺑﺸﻮﺩ ﺧﺎﻃﺮﻩ…
ﻭ ﻫﺮ ﭼﻪ ﺗﮑﺮﺍﺭ ﺷﻮﺩ ﺩﯾﻮﺍﻧﻪ ﺗﺮﺕ ﮐﻨﺪ… ؟
ﺷﺪﻩ ﺑﺮﻭﯼ ﻫﻤﺎﻥ ﺧﯿﺎﺑﺎﻧﯽ ﮐﻪ ﺑﺎ ﺍﻭ ﺭﻓﺘﻪ ﺍﯼ…
ﭼﻨﺪ ﻣﺘﺮ ﺟﺎ ﺭﺍ ﻫﯽ ﺑﺎﻻ ﻭ ﭘﺎﯾﯿﻦ ﮐﻨﯽ…
ﺍﺷﮏ ﺑﺮﯾﺰﯼ ﻭ…
ﻟﺬﺕ ﺑﺒﺮﯼ…
ﻫﻤﺎﻧﻘﺪﺭ ﮐﻪ ﺁﻥ ﺭﻭﺯ ﻟﺬﺕ ﺑﺮﺩﯼ…؟
ﺷﺪﻩ ﻗﺴﻢ ﺑﺨﻮﺭﯼ ﺩﯾﮕﺮ ﮐﺎﺭﯼ ﺑﻪ ﮐﺎﺭﺵ ﻧﺪﺍﺭﯼ…
ﺍﻣﺎ ﯾﮑﻬﻮ ﺩﺭ ﯾﮏ ﻟﺤﻈﻪ ﮔﻮﺷﯽ ﻣﻮﺑﺎﯾﻞ ﺭﺍ ﺑﺮﺩﺍﺭﯼ،ﭘﯿﻐﺎﻣﯽ ﺗﺎﯾﭗ ﮐﻨﯽ…
ﺍﻧﮕﺸﺘﺖ ﺑﺮﻭﺩ ﺳﻤﺖ ﮐﻠﻤﻪ …send
ﻣﻨﻄﻘﺖ ﺑﻤﯿﺮﺩ، ﻗﻠﺒﺖ ﺗﻨﺪ ﺗﻨﺪ ﺑﺰﻧﺪ ﻭ send… ﮐﻨﯽ…؟
ﺷﺪﻩ ﺗﻤﺎﻡ ﺭﻭﺯ ﺭﺍ ﺩﺭ ﺍﻧﺘﻈﺎﺭ ﯾﮏ ﺟﻮﺍﺏ،ﺑﯿﻘﺮﺍﺭ ﺑﺎﺷﯽ…
ﻧﺮﺳﺪ ﺍﯾﻦ ﺟﻮﺍﺏ…
ﺁﺧﺮ ﮔﻮﺷﯽ ﺭﺍ ﺑﺮﺩﺍﺭﯼ ﻭﺍﯾﻨﻄﻮﺭ ﺑﻨﻮﯾﺴﯽ ": ﺍﺷﮑﺎﻟﯽ ﻧﺪﺍﺭﻩ، ﺍﮔﻪ ﻧﻤﯿﺨﻮﺍﯼ
ﺟﻮﺍﺏ ﺑﺪﯼ،ﻧﺪﻩ…
ﻓﻘﻂ ﻣﯿﺨﻮﺍﺳﺘﻢ ﺑﺪﻭﻧﻢ ﺧﻮﺑﯽ؟ﻫﻤﯿﻦ…
ﻣﻮﺍﻇﺐ ﺧﻮﺩﺕ ﺑﺎﺵ " ﺷﺪﻩ ﺑﺎﺯ ﺟﻮﺍﺑﯽ ﻧﯿﺎﯾﺪ… ؟
ﺑﺎﺯ ﺑﺸﮑﻨﯽ…
ﻫﺰﺍﺭ ﺑﺎﺭ ﺩﯾﮕﺮ ﻫﻢ ﺑﺸﮑﻨﯽ ﺍﻣﺎ ﺑﺎﺯ ﺑﺎ ﺩﺳﺖ ﻭ ﺩﻝِ ﺷﮑﺴﺘﻪ،
ﺩﻭﺳﺘﺶ ﺩﺍﺷﺘﻪ ﺑﺎﺷﯽ… ؟
ﺷﺪﻩ ﺍﯾﻦ ﻫﻤﻪ ﻋﺎﺷﻖ ﺑﺎﺷﯽ… ؟! ؟

