عشق

پرشین فال

امروز قبل ازظهر روز دو شنبه پانزدهم آذر 95 - ساعت :
کانال تلگرام پرشین فال
طالع بینی سال 95 سال میمون به زودی...!
درصد تکمیل طالع بینی : 42%
درباره صفحه :
 
70
| مدیر : NAFAS
عشق و عاشقی...
دلِ پاک میخاد و مرام...
یک شنبه 14 آذر 95 - 20:28  
 
1
 
0

http://www.aparat.com/v/IEcn0

پیشنهاد ویژه!!

یک شنبه 14 آذر 95 - 20:18  
 
2
 
2

هروقت خیلی خسته و ناامید میشم.حرف های این مرد به دادم میرسه!!

کمپانی انرژیه !

http://www.aparat.com/v/1tDuV

شنبه 13 آذر 95 - 20:48  
 
5
 
12

اخه مگه بدتر از گل خوردن در دقیقه نود داریم؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟


ال کلاسیکوی هیجانی امشب مساوی شد متاسفانه!!



ولی بعد از چند وقت دیدن چنین فوتبالی واقعا واسم عالی بود.
پرچم امپراطور هم همچنان بالاست

پنج شنبه 11 آذر 95 - 20:41  
 
2
 
2

http://karnil.com/wp-content/uploads/2016/11/WHEN-WE-WERE-KIDS.mp4


رویاهاتونو باور داشته باشید و برای رسیدن به اونها تلاش کنید.

پنج شنبه 11 آذر 95 - 20:28  
 
4
 
0

دلم، دریا به دریا، از تماشای تو میگیرد

دلم دریاست اما از تماشای تو میگیرد

جهان زیباست اما مثل مردابی که با مهتاب
جهان رنگ تماشا از تماشای تو میگیرد

نسیم از گیسوانت رد شد و باران تو را بوسید

طبیعت سهم خود را از تماشای تو میگیرد

مگو سیاره ها بیهوده بر گرد تو میگردند

که این تکرار معنا از تماشای تو میگیرد

تو تنها با تماشای خود از ایینه خشنودی

دل ایینه تنها از تماشای تو میگیرد

استاد فاضل نظری

خاطره بازی...!

پنج شنبه 11 آذر 95 - 20:25  
 
7
 

در هوایت بی قرارم روز و شب/
سر ز پایت برندارم روز و شب/
روز و شب را همچو خود مجنون کنم/
روز و شب را کی گذارم روز و شب/
جان و دل از عاشقان میخواستند/
جان و دل را میسپارم روز و شب/
تا که عشقت مطربی آغاز کرد/
گاه چنگم، گاه تارم، روز و شب/
میزنی تو زخمه و برمیرود/
تا به گردون زیر و زارم روز و شب/
ای مهار عاشقان در دست تو /
در میان این قطارم روز و شب/
میکشم مستانه بارت بی خبر/
همچو اشتر زیر بارم روز و شب/
زان شبی که وعده کردی روز وصل/
روز و شب را میشمارم روز و شب/


حضرت مولانا



خاطره بازی..!!!/

نیست ولی خاطراتش هست../

پنج شنبه 11 آذر 95 - 18:40  
 
5
 
22

همیشه اولین مشت، اولین ضربه به ران و اولین برخوردِ بینی به تشکِ سفت درد دارد. درد دارد، اما ترست را از جنگیدن می‌ریزد. می‌فهمی که آن هیولای ابرو گره گرده -که تند و تند رقص پا می‌کند و مشت و لگد پرتاب می کند سمتت-یکیست مثل خودت. ان وقت است که می‌توانی از هر دو مشت، یکی را دفاع کنی و شاید حتی ضربه‌ای با پا توی شکمش بکوبی. اما همیشه می‌دانی باید منتظرِ ضربه بعدی باشی که بالاخره یک‌جوری روی صورتت می‌نشیند. حالا هر‌چقدر هم که گاردت را بالا نگه داری و حواست جمع باشد.
بعدها که قوی‌تر شدی، خودت پیش‌قدم می‌شوی برای ضربه خوردن. رفیقت را صدا می‌کنی که با مشت و لگد، گرمت کند. می‌دانی که بدنت یاد گرفته این درد را بپذیرد و به یک بی‌حسی نشئه آور تبدیل کند. با چشم‌های خودت می بینی مشت‌ها و لگد‌ها روی سینه و ران و بالای کمرت فرود می‌آید، اما دیگر دردی حس نمی‌کنی. هر چه هست، بی‌تفاوتی است.

