دلتنگي

پرشین فال

امروز بعدازظهر روز جمعه ششم اسفند 95 - ساعت :
کانال تلگرام پرشین فال
درباره صفحه :
 
57
| مدیر : اصغر
دلتنگ
چهار شنبه 04 اسفند 95 - 9:07  
 
4
 
5

اسفند!
دردانه ی سال،
معلوم نیست حالش چگونه است،یکبار برف،یکبار باران،گاهی وقتا خودش را شکل پاییز میکند و گاهی وقتها ادای بهار را در می آورد!
انگار که مثل ته تغاری های خانه واقعا خل و دیوانه است....!
گاهی وقت ها احساس میکنم شاید اسفند پایان زندگی باشد و گاهی وقتهای احساس آغاز و بودن میدهد بوی خوش درختانی که تازه تازه میخواهند کش و قوسی به شاخ و برگشان بدهند و از خواب خوش طعم زمستانه برخیزند،
انگاری که اسفند خوی برادر بزرگش فروردین را داری،مثل خود اوست!
عطرش،بارشش،رعب و رعدش،
همه و همه را از برادر جانش به ارث برده...!
اسفند که می آید دیگر مثل بچگی هایم به فکر لباس و نو عیدی نیستم،به فکر خوردن شیرینی نخودی های زیره میزه خانه پدربزرگ نیستم،اصلا هم دلم هوای مهمانی رفتن های تکراری و دیدن آدم های تکراری تر را ندارد،
اسفند که می آید با خودم فکر میکنم چگونه سالم را گذراندم.....!!!!
چقدر خندیدم،چقدر غصه خوردم،چقدر گریه کردم،چند دل شکستم،چند بار دلم له شد،اصلا فکر میکنم با خودم که من؛
چقدر زندگی کردم؟؟؟؟!!!!

چهار شنبه 04 اسفند 95 - 9:07  
 
3
 
0

مَردُم کیست؟
به موجودی گفته میشه که از بدو تولد همراهیت میکنه و تا روز مرگت مجبوری که برای اون زندگی کنی!!!
برای مَردُم خیلی مهمه که تو چی میپوشی؟
کجا میری؟
چند سالته؟
بابات چیکارس؟
ناهار چی خوردی؟
چند روز یه بار حموم میری؟
چرا حالت خوب نیست؟
چرا میخندی؟
چرا ساکتی؟
چرا نیستی؟
چرا ازدواج نمیکنی ؟
چرا بچه دار نمیشی ؟
چرا اینطوری نوشتی؟ عاشق شدی؟
چرا اونطوری نوشتی؟ فارغ شدی؟
چرا چشات قرمزه؟ چیزی کشیدی؟
چرا لاغر شدی؟ شکست عاطفی خوردی؟
چرا چاق شدی؟ زندگی بهت ساخته؟
و چراهای بسیاری که تا جوابش رو بدست نیاره دست از سرت ور نمیداره!

مَردُم ذاتا قاضی به دنیا میاد.
بدون ِ اینکه خودت خبر داشته باشی، جلسه دادگاه برات تشکیل میده، روت قضاوت میکنه، حکم برات صادر میکنه و در نهایت محکوم میشی.
مَردُم قابلیت اینو داره که همه جا باشه، هرجا بری میتونی ببینیش، حتی تو خواب.
اما مَردُم همیشه از یه چیزی میترسه؛؛؛از اینکه تو بهش بی توجهی کنی، محلش نذاری، حرفاش رو نشنوی و کاراش رو نبینی.
پس دستت رو بذار رو گوشت، چشمات رو ببند و بی توجه بهش از کنارش عبور کن و مشغول کار خودت شو...و از فرصت های زندگيت لذت ببر.