یک شنبه 11 آذر 97 - 15:08  
 
3
 
0

هزارپایی بود وقتی می رقصید جانوران جنگل گرد او جمع می شدند تا او را تحسین کنند
همه، به استثنای یکی که ابداً رقص هزارپا را دوست نداشت
یک لاک پشت حسود

او یک روز نامه ای به هزارپا نوشت :
ای هزارپای بی نظیر! من یکی از تحسین کنندگان بی قید و شرط رقص شماهستم. و می خواهم بپرسم چگونه می رقصید. آیا اول پای ۲۲۸ را بلند می کنید و بعد پای شماره ۵۹ را؟ یا رقص را ابتدا با بلند کردن پای شماره ۴۹۹ آغاز می کنید؟
در انتظار پاسخ هستم ، با احترام تمام، لاک پشت

هزار پا پس از دریافت نامه در این اندیشه فرو رفت که بداند واقعا هنگام رقصیدن چه می کند؟ و کدام یک از پاهای خود را قبل از همه بلند می کند؟ و بعد از آن کدام پا را؟ متاسفانه هزار پا بعد از دریافت این نامه دیگر هرگز موفق به رقصیدن نشد!

سخنان بیهوده دیگران ازروی بدخواهی و حسادت می تواند بر نیروی تخیل ما غلبه کرده ومانع پیشرفت وبلند پروازی ما شود

سه شنبه 22 آبان 97 - 11:51  
 
5
 
9

یه روزی میاد که بعدش دیگه مهم نیست فردایی در کار هست یا نه
اون روز روزیه که مادرت پیشت نیست.

شنبه 05 آبان 97 - 13:02  
 
2
 
0

یعنی من تو را تا به حال ندیده ام؟ باورم نمیشود.. چند روزی مثلِ خوره این سوال به جانم افتاده.یعنی تو را ندیده ام؟دستهایت را نگرفته ام؟با تمام وجود غرق آغوشت نشده ام؟ساعتها با تو به پیاده روی نرفته ام؟به خرید؟ پارک؟ ساحل ؟هرگز هم سفره نشده ایم؟راستش اصلا باورم نمیشود اگر‌ تا به حال چشمانم در چشمانت گره نخورده ، پس چطور به این شدت به جان و دلِ من نزدیکی؟چطور در مرور تمامِ لحظات تلخ و شیرینم ردی از تو هست. حتی لحظه هایی را یادم می‌‌اید که تنها ترین بودم اما تو بودی. آرامش تو ثابت تمام دعاهایم بود و حالِ خوبم را میدانم تو دعا میگویی.
گاه هیچ ساعتی از روز نیست که بی خبر از هم باشیم به صفحه‌ی هم که میرسیم زمان تمام میشود اما حرفهایمان نه، بقولِ خودت آنقدر هستیم تا گوشی از دستمان بیفتد. یا انگشتانمان سِر شود ، روزمرگی های هم را میدانیم ساعت کلاسهایمان، علایقمان، از همین راه دور جان میدهیم برای نگرانی های هم ،باورم ‌نمیشود که ندیده باشمت ،حتما در زندگی قبلی ام ‌نزدیک ترینم بودی این حجم از دوست داشتن نمیتواند در این صفحات مجازی خلاصه شود ، من میدانم تو یک روز آشنا ترینم بودی که دوباره خدا تو را برای من فرستاد.
مجازی برای هر که بد بود برای من که عالی بود.

