دلتنگي

پرشین فال

امروز بعدازظهر روز جمعه بیست و ششم مرداد 97 - ساعت :
فال تاروت رایگان
درباره صفحه :
 
56
| مدیر : اصغر
این جسم من از خاک است
هم خاک شود روزی
این اسم من از دنیا
هم پاک شود روزی
هرکس که مرا خواهد
این خط مرا خواند
شاید که شودیارم
غمخوار شود روزی
شنبه 13 مرداد 97 - 14:25  
 
1
 
2
تولدت مبارک
تولدت مبارک

مادر تنها کسی است که میتوان “ دوستت دارم ”هایش را باور کرد ، حتی اگر نگوید . . .

سه شنبه 09 مرداد 97 - 11:00  
 
1
 
0

معجزه جان !
چقدر حیف که نمی شود اسمت رامیان این سطرها بیاورم ...
همه می خوانند خُب ...
همه می فهمند خُب ...
این ها آرزویشان است یکی مثل تو بیاید حالشان را خوب کند ... درست شبیهِ حالِ خوبِ این روزهایِ من ... !
پیدایت کنند بیچاره ام که !
اینها هنوز نمی دانند معجزه ی من ، "معجزه ی من است" !!!
نمی خواهم او را با کسی شریک شوم ...
با هیچ کس ، میفهمی ؟؟!
می دانی چقدر آدمِ بدحال و افسرده درکمین نشسته ؟؟!
من بیش از حد مهربانم ... خودت هم میدانی ...
ولی درموردِ تو نه ... ! خسیسم ... حسودم ... نامهربانم ...
حرف از تو که باشد ، بدجنس ترین آدمِ دنیا منم ... !
نه ... !!!
اسمت را نمی آورم ...
اصلا چه معنی دارد اینهمه آدم چشم به ناموس و معجزه ی آدم داشته باشند ؟!
معجزه ی من ... معجزه ی من است ... !
بروند زحمت بکشند برای خودشان معجزه شان را پیدا کنند ...
همه که قرار نیست با توحالشان خوب شود ... !
اینها آن روی من را ندیده اند ...
اگر ببینم چشمشان دنبالِ توست ،
میان قلبم ، احتکارت میکنم ...
تظاهر میکنم اصلا نبوده ای ...
کوتاه نمی آیم ... هرکار که از دستم بر بیاید خواهم کرد ...
صحبت از دار و ندارِ یک آدمِ احساسی است ! ... الکی که نیست ... !!!

یک شنبه 07 مرداد 97 - 13:50  
 
2
 
2

اولین باری که تو زندگیم چیزی رو جا گذاشتم هنوز یادمه. آخرای زمستون بود ولی هوا می گفت بهار شده. یه شال گردن مشکی داشتم که مادر بزرگم واسم بافته بود. اون روز وقتی رسیدم سر کلاس مثل همیشه گذاشتمش تو جا میزی. زنگ آخر که خورد فراموش کردم اصلا شال گردن دارم، تو کلاس جاش گذاشتم و وقتی فهمیدم که نزدیکای خونه بودم. نمی دونم چرا ولی برنگشتم. گفتم این هوا که شال گردن نمی خواد. فردا میرم سراغش! فردای اون روز زمستون به خودش اومد و هوا عجیب سرد شد.‌ تازه فهمیدم چی رو جا گذاشتم چون بهش احتیاج پیدا کرده بودم! تا رسیدم مدرسه رفتم سراغ جا میزیم. نبود! همه جا رو دنبالش گشتم خبری از شال گردنم نبود. مدام فکر می‌کردم که اگه همون موقع می رفتم سراغش شاید هنوز داشتمش. چند روز بعد یه شال گردن خریدم که فقط شبیه شال گردنم بود. ولی هیچوقت اون حس خوب رو بهش نداشتم.
بعد از این همه سال خوب می دونم که ما آدم ها خیلی وقتا داشته هامون رو جا می ذاریم، چون فکر می‌کنیم بهشون احتیاج نداریم. فکر می کنیم همیشه سر جاشون می مونن و هر وقت بریم سراغشون هستن. اما وقتی زندگیمون زمستون میشه و تو نبودشون سرما رو حس می‌کنیم تازه می فهمیم که گاهی برای دنبالشون گشتن خیلی دیره ... خیلی ...
اما مهم ترین چیزی که تو زندگیم جا گذاشتم شال گردن نبود. خودم بودم. من الان فقط شبیه چیزی هستم که دوست دارم باشم. باید زودتر خودم رو پیدا کنم چون درست جایی هستم که به بودنم احتیاج دارم، تو اوج سرما .