چهار شنبه 04 اسفند 95 - 9:07  
 
3
 
0

وقتی جوان بودم قایق سواری را خیلی دوست داشتم. یک قایق کوچک هم داشتم که با آن در دریاچه قایق سواری می کردم و ساعت های زیادی را آن جا در تنهایی میگذراندم.
روزی بدون آن که به چیز خاصی فکر کنم نشستم و چشمهایم را بستم. شب خیلی قشنگی بود ؛ در همین زمان قایق دیگری به قایق من برخورد کرد. عصبانی شدم و خواستم با شخصی که با کوبیدن به قایق آرامش من را بر هم زده بود دعوا کنم ولی دیدم قایق خالی است. کسی در قایق نبود که با او دعوا کنم وعصبانیت خودم را به او نشان دهم.

چطور می توانستم خشم خود را تخلیه کنم؟ هیچ کاری نمی شد کرد. دوباره نشستم و چشمهایم را بستم ، عصبانی بودم. در سکوت شب کمی فکر کردم ، قایق خالی برای من درسی شد تا از آن موقع اگر کسی باعث عصبانیت من شود پیش خودم می گویم :

“این قایق هم خالی است”

چهار شنبه 04 اسفند 95 - 9:06  
 
2
 
1

خطایت هر چه بود آدم..... !
ب جرم سیب دزدیدن تورا از خویش پر دادند...!!!
ولی... آدم،،، نکن باور!
خطایت... عشق حوا بود...
گمانم عاشقش بودی!!!!
ب چشمت عشق را دیدی...
برای خاطر حوا تو آن شب سیب میچیدی؟!!!
چ رازی پشت این سیب است؟؟!!
ک مارا در ب در کردی، از آن ماوای روحانی،ب این دنیای ظلمانی...
من ازابهام میترسم،،،من از تکرار این فرجام میترسم...
چنان گنگ است این قصه، چنان تاریک وپنهان است ک از ترس سقوطی تلخ...
من از بوییدن یک سیب بد هنگام میترسم!!!!!

یک شنبه 01 اسفند 95 - 12:50  
 
3
 
2

از اول نگاش میکردم با همه فرق داشت
خاص بود ...
از اون آدمایی که خدا لنگه‌شونو خلق نکرده ...
مثلا زل میزد تو چشمام قربون صدقم نمیرفت نگام میکرد میگفت لعنتی چشات خوبه هاااا ...
ناراحتش میکردم باهام قهر نمیکرد
اگه میتونست محکم دو دستی منو میزد یا تا میتونست داد میزد که کَر بشم ...
منم دست آخر میگفتم باشه باشه چشم ببخشید ...!!
تو عکساش ژستاش یه جوری بود که صد سال دیگه ام عکسو میدیدی بازم زوم میکردی روی ِ لبخند از ته ِ دل و بی ریاش ...
یا زوم میکردی روی چشماش!!
غذا خوردنش ، حرف زدنش ،
بهونه گرفتناش ،
گیر دادناش ،
داد زدناش
واسه خودش بود! یه جوری که توو هیچ آدمی نمیشد یه دیوونه ی دوست داشتنی مثه اونو پیدا کرد ...
.
یه مدت نشد که بشه
بینمون به هم خورد ...
فکر کردیم بدون هم میتونیم
ولی ما دیگه نمیشد بعد این همه خاطره و این همه کنار ِ هم بودن بشیم دوتا من تنها ...
من که خیلی تنها تر... !
چون هیچ آدمی مثه اون نبود
ولی هر آدمی منو یاد ِ اون مینداخت ‌...
گفتم من که بعد اون عاشق نمیشم پس از دستش ندم
صاف رو به روش وایسادم گفتم یا میمونی یا نمیزارم بری دیوونه!!!
واسه من موند!
.
چون شانسمو امتحان کردم
به خدا بعضی آدما فقط یه بار تکرار میشن هرچقدرم سخت باشه شانستونو امتحان کنید ...
نذارید بره ...
نگهش دارید، یا حداقل واسه داشتنش
تلاش کنید!

شنبه 30 بهمن 95 - 11:59  
 
6
 
0

دختر کوچولویی با مداد شمعی نصف مبل کرم رنگ نشیمن رو سیاه کرده بود..
وقتی متوجه شدم صداش کردم و با تظاهر به ناراحتی گفتم که :
عزیزم من اینجا چیزهای ناراحت کننده ای می بینم.. به نظرت باید چکار کنم؟
خونسرد سری تکون داد و گفت:
خب پاکش کن!
اگه پاک نمیشه چشماتو ببند!
به همین سادگی! تمام فلسفه ی آرامش در همین جمله ی کوتاه..!