شنبه 05 آبان 97 - 12:58  
 
2
 
0

تنهایی ﺁﺩﻣﯽ ﺭﺍ ﻋﻮﺽ ﻣﯿﮑﻨﺪ
ﺍﺯ ﺗﻮ ﭼﯿﺰﯼ ﻣﯿﺴﺎﺯﺩ ﮐﻪ ﻫﯿﭻ ﻭﻗﺖ ﻧﺒﻮﺩﯼ، ﮔﺎﻩ آنقدﺭ ﺑﯽ ﺗﻔﺎﻭﺕ ﻣﺜﻞ ﺳﻨﮓ …
ﮔﺎﻩ آنقدر ﺣﺴﺎﺱ ﻣﺜﻞ ﺷﯿﺸﻪ …
آنقدﺭ ﺑﺎ ﺧﻮﺩﺕ حرف ﻣﯽ ﺯﻧﯽ ﮐﻪ ﺑﺮﺍﯼﺣﺮﻑ ﺯﺩﻥ ﺑﺎ ﺩﯾﮕﺮﺍﻥ …
ﻻﻡ ﺗﺎ ﮐﺎﻡ ﺩﻫﺎﻧﺖ ﺑﺎﺯ ﻧﻤﯿﺸﻮﺩ !
ﻏﺬﺍﯾﺖ ﺭﺍ ﺳﺮﺩ ﻣﯽ ﺧﻮﺭﯼ
ﻧﻬﺎﺭ ﻫﺎ ﻧﺼﻔﻪ ﺷﺐ
ﺻﺒﺤﺎﻧﻪ ﺭﺍ ﺷﺎﻡ.
ﺳﺎﻋﺘﻬﺎ ﺑﻪ ﯾﮏ ﺁﻫﻨﮓ ﺗﮑﺮﺍﺭﯼ ﮔﻮﺵ ﻣﯽ ﮐﻨﯽ ﻭ ﻫﯿﭻ ﻭﻗﺖ ﺁﻫﻨﮓ ﺭﺍ ﺣﻔﻆ ﻧﻤﯽ ﺷﻮﯼ
ﺷﺒﻬﺎ ﻋﻼﻣﺖ ﺳﻮﺍﻟﻬﺎﯼ ﻓﮑﺮﺕ ﺭﺍ ﻣﯿﺸﻤﺮﯼ ﺗﺎ ﺧﻮﺍﺑﺖ ﺑﺒﺮﺩ
ﺗﻨﻬﺎیی ﺍﺯ ﺗﻮ ﺁﺩﻣﯽ ﻣﯿﺴﺎﺯﺩ
ﮐﻪ ﺩﯾﮕﺮ ﺷﺒﯿﻪ ﺁﺩﻡ ﻧﯿﺴﺖ …

چهار شنبه 25 مهر 97 - 13:52  
 
0
 
0

- برای آغوشتان کُد بگذارید
یک کُدِ امنیتی که هر کسی رمزش را بلد نباشد
که رقم هایش را فقط یک نفر داشته باشد
یک نفر که برای پیش مرگتان شدن یک ثانیه هم تعلل نکند
یک نفر که دوست داشتنش بویِ مرام و معرفت و صداقت بدهد
یک نفر که از رفتن هیچ چیزی نفهمد فقط ماندن را بلد باشد
این آغوشتان را جدی بگیرید
کُد را اشتباه وارد کنند ،
هِی می لرزد ..
هِی می لرزد...

چهار شنبه 25 مهر 97 - 13:18  
 
0
 
0

من درسم را خوب خوانده بودم!!!
آماده برای کنکوری موفق!
همه چیز داشت خوب پیش میرفت!
از روی برنامه قبلی با تست ادبیات شروع کردم ...
که ای کاش این کار را نمیکردم!
سوال اول آرایه ادبی بود
شعری از هوشنگ ابتهاج....
"بسترم ...صدف خالی یک تنهاییست
و تو چون مروارید
گردن آویز کسان دگری...."
و نتیجه این شعر ....کنکوری با رتبه افتضاح بود...!
راستش من
سر جلسه کنکور
تمام داستان های خفته در این شعر را به چشم دیدم!
دیدم که اینگونه پریشان شدم!
همه سرگرم تست زدن
و دخترکی سرگردان در خیابان ....!
نمیدانم هوشنگ ابتهاج را نبخشم یا مشاور را که گفت با ادبیات شروع کن ...حتما 100 میزنی!
هیچ کدام فکر این جا را نکرده بودیم که قرار است طراح سوال....
با یک شعر نیم خطی
گذشته را گره بزند به آینده!
.
فدای سرت ....
دانشگاه آزاد زیاد هم بد نیست!