شنبه 06 مرداد 97 - 16:56  
 
0
 
0
@@@@
@@@@

@@@

شنبه 30 تیر 97 - 16:02  
 
0
 
0

اَهلِ نَماز میشَوَم ، جُمله نیاز میشَوَم
سوی حِجاز میشَوَم "باز مُقابِلَم تویی"

باده ی ناب میشَوَم ، شِعر و کِتاب میشَوَم
یِکسَره خواب میشَوَم ، "باز مُقابِلَم تویی"

هَمرَهِ موج میشَوَم ، راهیِ اوج میشَوَم
فوج به فوج میشَوَم ، "باز مُقابِلَم تویی"

سایه ی ماه میشَوَم ، دَر تَهِ چاه میشَوَم
راهیِ راه میشَوَم ، "باز مُقابِلَم تویی"

توی رَواق میشَوَم ، کُنجِ اُتاق میشَوَم
بَسته به طاق میشَوَم ، "باز مُقابِلَم تویی"

اینهَمه مَرد میشَوَم ، مَخزَنِ دَرد میشَوَم
ساکِت و سَرد میشَوَم ، "باز مُقابِلَم تویی"

اَز هَمه دور میشَوَم ، نقطه ی کور میشَوَم
زِنده به گور میشَوَم ،"باز مُقابِلَم تویی"

هَمدَمِ خار میشَوَم ، بی کَس و یار میشَوَم
بَر سَرِ دار میشَوَم ، "باز مُقابِلَم تویی !

شنبه 30 تیر 97 - 16:02  
 
0
 
0

تمام تو برای من؛تمام من فدای تو..
چه عشق عادلانه ای برای من برای تو ..
تویی خدای دلبری؛عزیز شعرهای من..
بخوان مرا به بوسه ای منم منم گدای تو.

تو ابتدای هر غزل؛تو انتهای هر غزل..
سروده های من شده فقط فقط ثنای تو..

تو از تبار رازقی تو از تبار یاسمن..
نفس کشیده ام فقط همیشه در هوای تو ..

دلیل زنده بودنم تمام زندگی من
نمیرسدنمیرسدکسی به گردپای تو

شنبه 30 تیر 97 - 16:01  
 
1
 
0

روزی صد بار با خودت میگویی بی خیال... ولی باز خیالت به سمتِ او پر میکشد...
میخواهی برایش پیامی بفرستی بگویی بی معرفت دارم از دلتنگی میمیرم... چشمت به پروفایلهای عاشقانه و رنگی رنگی می افتد که هیچکدامشان برای تو نیست... با خودت میگویی؛ مگر من چه کم داشتم؟ یادت می افتد که چه قدر کوتاهی و بی توجهی هایش را دیدی و به رویش نیاوردی چه قدر دروغ هایش را به رویش نیاوردی... جانت میسوزد... نفست میگیرد... با بغض میگویی بیخیال... او دیگر برای دیگریست.... وباز از خودت میپرسی خب مگر من چه کم داشتم؟.... هر بار که خودت را در آینه نگاه میکنی، اشک در چشم هایت حلقه میزند و باز میپرسی مگر من چه کم داشتم... . وای از دلتنگی های آخر شب و مرور پروفایلها و پیام های گذشته... وای که چه آتشی به جانت می اندازد... وقتی میبینی آنلاین است ..ِِاما..... بگو ببینم.... تا کجا؟؟؟ تا کی؟؟؟
چقدر میخواهی بالای سرِ یک رابطه پوسیده اشک بریزی؟ که چه؟ میخواهی عشق و دوست داشتنت را ثابت کنی؟ مگر نمیبینی هر چه بیشتر عشقت را ثابت کردی او عجله اش برای رفتن بیشتر شد؟ یکجایی دیگر باید دست به زانو بگذاری خودت را بلند کنی و محکم و با صدای بلند بگویی به درررک... . از یک جایی به بعد دیگر باید با خودت دوست باشی... باور کن مردم به سر درد ساده شان بیشتر از مرگ تو اهمیت میدهند... باید بپذیری که او یک اشتباهِ بزرگ بوده... یک تجربه ی تلخ بوده... اما.... هرگز بهترین روزهای عمرت را برای اشتباه ترین انتخاب زندگی ات هدر نده.. دنبال کسی نگرد که از قصد تو را گم کرده ...

