خدایا..تنها پنهام تویی وبس...

پرشین فال

امروز قبل ازظهر روز سه شنبه بیست و یکم آذر 96 - ساعت :
کانال تلگرام پرشین فال
درباره صفحه :
 
37
| مدیر : 8540
خوش اومدید..امیدوارم لذت ببرید..دوستون دارم.بشرطیکه شاد باشید..
دو شنبه 18 آبان 94 - 18:41  
 
10
 
0
.........
.........

عجب دنیاییه قـلـــ❤ـــب #منه

برا منه

تو سینه منه

⬅ #اما ...

برای #تو می تپه ...

دو شنبه 18 آبان 94 - 18:40  
 
8
 
0

#درخت‌ها می‌میرند
#عده‌ای عصا می‌شوند
#و دستی را می‌گیرند
#عده‌ای نیزتبر می‌شوند
#بر نسل خویش
#عده ای هم چوب کبریت می شوند
#برای سوزاندن میلیونها درخت
#عده ای هم تخته سیاه میشوند
#برای تعلیم اندیشه ها
#کاش من نیزدرختی باشم که بی‌اختیار
#تراش‌خورده است به میل دیگری
#کاش تقدیرم اینگونه ورق بخورد که
#دستی را بگیرم ویا
#لوح دانشی باشم با یک عمر ماندگاری …

دو شنبه 18 آبان 94 - 18:39  
 
10
 
0
........
........

#بروم سمت شبستان نگاهت…*
شاعر بشوم شعر بگویم سر راهت

یکبار بگویم غزلی تا که بمانی…
#شایدتو شدی یوسف و من مانده به راهت!!!

#عاشق بشوم با تو کمی چای بنوشم…
من آمده ام تا بشوم پشت و پناهت!!!

این فصل جدیدیست و آغاز شکفتن…
نگذار بگویند، شده عمر تباهت!!!

#باوربکنی یا نکنی یاد تو هستم...
در روز سپیدی به سیاهی نگاهت…!

شنبه 16 آبان 94 - 12:16  
 
8
 
0
عکس نوشته
عکس نوشته

دم از بازی حکم میزنی

یک شنبه 19 مهر 94 - 19:42  
 
17
 
2
دلکم
دلکم

دلم گرفته ای دوست....
هوای گریه دارم

دو شنبه 30 شهریور 94 - 0:18  
 
16
 
1

آدمی که دوستت دارد خیلی زود برایت عادی میشود حرفهایش , دوستت دارم هایش..... و تو خیلی زود کلافه میشوی از بهانه هایش , اشکهایش , توقع هایش . و چون تصور میکنی همیشه هست , همیشه دوستت دارد ؛ هیچوقت نگاهش نمیکنی ..... نگرانش نمیشوی برای از دست دادنش نمیترسی او همیشه هست . اما او هم آدم است .... روزی که کارد به استخوانش برسد . کوله بار اندوهش را بر میدارد و بی سر و صدا میرود .... حسی بمن میگوید ان روز , بی اراده صدایش میزنی . اما جوابی نمی اید ...... فقط برایت جای پایش می ماند !!!!!!

شنبه 21 شهریور 94 - 14:33  
 
17
 
0

از رها کردن نترس .....هیچکس نمی تواند چیزی که
....... .. ..........
مال تو هست را از تو بگیرد
........ ........ .......
وهیچکس نمیتواند چیزی که مال تو نیست را به تو بدهد.

جمعه 06 شهریور 94 - 17:06  
 
18
 
1

باید عاشق شد و رفت ،دوست داشتن زیباست !
یکی باید باشه غیر خودمون که به خاطرش حسودی کنیم به بهانه اش ، عطر شعر مولوی و حافظ را بفهمیم ؛
تلفنی واسش شعر ” بی تو مهتاب شبی باز از آن کوچه گذشتم ” را بخونیم …
باشگاه بریم ، قشنگتر بپوشیم ، سوت بزنیم و …
تو جاده آهنگ ” پشت دیوار شب یه راهی داره” را بلند بخونیم ،
و غروبها به یادش آهنگ همایون زمزمه کنیم :” نبسته ام به کس دل…”
یکی که :
عطر اقاقی را با او حس کنیم تا شب نیلوفری هم عاشق شود
یکی باید باشد که نگهش دارم نگه ام دارد
باید عاشق شد و ماند .