دو شنبه 05 شهریور 97 - 14:27  
 
2
 
0

‍ بازی های کودکی حکمت داشت:

لی لی : تمرین تعادل در زندگی
زوووو:تمرین روزهای نفس گیر زندگی
آلاکلنگ:دیدن بالا و پایین دنیا
سرسره:تمرین سخت بالا رفتن و راحت پایین آمدن
هفت سنگ:تمرین نشانه گرفتن به هدف
وسطی:تمرین همیشه در وسط میدان بودن
گل یا پوچ:دقت در انتخاب
خاله بازی: آیین مهمانداری

یه قول دو قل : مشکلات اگر مانند سنگ سخت باشد یکی یکی از پس آن برمی آیی

یادش بخیر...
اون روزا یاد گرفتن زندگی چه ساده بود.

دو شنبه 05 شهریور 97 - 14:24  
 
3
 
3

عشق های زمان ما که اینطور نبود...
ما برای هم نامه می‌نوشتیم و دو هفته دو هفته منتظرِ جوابش میماندیم...
ما عکس همدیگر را میگذاشتیم توی جیبِ مخفی کیف پولمان و همه جا همراهمان بود
دلتنگ که میشدیم به آن ژست نشسته و عکسِ سه در چهار زل میزدیم
و میدیدیم غم ها دود شده و رفته هوا...
ما توی تقویم دور روزهایی که از کوچه رد شده بود و دیده بودیمش را خط میکشیدیم و حظ میکردیم از دیدنِ تعداد زیادِ عدد های خط کشیده شده...
ما حرف زدن هایمان هفته ای یکبار بود آن هم اگر از شانس آقا جانمان گوشی تلفن را برنمیداشت...
ما قرار هایمان خلاصه میشد به از سرویس پیاده شدن تا رسیدن به آن در قهوه ای بغل تیر برق...
ما دوستت دارم را تایپ نمیکردیم،تا ابد برای توام ها را مدام روی لب تکرار نمیکردیم
و تو مال منی لَقلقه ی زبانمان نبود...
ما دوست داشتنمان را جار نمیزدیم،
کادوهایی که معشوق میداد را نمیکردیم توی چشم همه،
و
با گلهایمان عکس نمی انداختیم...
عشق های زمان ما اینطور نبود که،ما دوست داشتن را ثابت میکردیم،
تا ابد برای توام ها را ثابت میکردیم،
تو مال منی ها را ثابت میکردیم...


یادش بخیر چقدر مینوشتیم و نامه رو پاره میکردیم

دو شنبه 05 شهریور 97 - 14:21  
 
3
 
0

میگن یه روز لیلی واسه مجنون پیغام فرستاد که انگار خیلی دوست داری منو ببینی؟ اگه نیمه شب بیای بیرون شهر کنار فلان باغ می بینمت .
مجنون که شیفته دیدار لیلی بود چندین ساعت قبل از موعد مقرر رفت و در محل قرار نشست.
نیمه شب لیلی اومد و وقتی اونو تو خواب عمیق دید ، از کیسه ای که به همراه داشت چند مشت گردو برداشت و ریخت تو جیبهای مجنون و رفت .
مجنون وقتی چشم باز کرد ، خورشید طلوع کرده بود آهی کشید و گفت : ای دل غافل یار آمد و ما در خواب بودیم . افسرده و پریشون برگشت به شهر.
در راه ، یکی از دوستانش اونو دید و پرسید : چرا اینقدر ناراحتی؟! و وقتی جریان را از مجنون شنید با خوشحالی گفت : این که عالیه ! آخه نشونه اینه که ، لیلی به دو دلیل تو رو خیلی دوست داره !
دلیل اول اینکه : خواب بودی و بیدارت نکرده! و به طور حتم به خودش گفته : اون عزیز دل من ، که تو خواب نازه پس چرا بیدارش کنم؟!
و دلیل دوم اینکه : وقتی بیدار می شدی ، گرسنه بودی و لیلی طاقت این رو نداشت پس برات گردو گذاشته تا بشکنی و بخوری !

مجنون سری تکان داد و گفت : نه ! اون می خواسته بگه : تو عاشق نیستی ! اگه عاشق بودی که خوابت نمی برد ! تو رو چه به عاشقی؟ بهتره بری گردو بازی کنی !
……………………………………………………………………………………………………………………………..
چگونگی و کیفیت افراد ، وقایع و یا سخنان دیگران ، به تفسیر ی است که ما ، از ، آنها می کنیم ، و چه بسا که ،‌ حقیقت ، غیر از تفسیر ماست .
قضاوت ، همیشه آسانست ، اما حقیقت ، در پشت زبان وقایع ، نهفته است .