« پاکش کن ، اگه پاک نمیشه چشماتو ببند... »

شنبه 30 بهمن 95 - 11:59  
 
3
 
1

وقتى داريد در "همان جاده" مى‌رانید و "همان آهنگ" را با دیگری گوش می‌دهید، "همان غذا" را در "همان رستوران" با دیگری می‌خورید، "همان حرف" را با "همان لحن" در گوش دیگری زمزمه می‌کنید، عزیزان من، دارید به جنگ طبیعت می‌روید!
دارید اکوسیستم عشق را برهم می‌زنید. دارید چوب لای چرخ جهان می‌گذارید، نگذارید. این‌همه دست بردیم در طبیعت، خاطر خاک و باد و ابر و باران را آشفتیم، بس است. خاطر خاطرخواهان جهان را مشوش نکنیم. راه‌ها و موسیقی‌ها و صداها و طعم‌ها و زمزمه‌ها را بگذاریم با یار رفته برود.
برای خاطر یارها، برای خاطر یادها...

شنبه 30 بهمن 95 - 11:56  
 
2
 
0

عاشق شدن در سي سالگي چيز عجيبی است.ديگر مسير را با شمع روشن نميكنی،خانه را گل باران نميكنی،شبيه روزهای پر شور جوانی نيست، دوست داری ساده كنار هم بنشينيد،و چای هايتان بار ها سرد شود، عاشق شدن در سی سالگی تب كافه گردی ندارد،ولی دوست داری شب های بارانی را زير آسمان صبح كنی،بی آنكه هيچ حرف عاشقانه بزنی،قدم بزنی و باران در جانت ريشه كند،حتی در سی سالگی غصه موهای سپيدت را ميخوری،فكر ميكنی كه پس هر سپيدی خاطره ايست،پس هر سپيدی غصه ايست كه حالا بعد از سی سالگی دلپذير شده،عاشق شدن در سی سالگی كم حرفی می آورد،نه كم ذوقی،دوست داری يقه ی پيراهنت را برايت صاف كند و بگويد موهای سپيد زيباترت كرده آقا و تو سكوت كنی و فكر كنی غصه ،آدم ها را لطيف ميكند.عاشق شدن در سی سالگی عاشقی عجيبی است.يك چای در بالكن،كار صد جمله عاشقانه را ميكند و تازه به جادوی چای پی ميبری...

دو شنبه 25 بهمن 95 - 16:08  
 
4
 
2
بغلم کن
بغلم کن

بغلم_ڪن
ڪہ دلم تبدار است،
لب_تـو_داغ_ترین
لحظہ‌ی این دیدار است
بغلم_ڪن ڪہ در این
دشـټ فراموشي شب
چشم_تو٬حادثہ‌اے
روشن و بي_تڪرار است

دو شنبه 25 بهمن 95 - 16:06  
 
4
 
0
ببر مرا!
ببر مرا!

ببـر مرا
بـه پرسه_خيال خود
و ذره ذره جان بـده

دو شنبه 25 بهمن 95 - 16:04  
 
4
 
1
ادم برفی!
ادم برفی!

آدم_برفی هم که باشی
دلت میخواهد یک نفر باشد
تا گرمت کند آرامت کند
مهم نیست آب شدن
مهم آرامش است
حتی برای یک لحظه