جمعه 06 شهریور 94 - 17:03  
 
20
 
1

فرق بین دوستت دارم و عاشقت هستم چیست؟
پاسخی زیبا از چارلی چاپلین
پاسخ چارلی بسیار ساده بود
وقتی گلی را دوست دارید آن را گلچین میکنید(می چینید) اما وقتی شما عاشق گلی هستید آن را هر روز( آبیاری) می کنید

شنبه 17 مرداد 94 - 20:28  
 
19
 
1

دلت که گرفته باش
شلوغترین مکانها، تنهایی ات رابه رُخت می کشندو شادترین روزها، برای توغمگین ترینست
مدتها طول میکشدتا خاک بگیردخاطره های رنگارنگ
اما یک خواب ِ ناغافل، گرد و خاک تمام خاطره ها را می گیرد
میشودمثل روز ِاول!

شنبه 17 مرداد 94 - 20:27  
 
14
 
1

الهی تو رو به تنهاییت اونکه در تنهاترین لحظه تنهاییم تنهای تنهایم گذاشت در تنها ترین لحظه تنهاییش تنهای تنهایش گذار

شنبه 17 مرداد 94 - 20:24  
 
17
 
0

چقدر سخته کسی رو که دوستش داری نتونی بهش بگی که دوستش داری وچقدربده که کسی تورو دوست داشته باشه واینو نتونه بهت بگه . . .

پنج شنبه 15 مرداد 94 - 13:27  
 
16
 
6

خدایاااااااا.......خیلیییی دلم گرفته از خییییییلی هاااااا

پنج شنبه 15 مرداد 94 - 13:26  
 
15
 
0

ﺍﺯ ﺁﻏﻮﺵ ﻭﺣﺸﯽ ﺍﯾﻦ ﮐﺎﺑﻮﺱ

ﺟﺪﺍﯾﻢ ﮐﻦ

ﻭ ﺑﺨﻮﺍﺑﺎﻧﻢ ﮐﻤﯽ ﺁﻥ‌ﻃﺮﻑ‌ﺗﺮ

عاشقانه

در آغوشت...

پنج شنبه 15 مرداد 94 - 13:24  
 
18
 
0

درد دارد وقتی هیچکس نمی داند پشت این لبخند و ظاهر آرامت چه می گذرد و به قضاوتت می نشینند.

پنج شنبه 15 مرداد 94 - 13:23  
 
17
 
0

سرخي چشم كبوترهيچ ميداني زچيست ؟ نامه ام ميبرد و بردرد دلم خون ميگريست.

پنج شنبه 15 مرداد 94 - 13:21  
 
17
 
2

تازگی ها از خواب که بیدار میشوم ، تازه کابوس هایم آغاز میشود..

پنج شنبه 15 مرداد 94 - 13:20  
 
15
 
2

ﻣﻦ ﻫﻨﻮﺯ ﻏﺮﻕ ﮔﺬﺷﺘﻪ ﺍﯼ ﻫﺴﺘﻢ
ﮐﻪ
ﻧﻤﯿﮕﺬﺭﺩ..