سه شنبه 09 مرداد 97 - 11:00  
 
2
 
0

معجزه جان !
چقدر حیف که نمی شود اسمت رامیان این سطرها بیاورم ...
همه می خوانند خُب ...
همه می فهمند خُب ...
این ها آرزویشان است یکی مثل تو بیاید حالشان را خوب کند ... درست شبیهِ حالِ خوبِ این روزهایِ من ... !
پیدایت کنند بیچاره ام که !
اینها هنوز نمی دانند معجزه ی من ، "معجزه ی من است" !!!
نمی خواهم او را با کسی شریک شوم ...
با هیچ کس ، میفهمی ؟؟!
می دانی چقدر آدمِ بدحال و افسرده درکمین نشسته ؟؟!
من بیش از حد مهربانم ... خودت هم میدانی ...
ولی درموردِ تو نه ... ! خسیسم ... حسودم ... نامهربانم ...
حرف از تو که باشد ، بدجنس ترین آدمِ دنیا منم ... !
نه ... !!!
اسمت را نمی آورم ...
اصلا چه معنی دارد اینهمه آدم چشم به ناموس و معجزه ی آدم داشته باشند ؟!
معجزه ی من ... معجزه ی من است ... !
بروند زحمت بکشند برای خودشان معجزه شان را پیدا کنند ...
همه که قرار نیست با توحالشان خوب شود ... !
اینها آن روی من را ندیده اند ...
اگر ببینم چشمشان دنبالِ توست ،
میان قلبم ، احتکارت میکنم ...
تظاهر میکنم اصلا نبوده ای ...
کوتاه نمی آیم ... هرکار که از دستم بر بیاید خواهم کرد ...
صحبت از دار و ندارِ یک آدمِ احساسی است ! ... الکی که نیست ... !!!

یک شنبه 07 مرداد 97 - 13:50  
 
4
 
1

اولین باری که تو زندگیم چیزی رو جا گذاشتم هنوز یادمه. آخرای زمستون بود ولی هوا می گفت بهار شده. یه شال گردن مشکی داشتم که مادر بزرگم واسم بافته بود. اون روز وقتی رسیدم سر کلاس مثل همیشه گذاشتمش تو جا میزی. زنگ آخر که خورد فراموش کردم اصلا شال گردن دارم، تو کلاس جاش گذاشتم و وقتی فهمیدم که نزدیکای خونه بودم. نمی دونم چرا ولی برنگشتم. گفتم این هوا که شال گردن نمی خواد. فردا میرم سراغش! فردای اون روز زمستون به خودش اومد و هوا عجیب سرد شد.‌ تازه فهمیدم چی رو جا گذاشتم چون بهش احتیاج پیدا کرده بودم! تا رسیدم مدرسه رفتم سراغ جا میزیم. نبود! همه جا رو دنبالش گشتم خبری از شال گردنم نبود. مدام فکر می‌کردم که اگه همون موقع می رفتم سراغش شاید هنوز داشتمش. چند روز بعد یه شال گردن خریدم که فقط شبیه شال گردنم بود. ولی هیچوقت اون حس خوب رو بهش نداشتم.
بعد از این همه سال خوب می دونم که ما آدم ها خیلی وقتا داشته هامون رو جا می ذاریم، چون فکر می‌کنیم بهشون احتیاج نداریم. فکر می کنیم همیشه سر جاشون می مونن و هر وقت بریم سراغشون هستن. اما وقتی زندگیمون زمستون میشه و تو نبودشون سرما رو حس می‌کنیم تازه می فهمیم که گاهی برای دنبالشون گشتن خیلی دیره ... خیلی ...
اما مهم ترین چیزی که تو زندگیم جا گذاشتم شال گردن نبود. خودم بودم. من الان فقط شبیه چیزی هستم که دوست دارم باشم. باید زودتر خودم رو پیدا کنم چون درست جایی هستم که به بودنم احتیاج دارم، تو اوج سرما .