چهار شنبه 20 بهمن 95 - 9:42  
 
3
 
0
عیدی
عیدی

قابل توجه مدییییییییییییییر

سه شنبه 19 بهمن 95 - 14:23  
 
5
 
0

تو کجایی سهراب؟
خانه ی دوست فروریخت سرم!
آرزویم را دستی دزدید!
آبرویم را حرفی له کرد!
مانده ام عشق کجا مدفون شد؟!
به چه جرمی غزلم را خواندن؟
به چه حقی همه را سوزاندن؟
گله دارم سهراب....
دل من سخت گرفته است بگو
هوس آدمها ...تاکجا قلب مرا میکوبد؟
تا کجا باید رفت
تا ز چشمان سیاه مخفی شد؟
دوست دارم بروم
این همه خاطره را از دل من بردارید
عشق را جای خودش بگذارید
بگذارید که به این خوش باشم
که به قول سهراب:
پشت دریا شهریست
که در آن هیچکسی تنها نیست
عشق بازیچه ی آدمها نیست
زندگی عرصه ی ماتم ها نیست

سه شنبه 19 بهمن 95 - 14:22  
 
5
 
3
ولنتاین
ولنتاین

تا این حد پسرِ خوب و قانعی هستم

سه شنبه 19 بهمن 95 - 14:21  
 
5
 
0

بعضی از آهنگ ها خوب بلدند جای پایشان را محکم کنند.
نیروی اعجازشان آنقدر بالاست که هر چه حال خوب است را دو چندان می کنند.
حسِ عمیق دوست داشتن را به بالاترین حد هیجان و شور می رسانند و تو در شگفت می مانی که چطور تمام حال خوب و بد تو را فهمیده و برایت با زبان موسیقی شرح می دهد؟
اتفاقا که همان آهنگ مورد نظر از هر چه خواهش و امیدواری توان جذبش بالاتر است.
در دوران دوری و دلتنگی به داد دلت می رسد و می شود انگیزه ای برای رها کردن بغض و دگرگونیِ حال.
و امان از همین دگرگونی حال که وفادارت می کند.
وفادارت می کند به همان آهنگ مورد نظر و به همان آدم مورد نظر.
و نمی گذارد کس دیگری بیاید و جایش را بگیرد.
و این حال می شود،" عشق ".
گاهی تو با یک آهنگ ساده تبدیل به عاشقی وفادار می شوی، که هرگز نمی تواند با کسی غیر معشوق معاشرت کند.
و آنقدر در گوش هایت تکرار می شود که راهی برای وصل دوباره می یابد و دلت را به دل او چنگ می کند...

امان از بعضی آهنگ ها
که می شوند مُهر یک رابطه
و امان از بعضی آدم ها
که عجیب جایشان را در دلت باز می کنند
و می مانند
و می مانند
و می مانند...

سه شنبه 19 بهمن 95 - 14:21  
 
3
 
0

تمـــــام....
" أمـــــَن یُجـــــیب " های دلـــــم را....
گـــــره زده ام به کـــــلماتم... روانه ی آســـــمان کرده ام.....
مـــــن.....
مطـــــمئنم .....
خـــــُدا....
تـــــو را .....
برای دلـــــم نـــــگه می دارد

سه شنبه 19 بهمن 95 - 14:20  
 
3
 
0

مـی‌دانــم نیمه‌شب که فــکر می‌کنی خوابیـده‌ام به پــاتوقِ مجازیمان سر می‌‌زنی این نوشته‌ را همانجا می ‌گذارم تا بفهمی می‌فـهممت تا بفهمی به حُـرمــتِ آمدنت هیچ‌گاه صندوقِ دلخوشیِ پنهانمان را خالی نخواهم گذاشت مخـصوصا شب‌ هایی که دلگـیر از من می ‌روی مطمـئن باش که نیمه‌ شب شعری برای دلـجـویی از تو در صــندوقِ دلخوشیِ پنهانمان خواهی یافت وقتی من خودم را به خـواب زده‌ام تا بــی ‌خـبــر بیایی و بروی ...