چهار شنبه 31 تیر 94 - 2:22  
 
15
 
0
آزار دهنده ترین سکوت

وقتی است که دروغ می گوئی و مخاطبت در سکوتی سنگین فقط نگاه می کند
چهار شنبه 31 تیر 94 - 2:21  
 
15
 
5
ﺳﺮﺕ ﺭﺍ ﺑﺮﮔﺮﺩﺍﻧﯽ ....
ﺧﺎﻃﺮﺍﺕ ﭼﻨﺎﻥ ﺯﯾﺮ ﮔﻮﺷَﺖ ﻣﯿﺨﻮﺍﺑﺎﻧﺪ
ﮐﻪ ﺟﺎﯼ ﭘﻨﺞ ﺍﻧﮕﺸﺘﺶ ﮔﺮﻣﯽِ ﺭﺍﻫﺖ ﻣﯿﺸﻮﺩ ...
ﮔﺬﺷﺖ ...
ﺭﺍﻫﺖ ﺭﺍ ﺑﮕﯿﺮ ﻭﺑﺮﻭ ...
ﺑﺎ ﺧﺎﻃﺮﺍﺕ ﺩﺭ ﻧﯿﻔﺖ،
ﺩﺳﺘﺶ ﻋﺠﯿـــــﺐ ﺳﻨﮕﯿﻦ ﺍﺳﺖ..
جمعه 26 تیر 94 - 3:47  
 
17
 
0
باز باران بارید
خیس شد خاطره ها
مرحبا بر دل ابری هوا
ای دوست
هر کجا هستی باش
آسمانت آبی
و تمام دلت از غصه دنیا خالی
جمعه 26 تیر 94 - 3:42  
 
20
 
2
....آروم،،،آروم،،،عید سعید فطر داره دانلود ميشه
████████████▒ 99/5%

ﭘﺮﻭﺭﺩﮔﺎﺭﺍ؛
ﯾﮏ ﺫﻫﻦ ﺁﺭﺍﻡ...
ﯾﮏ ﺗﻦ ﺳﺎﻟﻢ...
ﯾﮏ ﺧﯿﺎﻝ ﺭﺍﺣﺖ....
ﯾﮏ ﺭﻭﺯﻗﺸﻨﮓ...
ﯾﮏ ﺧﺒﺮ ﺧﻮﺵ...ﯾﮏ ﺧﻮﺷﯽ ﺍﺯ ﺗﻪ ﺩﻝ...
ﻧﺼﯿﺐ عزيزاﻧﻢ ﮐﻦ،،،ﺁﻣﯿﻦ.
دو شنبه 22 تیر 94 - 17:23  
 
18
 
0
فروغ فرخزاد میگه:در حیرتم از خلقت آب،اگر با درخت همنشین شود، آنرا شکوفا میکند.اگر با اتش تماس بگیرد، آنرا خاموش میکند.اگر با ناپاکی ها برخورد کند، آنرا تمیز میکند.اگر با آرد هم آغوش شود، آنرا اماده طبخ میکند.اگر با خورشید متفق شود، رنگین کمان ایجاد میشود.ولی اگر تنها بماند، رفته رفته گند اب میگردد.دل ما نیز بسان آب است، وقتی با دیگران است زنده و تاثیر پذیر است،و در تنهایی مرده وگرفته است...
"باهم" بودنهایمان را قدر بدانیم...
دو شنبه 22 تیر 94 - 5:00  
 
23
 
0
خدایا …
دلم مرهمی می خواهد از جنس خودت …
نزدیک … بی خطر … بخشنده … بی منت …
سه شنبه 16 تیر 94 - 4:33  
 
26
 
0
یـــــکــــــم دلم گــــــرفت...

واســــــه چیـــــزایــــــی که شـــــنــــیدم و فـــــهمــــیدم نبایـــــــــد با خیـــــیلیا خـــــیلی جورا باشم...

دلــــــم گرفــــت...

واســــــه ایـــــنکه دنــــــیــــا تــــــوش آدم نـــــداره...

بــــــا هـــــرکس خوب بودم... جــــــوره دیــــــگه برداشــــــت کرد...

باهرکس رو راست بودم واسم زیرآبی رفت...

به هرکس دل سوزوندم آخرش زخمیم کرد...