می‌خواهم بگویم فقدانِ نخستین محبوب، کم از خوردن اولین مشت نیست. کم از شکسته شدن بینی با یک ضربه و راه افتادن باریکه خون روی تاتامی. تا وقتی میان تشک افتاده ای که هیچ، اما وقتی بلند شدی، می فهمی هنوز زمانی برای زندگی داری؛ برای جنگیدن، برای بدست آوردن و نگه‌داشتن آدم‌ها. اما توی ذهنت، بیم‌ناکی. بیم‌ناکِ فقدان. بیم‌ناک جاده و مرگ و خداحافظی. با چشم‌های خودت، رفیقت را می‌بینی که می‌رود. عشقت را. بابا و مامانت را. هرکدام را به‌گونه ای، منوالی. و این روحِ سفید پرهیجان، کبود می‌شود از هجمه مشت‌های کوفته و نشئه می‌شود از شدت ضربه‌های پشت هم.
حالا می‌خواهی بگویی غمگین نیست این حجم آدم‌های بی‌تفاوت با ماسک‌هایی که به واقع ترسناکند؟ غمگین نیست فراوانی «دوستت دارم» هایی‌که جوابش شکلک لبخند می‌شود یا نمی‌شود؟ غمگین نیست وانمودکردن و بازی‌های تکراریِ هر روزه؟ راستی رفیق جان، حال امروز خودت چگونه است؟ هنوز می جنگی یا بی تفاوتی؟

#مرتضی_برزگر

یک شنبه 07 آذر 95 - 16:57  
 
6
 
2

http://karnil.com/failure.html/


این کلیپو ببینید حتما

پنج شنبه 04 آذر 95 - 21:59  
 
9
 

انگار که یک کوه سفر کرده از این دشت

اینقدر که خالی شده بعد از تو جهانم


فاضل نظری



کاش بودی ....

نفس کم داره تو رو ..


داره کم کم سه سال میشه که ندارمت...

پیش خدایی.. دعا کن واسم...سفارشمو بهش بکن...

یک شنبه 30 آبان 95 - 19:26  
 
9
 
0

حال من حال اسیریست که هنگام فرار

یادش افتاد کسی منتظرش نیست، نرفت...

یک شنبه 30 آبان 95 - 19:23  
 
9
 

من همیشه تو خانواده اسطوره ی اخلاق بودم!!!
تا وقتی که عاشق شدم...
اولش اعتبار...
بعدش ابهت...
وآخرشم خودتو از دست دادم!

شنبه 29 آبان 95 - 20:27  
 
6
 
5

بالاخره تموم شد!!

اتفاقی که چندساله منتظرشم..

دکتری که مادرمو به این حال و روز انداخت محکوم شد به سه سال زندان....

یه وقت زیاد نباشه واسش؟؟؟میترسم سخت بگذره بهش..!!!
هه...

بعد از این همه دوندگی و تهدید شدن خودم و بابام
فقط سه سال.؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟



ولی همینشم یه ابه رو اتیش دل من ...

فکر کنم امشب بعد از چندسال بتونم راحت بخوابم..
یعنی میتونم..؟
رفیقم گفت تو اصلا یاد نگرفتی بد باشی که حتی امشب مطمینم عذاب وجدان میگیری واسه اون دکتر..

نمیدونم چرا ولی تو دادگاه حس کردم بازندم..
با این که اون محکوم شد و نهایتا ما به خواستمون رسیدیم
ولی یه حال عجیبی دارم..
فکر میکردم خیلی خوشحال میشم ولی نیستم...


مادرم دیگه مثل قبل نمیشه...

حتی با محکوم شدن اون ...

جمعه 28 آبان 95 - 11:23  
 
12
 
9
...
...

...

پنج شنبه 27 آبان 95 - 21:33  
 
7
 
0

بسته راه نفسم بغض و دلم شعله ور است

چون یتیمی که به او فحش پدر داده کسی


مهدی اخوان ثالث

پنج شنبه 27 آبان 95 - 21:28  
 
8
 
0

دلم گرفته و می خواهمت چه کار کنم؟

که از خودم که تویی تا کجا فرار کنم؟!


سید مهدی‌ موسوی

جمعه 14 آبان 95 - 21:24  
 
10
 

تلخ نوشت


دیشب یکی از شبکه ها پیاده روی اربعینو نشون میداد...

مامانم زد زیر گریه..برگشت گفت مامان نمیشه منو با ویلچر ببری..؟

گفتم اخه قربونت برم خودت که میدونی نمیشه.میدونی شرایطت

بحرانیه...ان شاالله خوب که شدی مخلصتم هستم. ویلچر چیه؟کولت میکنم و میبرمت..

گریه کرد..خیلی زیاد..منم به گریه انداخت..

گفت دلم پوسیده مامان بخدا...خسته شدم...
نفس که میکشم همه وجودم درد میگیره...