یک شنبه 17 بهمن 95 - 10:48  
 
5
 
3

شعر طنز خانمهای متأهل



باز شوهر بی بهانه
با ادایی کودکانه

هیکل چون استوانه
میکند غر غر به خانه

یادم آید روز اول
گردنش کج, دست و پا شل

پیش بابا موش می شد
سرخیش تا گوش می شد

دختری افتاده بودم
مهربان و ساده بودم

نرم و نازک
شاد و چابک

چشمهایم همچو آهو
عطر موهایم چو شب بو

می شنیدم از لب او
حرفهایی همچو جادو:

من غلام خانه زادت
جان دهم هر دم به یادت

گر نیایی خانه ی من
می گریزد روحم از تن

بعد از آن گفتار زیبا
خام گشتم من همانجا

شد به پا جشن عروسی
کیک و شام و دیده بوسی

بعد از آن دیگر ندیدم
هرگز آن اوقات بی غم

قسمتم یک مرد جانی
اندکی لوس و روانی

بی اراده همچو یابو!
پرخور و مغرور و پر رو

بشنو از من جان خواهر
هر که کرد این دوره شوهر

خاک بر سر گشت و حیران
شد پشیمان,شد پشیمان, شد پشیمان

یک شنبه 17 بهمن 95 - 10:36  
 
3
 
1

مرا ترکی است مشکین موی و نسرین بوی و سیمین بر سها لب ،
مشتری غبغب ، هلال ابروی و مه پیکر چو گردد رام و گیرد جام و بخشد کام و تابد رخ
بُود گلبیز و حالت خیز و سحر انگیز و غارتگر دهانش تنگ و قلبش سنگ و صلحش جنگ و مهرش کین
به قد تیر و به مو قیر و به رخ شیر و به لب شکّر چه بر ایوان ، چه در میدان ، چه با مستان ، چه در بستان
نشیند ترش و گوید تلخ و آرد شور و سازد شرّ چو آید رقص و دزدد ساق و گردد دور،
نشناسم ترنج از شَست و شَست از دست و دست از پا و پا از سر !

یک شنبه 10 بهمن 95 - 11:14  
 
3
 
0

بعد تو روزی احتمالاً با مردِ دیگری ازدواج خواهم کرد.
با هم به سفر خواهیم رفت،
بچه دار خواهیم شد
و شاید کنار هم سالها نفس خواهیم کشید...
برای " تو" مینویسم که روزی اگر حس کردی به این عشق وفادار نماندم
با دقت این متن را بخوانی
تا ببینی من بعد از تو فقط ازدواج کردم
عاشق نشدم!
هیچ مَردی برای من "تو" نمیشود دیوانه! اگر حس کردی وفادارتر از من بودی
به زنی تنها روی تخت خوابی دو نفره فکر کن
که بهشتش در آغوش تو جا مانده
و حالا در جهنم آغوش دیگری میسوزد...
به زنی فکر کن
که برای شوهرش غذای مورد علاقه‌ی تو را میپزد
لباسی که تو هدیه داده ای میپوشد
و عطر تو را برای او میخرد...
به زنی فکر کن
که پسرش هم نام توست
و هربار که دلش برای تو تنگ میشود
بلند بلند اسم او را تکرار میکند
و اشک از گونه هایش میلغزد...
خوب این متن را بخوان
عشقِ دیوانه‌ی من!
تا شاید به وفاداری من پی ببری... ?

یک شنبه 10 بهمن 95 - 11:13  
 
4
 
3

بیا گاهی به خودت دروغ بگو،چند دروغ ساده، مثل من خوبم، آرامم،خوشحالم
بیا گاهی اشتباه کن اشتباه بنویس،خواهر،خواستن،خواهش را بدون " واو " بنویس، ترس را با هر " ط/ت " که دوست داشتی، بنویس و ببین که آب از آب تکان نمی خورد، که زندگی راه خودش را می رود،که چرخ زندگی با اشتباه تو نمی ایستد...
اصلا بیا گاهی خودت را به کوچه علی چپ بزن توی کوچه علی چپ قدم بزن, راه برو, سوت بزن, نگو یکبار باختم تعطیل، دیگر بازی نمیکنم،زندگی بااین باختن ها، این افتادن ها، زمین خوردن هاست که زندگی می شود، خطر کن بی پروا،سر چیزهای بزرگ زندگی، کارت، اعتبارت، جانت حتی، اینهمه احتیاط که چه؟ که خط نیفتد روی شیشه ی دلت؟؟؟...
بیا یکبار بی هدف،بی نقشه،بی قطب نما راه بیفت،بی توشه حتی،برو ، بباز، نرس، نترس، بازی کن، آنقدر تا چیزی برای باختن نماند، تا از دست دادن عادت شود و باختن پالایش روح...باور کن زمین خوردن جزیی از زندگیست,
بازی کن...که با این بازی کردنها بزرگ میشوی، قد می کشی و لذت میبری.