اره....دلـــــــم گرفـــــت...

خیلی....

و یــــــه چــــیزیم فـــــهمــــیدم...تـــــــَـــــنــــــهایـــــــی شـــــرف داره..به هـــــم صحبت شدن،

با کسایی که فـــــقط ادعای خوب بودن دارند....
دو شنبه 15 تیر 94 - 0:52  
 
30
 
0
از بهلول پرسیدند درقبرستان چه میکنی؟؟؟
او در جواب گفت:
با جمعی نشسته ام که به من آزار نمیرسانند
حسادت نمی کنند
دروغ نمی گویند
طعنه نمیزنند
خیانت نمی کنند
قضاوت نمی کنند
مرا به یاد سرای آخرت می اندازند
و بالا تر از همه ی اینها اگر از پیششان بروم... پشت سرم بد گویی نمی کنند
یک شنبه 14 تیر 94 - 15:50  
 
25
 
2
یعقوب لیث سیستانی ؛ پادشاه سلسله صفاریان و نخستین شهریار ایرانی پس از اسلام .
شبی هر چه کرد ؛ خوابش نبرد ،
غلامان را گفت : حتما به کسی ظلم شده ؛ او را بیابید.
پس از کمی جست و جو ؛ غلامان باز گشتند و گفتند : سلطان به سلامت باشد ، دادخواهی نیافتیم .
اما سلطان را دوباره خواب نیامد ؛ پس خود برخواست و با جامه مبدل ، از قصر بیرون شد ؛
در پشت قصر خود ؛ ناله ای شنید که میگفت خدایا :
یعقوب هم اینک به خوشی در قصر خویش نشسته و در نزدیک قصرش اینچنین ستم میشود ؛
سلطان گفت : چه میگویی؟
من یعقوبم و از پی تو آمده ام ؛ بگو ماجرا چیست؟

آن مرد گفت : یکی از خواص تو که نامش را نمیدانم ؛ شبها به خانه من می آید و به زور ، زن من را مورد آزار و اذیت و تجاوز قرار میدهد .
سلطان گفت : اکنون کجاست؟
مرد گفت: شاید رفته باشد .
شاه گفت : هرگاه آمد ، مرا خبر کن ؛ و آن مرد را به نگهبان قصر معرفی کرد و گفت :
هر زمان این مرد ، مرا خواست ؛ به من برسانیدش حتی اگر در نماز باشم .

شب بعد ؛
باز همان سرهنگ به خانه آن مرد بینوا رفت ؛ مرد مظلوم به سرای سلطان شتافت .

یعقوب لیث سیستانی؛ با شمشیر برهنه به راه افتاد ، در نزدیکی خانه صدای عیش مرد را شنید ؛
دستور داد تا چراغها و آتشدانها را خاموش کنند آنگاه ظالم را با شمشیر کشت .
پس از آن دستور داد تا چراغ افروزند و در صورت کشته نگریست ؛
پس ؛ در دم سر به سجده نهاد ،

آنگاه صاحب خانه را گفت قدری نان بیاورید که بسیار گرسنه ام .
صاحبخانه گفت : پادشاهی چون تو ؛ چگونه به نان درویشی چون من قناعت توان کردن؟
شاه گفت: هر چه هست ؛ بیاور .
مرد پاره ای نان آورد و از شاه سبب خاموش و روشن کردن چراغ و سجده و نان خواستن سلطان را پرسید ؛

سلطان در جواب گفت:
آن شب که از ماجرای تو آگاه شدم ؛ با خود اندیشیدم در زمان سلطنت من ؛ کسی جرأت این کار را ندارد مگر یکی از فرزندانم ؛
پس گفتم چراغ را خاموش کن تا محبت پدری ؛ مانع اجرای عدالت نشود ؛
چراغ که روشن شد ؛ دیدم بیگانه است ؛
پس سجده شکر گذاشتم .
اما غذا خواستنم از این رو بود که از آن شب که از چنین ظلمی در سرزمین خود آگاه شدم؛
با پروردگار خود پیمان بستم لب به آب و غذا نزنم تا داد تو را از آن ستمگر بستانم .
اکنون از آن ساعت تا به حال چیزی نخورده ام.