شنبه 30 تیر 97 - 16:01  
 
1
 
0

گاهى بعضى از آدم ها مى شوند مُسَكِن زندگى ما
تمام درد هايمان را با بودنشان فراموش ميكنيم
اولين پناهمان مى شوند در لحظه هايى كه خوب نيستيم
هر ٨ ساعت،هر ٦ ساعت، هر ١ ساعت
مُدام آن ها را وارد زندگيمان ميكنيم
درست است ؛خوب مى شويم، درد هم يادمان ميرود
اما فكر بعدش را هم بكنيد
روزى كه شايد مُسَكِنى نبود
يا حتى روزى كه به دُز مسكن هميشگيمان عادت كرديم و خوب نشديم
زندگى اى كه به مسكن عادت كرد،
ديگر به تنهايى از پس درد ها بر نمى آيد

شنبه 30 تیر 97 - 16:01  
 
0
 
0

گفتیم‌عاشق نشویم که عشق اولِ مان باشد...
تا اولین هایِ زندگیمان را با خودِ خودش تجربه کنیم...
همان نیمه ی گمشده یمان را می گویم!
دست رد زدیم به سینه ی هرکه آمد و گفتیم"نه"
که نکند خدشه دار شویم برای یارمان...
که نکند بفهمد اولی نبود و تااخر عمر باشک‌کنارمان بخندد!
قدم بزند!
دستانمان را لمس کند!
اِسممان را با میم مالکیت صدا کند و بترسد از نلرزیدنِ دل...
تولد،سالگرد و ماهگردهایمان را یادش باشد و مورد علاقه ترین هایمان را تهیه کند...
بترسد اما از عاشق تر نشدنمان...
تنها با به یاد اوردنِ اولی نبودنش...
باترس تکراری بودن...
که‌نکند‌باهربار صدا زدنِ اسممان صدای او که نیست‌در گوشمان بپیچد...
اما خودمان!
جماعتی هستیم ازجنس دومی ها...
ازتبارِ سوختن به پایِ تلخی هایِ یارمان...
باهربار که دلش گرفت بندبند وجودمان بلرزد از تداعی خاطراتِ گذشته اش..
و هربارکه سرمست بود تب کنیم ازترسِ بازگشتِ سفرکرده اش...
سهممان ازعشق شد ترس!
ترس از بازگشتن ها!
ترس از شکست!
ترس از کم بودن!
باکابوسِ رفتن ها!تنها شدن ها! بی مهری دیدن ها!
ما اما عشق دوم شدیم...
برای عشقِ اولِ زندگیمان...
و تاابد حسرت اولی بودن را به دوش میکشیم...
حرف هایمان...
دیوانگی هایمان...
کرشمه ها و شیطنت هایمان....
به جرم‌دومی بودن‌باید حساب شده باشد!.
دومی بودن عجیب درد دارد...

چهار شنبه 13 تیر 97 - 18:14  
 
0
 
0

شیخ ابولحسن خرقانی گفت :
جواب این سه تن مرا سخت تکان داد ...!

-مرد فاسدی از کنارم گذشت
و من گوشه لباسم را جمع کردم تا به او نخورد !
او گفت :
ای شیخ ! خدا میداند که فردا
حال ما چه خواهد شد !

-مستی دیدم که افتان و خیزان
در جاده اى گل آلود میرفت.
به او گفتم : قدم ثابت بردار تا نلغزی !
گفت : من بلغزم باکی نیست...
بهوش باش تو نلغزی شیخ !
که جماعتی از پی تو خواهند لغزید!