کاش راحت میشدم..




اینارو نگفتم که باز یکی بیاد خصوصی هرچی دلش میخاد بارم کنه.اینارو گفتم که بگم تورو خدا قدر عزیزایی که کنارتون هستن بدونین. تو رو خدا تا میتونین دل پدر و مادراتونو شاد کنین.
کمتر ناشکری کنین. فدای پدر و مادرتون بشید.


خدای من و مادرمم بزرگه...

خوب میشه یه روزی مامانم...

مطمینم...

از هرچی دست بکشم و ناامید بشم..

از امید به اون بالایی نه...


مامانم خوب میشه...

میبرمش هرجا دلش خواست...

هرجا...

خوب میشه.....

جمعه 07 آبان 95 - 21:20  
 
7
 
0
حضرت پاییز...
حضرت پاییز...

تا کی ز مصیبت غمت یاد کنم
آهسته ز فرقت تو فریاد کنم

وقت است که دست از دهن بردارم
از دست غمت هزار بیداد کنم...


وحشی بافقی
که شدیدا دوسش دارم!!!




پاییز و این همه غم...
خداییش خیلی نامردیه...!
پاییز که میشه. هم خوشحال میشم هم ناراحت..
پاییز پر از تناقضه واسم...
پر از تناااااقض...

شنبه 24 مهر 95 - 14:27  
 
4
 
2
سنگفرش هرخیابان از طلاست
سنگفرش هرخیابان از طلاست

کتابی که خیلی وقت پیش یکی از دوستانم بهم هدیه داد و خیلی از خوندنش لذت بردم. و هنوز هم گه گداری نگاهی بهش میندازم.
اگه نخوندینش پیشنهاد میکنم حتما بخونید.

اگه کتابی خوندین که به نظرتون اثرگذار بوده واستون. لطفا معرفی کنید و اثری که توی زندگیتون داشته رو بیان کنید.

ممنون

جمعه 23 مهر 95 - 22:35  
 
5
 
3

سلام رفقا.ان شاالله که حال همگیتون خوب باشه.

ان شاالله که حال معنوی دهه محرم حسابی گوشت شده باشه به تنتون و عشق کرده باشین با حضرت ارباب.
ان شاالله قبول باشه همه عزاداریهاتون.

یکسال ازگار منتظر میمونم تا محرم بشه که بتونم راحت گریه کنم. که کسی نپرسه چرا. که کسی نگه بسه دیگه. چون حال هممون میشه اشک..دیگه کسی پیگیر نمیشه.!

حال دلم خوب نیست..
صحنه های عجیبی دیدم چندوقته..نمیدونم ..شاید خدا خواست بهم بگه انقدر قر نزن! یکسری چیزا نشونم داد که روزه سکوت گرفتم دیگه انگار.دهنم قفله..

فقط یه خواهش دارم از همتون. به حضرت حق قسمتون میدم که دعا کنید همه مریضارو.
دریای حال مادرم دوباره جزر و مدی شده..!

بیایید دعا کنیم در حق همدیگه..
دعا کنیم تو هیچ خونه ای مریضی نباشه..
دل هیچکس نشکنه..
هیچکس داغ عزیزشو نبینه..




مراقب دلاتون باشید.


التماس دعا

جمعه 23 مهر 95 - 22:23  
 
6
 
2

شبیهِ کودکی پیشِ رفیقانش زمین خورده..

درونم بغضِ بی رحمی ست، اما کم نیاوردم...



سعید صاحب علم

جمعه 16 مهر 95 - 15:07  
 
2
 
3

خیلی دوست دارم اینو

http://www.aparat.com/v/djZrU

پنج شنبه 25 شهریور 95 - 23:27  
 
7
 
0

گفت دیشب گریه ها کردم به یادت گفتمش

چشمه گاهی از درون سنگ پیدا می شود


نواب صفا

پنج شنبه 11 شهریور 95 - 22:14  
 
11
 
0
کاظمین
کاظمین

شهادت اقا و سرورمون تسلیت....../

دلم خیلی تنگ شده اقاجون واسه حرمت...

خیلی...

همین/

سه شنبه 09 شهریور 95 - 15:04  
 
5
 
3

بسمه این عشق..

وقتی که رسیدنی نیست..../



http://dl.pop-music.ir/music/1395/Tir/08%20Arezo%20Kon%20(128).mp3

سه شنبه 09 شهریور 95 - 14:54  
 
10
 
2
کاش...
کاش...

کاش خدا می آمدومی گفت...

دیوونه ام کردی!!....

بیا،اینم اونی که میخاستی..

سه شنبه 09 شهریور 95 - 14:52  
 
10
 
0
انتظار..
انتظار..