گر به دولت برسی ؛ مست نگردی ؛ مردی
گر به ذلت برسی ؛ پست نگردی ؛ مردی

اهل عالم همه بازیچه دست هوسند
گر تو بازیچه این دست نگردی ، مردی.





اگر یعقوب های این زمانه،چراغ خاموش کنند و در پی عدل و انصاف بیفتند،!،چندصد آقا و آقازاده به زمین می افتند؟؟؟؟؟؟؟؟!!!!!!!!!!
حتما (مصلحت نیست که چراغی خاموش شود.!!)
یک شنبه 14 تیر 94 - 15:43  
 
25
 
1
خدا همین جاست ؛ نیازی به سفر نیست !
خدا همان گنجشکی است که صبح برای تو می خواند …
خدا در دستان مردی است که نابینایی را از خیابان رد می کند …
خدا در اتومبیل پسری است که مادر پیرش را هر هفته برای درمان به بیمارستان می برد !
خدا در جمله ی “عجب شانسی آوردم” است …
خدا خیلی وقت است که اسباب کشی کرده و آمده نزدیک من و تو … !!!
.
یک شنبه 14 تیر 94 - 15:41  
 
21
 
0
از آسمان باران انا انزلنا بر فرق زمین می بارد
امشب چشمانم را با آب توبه می شویم
و کلام قرآن در دهانم می ریزم
تا خواب چشمانم را نیازارد . . .
یک شنبه 20 اردیبهشت 94 - 17:41  
 
27
 
1
ﺁﻗﺎﺍﺍﺍﺍ میگن دخترا خنگن قبوووووول ....
همیشه روی مخ هستن قبووووووول ....
ﺑﺪﻭﻥ ﺍﺭﺍﯾﺶ ﻗﺎﺑﻞ ﺷﻨﺎﺳﺎﯾﯽ ﻧﯿﺴﺘﻦ ﻗﺒﻮﻭﻭﻭﻭﻭﻝ .....
ﺿﻌﯿﻔﻪ ﻫﺴﺘﻦ ﻗﺒﻮﻭﻭﻭﻭﻭﻭﻝ .....
ﻻﺟﻮﻥ ﻫﺴﺘﻦ ﻭ ﺗﺮﺳﻮ ﻗﺒﻮﻭﻭﻭﻭﻭﻝ
ﺍﺯ ﺳﻮﺳﮏ ﻣﯿﺘﺮﺳﻦ ﻗﺒﻮﻭﻭﻭﻭﻭﻭﻭﻝ
ﻏﯿﺮ ﻗﺎﺑﻞ ﺗﺤﻤﻞ ﻭ ﺭﻭ ﺍﻋﺼﺎﺑﻦ ﻗﺒﻮﻭﻭﻭﻭﻭﻝ
ﺩﺧﺘﺮﺍ ﮐﻼ ﺍﯾﺮﺍﺩ ﺩﺍﺭﻥ ﻗﺒﻮﻭﻭﻭﻭﻭﻭﻭﻝ
اصلا ﻧﺎﻗصن ﻗﺒﻮﻭﻭﻭﻭﻭوووووﻭﻭﻭﻭﻭﻝ
.
.
.
.
.
.
.
ﺣﺎﻻ ﺑﺒﯿﻦ ﭘﺴﺮﺍ دیگه ﭼﻪ موجوداتی هستن ﮎ ﭘﺪﺭ ﻣﺎﺩﺭﺷﻮﻥ ﻣﯿﮕﻦ ﺯﻥ ﺑﮕﯿﺮﻩ ﺩﺭﺳﺖ ﻣﻴﺸﻪ..
12