زندگی کن با لذت!!!"

یک شنبه 10 بهمن 95 - 11:10  
 
4
 
0

میان تمام نداشتن ها دوستت دارم…!!!!!
شانس دیدنت را هر روز ندارم ,ولی دوستت دارم
وقتی دلم هوایت را میکندحق شنیدن صدایت را ندارم ؛ ولی دوستت دارم
وقتهایی که روحم درد دارد و میشکند شانه هایت را برای گریستن کم دارم,ولی دوستت دارم
وقت دلتنگی هایم , آغوشت را برای آرام شدن ندارم ,ولی دوستت دارم
آری هیچ جای زندگیم ندارمت و میان تمام نداشتن ها باز هم دوستت دارم

شنبه 09 بهمن 95 - 9:16  
 
7
 
0

آدم ها دل دارند
پا دارند
بند دلشان که پاره شود
بند کفش هایشان را محکم می کنند
و می روند...

دوست داشتن فصل دارد
دوست داشتن زمان دارد
کدام باغی را دیده ای زمستان که می شود لباسی از شکوفه بپوشد؟
کدام مسافری را دیده ای که چمدان به دست سالها در ایستگاهی متروکه چشم به ریل ها بدوزد؟
تو دیر به سراغم آمدی
تو دیر برآورده شدی
آرزوی کوچک من!
مثل برآورده شدن آرزوی کودکی ام در بزرگسالی
دوست داشتنت دیگر به کارم نمی آید
دیگر اندازه ام نمی شود.
گفته بودم،نه؟
دوست داشتن فصل دارد
دوست داشتن زمان دارد

سه شنبه 05 بهمن 95 - 13:17  
 
2
 
7
قبل وبعد از ازدواج
قبل وبعد از ازدواج

قبل وبعد از ازدواج

سه شنبه 05 بهمن 95 - 13:06  
 
1
 
0
دخترا!
دخترا!

دخیا وقتی با دوز پسرشون قرار دارن

دو شنبه 04 بهمن 95 - 10:42  
 
5
 
3
تویی!
تویی!

برف تویی چتر تویی بارش هر ابر تویی گرم نگه دار مرا!

دو شنبه 04 بهمن 95 - 10:22  
 
2
 
1
دیدار!!!
دیدار!!!

آنقدر دلتنگت هستم حاضرم با دیگری ببینمت اما فقط ببینمت فقط ببینمت

دو شنبه 04 بهمن 95 - 10:19  
 
4
 
0

کوله بار گناهانم بر دوشم سنگینی می کرد ندا آمد بر در خانه ام بیا، آنقدر بر در بکوب تا در به رویت وا کنم وقتی بر در خانه اش رسیدم هر چه گشتم در بسته ای ندیدم هر چه بود باز بود گفتم: خدایا بر کدامین در بکوبم ندا آمد: این را گفتم که بیایی وگرنه من هیچوقت درهای رحمتم را به روی تو نبسته بودم کوله بارم بر زمین افتاد و پیشانیم بر خاک مهربان خدایم دوستت دارم ..

یک شنبه 03 بهمن 95 - 14:58  
 
5
 
4
با تو ام!
با تو ام!

با توام...
ای رفته از دست؛
هرکجا باشم غمت هست!!!

یک شنبه 03 بهمن 95 - 14:57  
 
3
 
0
دوست قدیمی!
دوست قدیمی!

به شدت احساس کمبود می کنم

دلم یک دوست می خواهد

دوستی واقعی

که وقتی دلم می گیرد

بگويد می فهممت

نگران نباش

من هستم...