-زنی زیبا رو که در حال خشم بسیار
از شوهرش شکایت میکرد!
به او گفتم اول رویت را بپوشان و بعد با من
حرف بزن...!
گفت؛
من که غرق خواهش دنیا هستم،کنون چنان
از خود بیخود شده ام که از خودم خبری نیست،
تو چگونه غرق محبت خالقی
که از نگاهی بیم داری...؟!

دو شنبه 04 تیر 97 - 14:08  
 
1
 
0

فکر کن…
با میل و اشتهای زیاد مشغول غذا خوردنی!
اما ناگهان از داخل غذایت یک تار مو پیدا
می کنی آن لحظه چه حسی داری ؟؟
بعضی ها آنقدر بدشان می آید که کلا دست از غذا خوردن میکشند اصلا انگار سیر میشوند …
و عده ای به غذا خوردن ادامه میدهند اما خیلی با وسواس و احتیاط ، مرتب فکر میکنند قرار است بازهم در غذایشان مو پیدا شود …
رابطه ها هم ، گاهی شبیه همین غذا خوردن است …!
دست یک نفر را میگیری و با تمام احساست دعوتش می کنی به زندگیت و دقیقا در همان روزهایی که از عشق و محبت لبریزی در همان روزهایی که از خوشی در پوست خودت نمیگنجی یکدفعه با رفتنش یا با یک اشتباه غیر قابل بخشش کاری می کند
که یا برای همیشه عشق و عاشقی را میبوسی و میگذاری کنار…
یا اگرهم دوباره سراغش رفتی خیلی با وسواس قدم برمیداری مثل کسی که به همه چیز مشکوک است…
اگر آدمهایی را دیدید که دچار این حالت هستند ، حق بدهید
اینها خیلی با میل و اشتها شروع کرده اند به عاشقی
اما یک دفعه یک نفر با ندانم کاری اش
"یک تار مو شده "
درست
"وسط بشقاب زندگی شان"

دو شنبه 04 تیر 97 - 14:07  
 
2
 
0

نازنینم فکر کن به روزی که وارد خانه میشوی خسته ای و از ترافیک و سختی راه گله می کنی وموهایت را نرسیده رها می سازی روی صورت همچو ماهت..‌.
خیره ات میشوم و تو همچنان غر میزنی به جان این شلوغی ها وناگهان نگران می پرسی که غذا خورده ام؟
ومن دلم غنج می رود برای آن چشمان درشت شده ونگران وبالبخندی می گویم منتظر تو بودم
لبخند بزنی و لپ هایت مثل همیشه گل بیندازد و بگویی الان میز را میچینم ومن بیشتر محو تماشایت بشوم بخاطر آن صورت خسته ات که میان آن همه شلوغی افکارت نگران من بوده است..‌‌
نازنینکم فکر کن بعداز ظهر تابستانی در آغوشم تکیه داده باشی و کتاب مورد علاقه من را باصدای مخملی ات برایم بخوانی و پرندگان از شوق صدایت دیگر آوازی سر ندهند و بادها پرده اتاقمان را به رقص در بیاورند ومن باز حل بشوم در آن موهای بافته شده ات که با آن دامن گلدارت عجب غوغایی در دل من به پا کرده است...
دلبرکم بگذار از روزهای بعدمان بگویم روزهایی که نفرسوم میانمان یک لنگ کفشش را در بغل گرفته است واز ترس آنکه نکند موهایش را شانه بزنی نرم نرمک پا به فرار می گذارد و خنده هایش دل مارا که نه دل دنیا را میبرد...
دلبر جان...
سرت را درد نیاورم خلاصه کلام‌را بگویم می گویم اگر بودی زندگی این گونه می گذشت ‌...غذای سرد شده معنا نمیداد...ظهر تابستان آنقدر گرم نبود...نفر سوم میانمان من را بابا صدا میزد نه همسر جان...
نازنینم آخر حرفم را بگذار بزنم تو اگر بودی دنیایم رنگی تر بود شبهایم این همه دردناک نبود واو این همه از من گله نمی کرد که حواست کجاست؟غذایت را چرا هیچ وقت گرم نمیخوری؟چرا موهای بافته دوست نداری؟که چرا کتاب مورد علاقه نداری؟
چرا وچراهای زیادی از من که ته همه جواب آنها ختم می شود به تو و چشمان تو...