شنبه 06 مرداد 97 - 16:56  
 
1
 
0
@@@@
@@@@

@@@

شنبه 30 تیر 97 - 16:02  
 
1
 
0

اَهلِ نَماز میشَوَم ، جُمله نیاز میشَوَم
سوی حِجاز میشَوَم "باز مُقابِلَم تویی"

باده ی ناب میشَوَم ، شِعر و کِتاب میشَوَم
یِکسَره خواب میشَوَم ، "باز مُقابِلَم تویی"

هَمرَهِ موج میشَوَم ، راهیِ اوج میشَوَم
فوج به فوج میشَوَم ، "باز مُقابِلَم تویی"

سایه ی ماه میشَوَم ، دَر تَهِ چاه میشَوَم
راهیِ راه میشَوَم ، "باز مُقابِلَم تویی"

توی رَواق میشَوَم ، کُنجِ اُتاق میشَوَم
بَسته به طاق میشَوَم ، "باز مُقابِلَم تویی"

اینهَمه مَرد میشَوَم ، مَخزَنِ دَرد میشَوَم
ساکِت و سَرد میشَوَم ، "باز مُقابِلَم تویی"

اَز هَمه دور میشَوَم ، نقطه ی کور میشَوَم
زِنده به گور میشَوَم ،"باز مُقابِلَم تویی"

هَمدَمِ خار میشَوَم ، بی کَس و یار میشَوَم
بَر سَرِ دار میشَوَم ، "باز مُقابِلَم تویی !

شنبه 30 تیر 97 - 16:02  
 
1
 
0

تمام تو برای من؛تمام من فدای تو..
چه عشق عادلانه ای برای من برای تو ..
تویی خدای دلبری؛عزیز شعرهای من..
بخوان مرا به بوسه ای منم منم گدای تو.

تو ابتدای هر غزل؛تو انتهای هر غزل..
سروده های من شده فقط فقط ثنای تو..

تو از تبار رازقی تو از تبار یاسمن..
نفس کشیده ام فقط همیشه در هوای تو ..

دلیل زنده بودنم تمام زندگی من
نمیرسدنمیرسدکسی به گردپای تو

شنبه 30 تیر 97 - 16:01  
 
2
 
2

روزی صد بار با خودت میگویی بی خیال... ولی باز خیالت به سمتِ او پر میکشد...
میخواهی برایش پیامی بفرستی بگویی بی معرفت دارم از دلتنگی میمیرم... چشمت به پروفایلهای عاشقانه و رنگی رنگی می افتد که هیچکدامشان برای تو نیست... با خودت میگویی؛ مگر من چه کم داشتم؟ یادت می افتد که چه قدر کوتاهی و بی توجهی هایش را دیدی و به رویش نیاوردی چه قدر دروغ هایش را به رویش نیاوردی... جانت میسوزد... نفست میگیرد... با بغض میگویی بیخیال... او دیگر برای دیگریست.... وباز از خودت میپرسی خب مگر من چه کم داشتم؟.... هر بار که خودت را در آینه نگاه میکنی، اشک در چشم هایت حلقه میزند و باز میپرسی مگر من چه کم داشتم... . وای از دلتنگی های آخر شب و مرور پروفایلها و پیام های گذشته... وای که چه آتشی به جانت می اندازد... وقتی میبینی آنلاین است ..ِِاما..... بگو ببینم.... تا کجا؟؟؟ تا کی؟؟؟
چقدر میخواهی بالای سرِ یک رابطه پوسیده اشک بریزی؟ که چه؟ میخواهی عشق و دوست داشتنت را ثابت کنی؟ مگر نمیبینی هر چه بیشتر عشقت را ثابت کردی او عجله اش برای رفتن بیشتر شد؟ یکجایی دیگر باید دست به زانو بگذاری خودت را بلند کنی و محکم و با صدای بلند بگویی به درررک... . از یک جایی به بعد دیگر باید با خودت دوست باشی... باور کن مردم به سر درد ساده شان بیشتر از مرگ تو اهمیت میدهند... باید بپذیری که او یک اشتباهِ بزرگ بوده... یک تجربه ی تلخ بوده... اما.... هرگز بهترین روزهای عمرت را برای اشتباه ترین انتخاب زندگی ات هدر نده.. دنبال کسی نگرد که از قصد تو را گم کرده ...