مــن خــو کــرده ام


بــه ایــن انتــظار،


بــه ایــن پــرســه زدن هــا


در اسکــله و ایستــگاه!


اگــر بیــایــی


مــن چشــم بــه راه چــه کســی بمــانــم؟

پنج شنبه 28 مرداد 95 - 0:12  
 
11
 
0
چرا..؟
چرا..؟

در آتش رهایم ، خدا شاهد است !
به غم مبتلایم ، خدا شاهد است !
شب است و دل و بیکسی ، وای من !
به درد آشنایم ، خدا شاهد است !
دگر صبر و تابی ، دگر طاقتی
نمانده برایم ، خدا شاهد است !
دلم میگدازد در آتش ، دریغ !
به غم همنوایم ، خدا شاهد است !
شکسته است آیینه های مرا
غم دیر پایم ، خدا شاهد است !
رسیده است تا نا کجا ، نا کجا
طنین صدایم ، خدا شاهد است !
بگو جان ما را ز غم چاره چیست ؟
اسیر بلایم ، خدا شاهد است !
به شعر غریبم به شبهای غم
ترا میسرایم ، خدا شاهد است !


کاش بودی...

فقط همین /

پنج شنبه 28 مرداد 95 - 0:02  
 
5
 
4
مسی جون
مسی جون

چندوقت بود عکسی از امپراطور نگذاشته بودم.

دو شنبه 25 مرداد 95 - 2:39  
 
8
 
1
؟
؟

نظرتون؟

دو شنبه 25 مرداد 95 - 1:52  
 
8
 
20
؟؟؟
؟؟؟

بعد از چندسال دوباره تصمیم گرفتم که کنکور شرکت کنم!

با این که شاغلم و علاقه زیادی هم به کار تحقیقاتیم دارم ولی همیشه چیزهایی که دوستشون داشتمو تجربه کردم.این بار هم نمیخام جا بزنم.
موج منفی از ادمای اطرافم زیاد هست!حرفایی مثل این که : تو که درگیر کارتی فرصتی واسه درس پیدا نمیکنی.
بیخیال شو. دیگه از کنکورت گذشته.
چرا بیخودی میخای خودتو درگیر کنی و غیره!

از 9 سالگی درگیر کتابهای غیر درسی بودم.کتابهایی که فهمشون واسه یه دختر 9 ساله خیلی سخت بود.ولی باید اونهارو میخوندم تا به چیزی که خواسته پدربزرگم بود برسم.

خوب یادم هست سال اولی که قرار بود کنکور بدم . اونقدر درگیر کتابهای اقایون مطهری و شریعتی و میشل زواگو و جرج اورول بودم که کنکور برام کوچکترین اهمیتی نداشت. تو اون تایم همکلاسیهام رویاشون دانشگاه رفتن بود ولی اون موقع تمام ارزوی من این بود که کتابهای مختلفی که دوروبرم بود رو بخونم و به جواب سوالهام برسم.
و خوشحالم که الان با این که چندساله از دانشگاه دور بودم ولی چیزهای زیادی به دست اوردم. اینو وقتی بهتر میفهمم که با دانشجوهای رشته های مختلف بحث میکنم و میبینم چقدر کم میدونن چه از تاریخ..چه تمدن و چه هرچیز دیگه ای.

و الان تصمیم دارم شروع کنم برای کنکور خوندن. دلیل خاصی ندارم.شاید میل سیری ناپذیری که دارم منو به سمت این تصمیم کشونده.
ولی هرچی که هست حس خوشایندی داره و دوست دارم تجربش کنم. و صد البته این موضوع برای پیشرفت کارهامم خیلی میتونه موثر باشه.

با این که میدونم با این تصمیم ساعتهای خواب و تفریح و استراحتم حساااابی کم میشه ولی میخام که انجامش بدم.

امیدوارم بازم مثل همیشه دعاهاتون بدرقه راهم باشه و منو فراموش نکنید.
از چندماه دیگه فکر کنم کمتر بتونم بیام اینجا. ولی به یاد همتون هستم و همیشه بهترینهارو واستون از حضرت حق میخام.

راستی مادرم هفته دیگه یه عمل داره که به گفته پزشکش اگه خوب پیش بره یک کمی از درداش کمتر میشه و کمتر حس میکنه.همینم خیلی خوبه و امیدوارم که اینطور بشه.

واسه من و مادرم دعا کنید.
ما مثل همیشه دخیل بستیم به دعاهای قشنگتون و خدایی که اجابت میکنه.


یه شعرهم میزارم واسه ختم صحبتهام :

اگر گویی که بتوانم ،قدم در نه که بتوانی / اگر گویی که نتوانم برو بنشین که نتوانی...


دوستتون دارم

نفس