شنبه 30 تیر 97 - 16:01  
 
2
 
0

گاهى بعضى از آدم ها مى شوند مُسَكِن زندگى ما
تمام درد هايمان را با بودنشان فراموش ميكنيم
اولين پناهمان مى شوند در لحظه هايى كه خوب نيستيم
هر ٨ ساعت،هر ٦ ساعت، هر ١ ساعت
مُدام آن ها را وارد زندگيمان ميكنيم
درست است ؛خوب مى شويم، درد هم يادمان ميرود
اما فكر بعدش را هم بكنيد
روزى كه شايد مُسَكِنى نبود
يا حتى روزى كه به دُز مسكن هميشگيمان عادت كرديم و خوب نشديم
زندگى اى كه به مسكن عادت كرد،
ديگر به تنهايى از پس درد ها بر نمى آيد

شنبه 30 تیر 97 - 16:01  
 
0
 
0

گفتیم‌عاشق نشویم که عشق اولِ مان باشد...
تا اولین هایِ زندگیمان را با خودِ خودش تجربه کنیم...
همان نیمه ی گمشده یمان را می گویم!
دست رد زدیم به سینه ی هرکه آمد و گفتیم"نه"
که نکند خدشه دار شویم برای یارمان...
که نکند بفهمد اولی نبود و تااخر عمر باشک‌کنارمان بخندد!
قدم بزند!
دستانمان را لمس کند!
اِسممان را با میم مالکیت صدا کند و بترسد از نلرزیدنِ دل...
تولد،سالگرد و ماهگردهایمان را یادش باشد و مورد علاقه ترین هایمان را تهیه کند...
بترسد اما از عاشق تر نشدنمان...
تنها با به یاد اوردنِ اولی نبودنش...
باترس تکراری بودن...
که‌نکند‌باهربار صدا زدنِ اسممان صدای او که نیست‌در گوشمان بپیچد...
اما خودمان!
جماعتی هستیم ازجنس دومی ها...
ازتبارِ سوختن به پایِ تلخی هایِ یارمان...
باهربار که دلش گرفت بندبند وجودمان بلرزد از تداعی خاطراتِ گذشته اش..
و هربارکه سرمست بود تب کنیم ازترسِ بازگشتِ سفرکرده اش...
سهممان ازعشق شد ترس!
ترس از بازگشتن ها!
ترس از شکست!
ترس از کم بودن!
باکابوسِ رفتن ها!تنها شدن ها! بی مهری دیدن ها!
ما اما عشق دوم شدیم...
برای عشقِ اولِ زندگیمان...
و تاابد حسرت اولی بودن را به دوش میکشیم...
حرف هایمان...
دیوانگی هایمان...
کرشمه ها و شیطنت هایمان....
به جرم‌دومی بودن‌باید حساب شده باشد!.
دومی بودن عجیب درد دارد...

دو شنبه 04 تیر 97 - 14:08  
 
1
 
0

فکر کن…
با میل و اشتهای زیاد مشغول غذا خوردنی!
اما ناگهان از داخل غذایت یک تار مو پیدا
می کنی آن لحظه چه حسی داری ؟؟
بعضی ها آنقدر بدشان می آید که کلا دست از غذا خوردن میکشند اصلا انگار سیر میشوند …
و عده ای به غذا خوردن ادامه میدهند اما خیلی با وسواس و احتیاط ، مرتب فکر میکنند قرار است بازهم در غذایشان مو پیدا شود …
رابطه ها هم ، گاهی شبیه همین غذا خوردن است …!
دست یک نفر را میگیری و با تمام احساست دعوتش می کنی به زندگیت و دقیقا در همان روزهایی که از عشق و محبت لبریزی در همان روزهایی که از خوشی در پوست خودت نمیگنجی یکدفعه با رفتنش یا با یک اشتباه غیر قابل بخشش کاری می کند
که یا برای همیشه عشق و عاشقی را میبوسی و میگذاری کنار…
یا اگرهم دوباره سراغش رفتی خیلی با وسواس قدم برمیداری مثل کسی که به همه چیز مشکوک است…
اگر آدمهایی را دیدید که دچار این حالت هستند ، حق بدهید
اینها خیلی با میل و اشتها شروع کرده اند به عاشقی
اما یک دفعه یک نفر با ندانم کاری اش
"یک تار مو شده "
درست
"وسط بشقاب زندگی شان"

12