فال روزانه | Daily Omen | فال امروز

پرشین فال

امروز قبل ازظهر روز جمعه چهارم فروردین 96 - ساعت :
کانال تلگرام پرشین فال
طالع بینی سال 94 سال بزتعبیر خواب

بالن آرزوها


طالع بینی باستان

گوشواره ماه تولد گوشواره ماه تولد شما
 یك هدیه منحصر به فرد و فوق العاده | گوشواره ماه تولد دختران ایرونی | عمیق ترین تاثیرات روحی و روانی به همراه افزودن به قدرت جذابیت شما -
اینجا کلیک فرمایید
چشم زخم
دست بند ماه تولد دست بند ماه تولد شما
حتی دستبند شما با شخصیتتان سازگار خواهد بود
- جذابیت خود را چند برابر كنید
منطبق با سلیقه شما -
اینجا کلیک فرمایید
شرف شمس

روز : ماه : سال :

لحظاتی را با پرشین فال سرگرم شوید...! لطفا تاریخ تولد خود را وارد نمایید.

فال روزانه

برای امروز جمعه چهارم 4 فروردین 96


Daily Omen
توجه : این قسمت هر روز به روز می گردد
برای دیدن طالع بینی روزانه خود تاریخ تولد را با استفاده از فرم بالا پر کنید

فال روزانه با توجه به تاریخ تولد شما
قبل از اینکه دیر شود بدانید باید چکار کنید!!!
فال روزانه از منابع معتبر ستاره شناسی تهیه می گردد.


شما تاریخ تولد خود را وارد نکرده اید.
لطفا تاریخ تولد خود را با استفاده از فرم بالا پر کرده تا از تمامی امکانات سایت بهره مند شوید.
پرشین فال را به دوستان و آشنایان خود معرفی کنید.

گوشواره ماه تولد گوشواره ماه تولد شما
 یك هدیه منحصر به فرد و فوق العاده | گوشواره ماه تولد دختران ایرونی | عمیق ترین تاثیرات روحی و روانی به همراه افزودن به قدرت جذابیت شما -
اینجا کلیک فرمایید
پانیذ برنزی
دست بند ماه تولد دست بند ماه تولد شما
حتی دستبند شما با شخصیتتان سازگار خواهد بود
- جذابیت خود را چند برابر كنید
منطبق با سلیقه شما -
اینجا کلیک فرمایید
چشم زخم

توجه کنید که نظراتی که با نام مدیریت سایت ارسال می شوند هیچ وابستگی به مدیریت ندارد
هر گونه مشکل در نظرات را فورا با استفاده ازصفحه تماس با ما به مدیریت اطلاع دهید
با تشکر مدیریت پرشین فال


  •  
    1
     
    0
    توسط daria70 در تاريخ 03 فروردین 96 | 19:37

    یک شرابخوار بی بندوبار اما "مرد" و وفادار و باشعور، به همه این جمادات انسان گونه مقدس بی عقل می ارزد !!! خدا از آدمهائی که ضعف و زبونی خود را می خواهند با خداپرستی جبران کنند بیزار است .
    از آنها که یک تخته شان کم است و جای خالی آن را با مذهب پر میکنند نفرت دارد

  •  
    2
     
    0
    توسط daria70 در تاريخ 03 فروردین 96 | 19:34



    خدایا بر محمد و آلش رحمت فرست و مرا در میان مردم به درجه‌ای ترفیع مده مگر آن‌که به همان اندازه پیش نفس خویشم پست گردانی و عزّتی آشکارا برایم به وجود میاور مگر آن‌که به همان نسبت پیش نفس خویشم خوار سازی...

    از دعای بیستم از صحیفه سجادیه

  •  
    1
     
    0
    توسط mohamad65 در تاريخ 02 فروردین 96 | 16:49

    مـــیگن آدم وقتـــــے میـمیـــــره . . . !
    ڪل اعـضا ے بدنـــش ڪارا ے بدشُ شـهادت مـیـــــدن
    میـخوام بدونـم . . . ! ! !
    این زبــ?ـون مـن . . .
    شهادت میـده ڪہ چہ حرفایـــــے تو دلـم " سنـگینـــــے "
    میڪرد و نگـفتم . . . !
    گلــــوم . . . ! ! !
    میـگـــــہ چہ روزایـــــے بغضـــمُ " قورت " میـــــدادم . . . !
    چشــام . . . ! ! !
    میگـــــن ڪہ چہ شـــبایـــــے تا صـــبح
    از " غــــصہ " نخوابیـــــدم . . . !
    ایـــــن دل . . . ! ! !
    این دلِ میگـــــہ . . . ! ! !
    خیلـــــے جاها " شڪـست . . . ؟ ! "

  •  
    1
     
    0
    توسط غریبه11 در تاريخ 02 فروردین 96 | 13:48

    درود...سال نو بر شما مبارک و مستدام دوستان...به یادتونم

  •  
    1
     
    0
    توسط غریبه11 در تاريخ 02 فروردین 96 | 13:44

    درود

    • توسط غریبه11 در تاريخ 02 فروردین 96 | 13:45

      سال نو مبارک و پر از لحظه های شاد برای همه شما دوستان

  •  
    3
     
    0
    توسط سیدعلی در تاريخ 30 اسفند 95 | 20:52

    سلام.به نوبه ی خودم تبریک به همه .امسال طوری بهتون خوش بگذره که فک کنید هزاران سال زندگی وخوشی کردین.....آمین

  •  
    2
     
    0
    توسط *aniss در تاريخ 30 اسفند 95 | 14:51

    سلامممم خدمت همه دوستان پرشینیییی عیدتون مبارک باشه امیدوارم اخر سالو جشن بگیرین. سالی پر از حقایق زیبا بزای همتون ارزو دارمممم

  •  
    2
     
    0
    توسط *نگار* در تاريخ 29 اسفند 95 | 16:48

    دوستانِ جانم
    پیشاپیش فرارسیدن نوروز و بهار طبیعت رو بهتون تبریک میگم و امیدوارم همیشه شاد باشید و سالم و وجودتون سرشار از آرامش.

    آرزو میکنم در سال جدید به همه ی آرزوهای قشنگتون برسید.

    نوروزتون مبارڪ
    ********************
    هوا هوای بهار است و باده باده‎ی ناب
    به خنده خنده بنوشیم جرعه جرعه شراب

    در این پیاله ندانم چه ریختی، پیداست
    که خوش به جان هم افتاده‎اند آتش و آب

    بنفشه موی من، ای آفتاب صبح بهار
    مرا به جامی ازین آب آتشین دریاب

    به جام هستی ما، ای شراب عشق بجوش
    به بزم ساده ما، ای چراغ ماه بتاب

    گل امید من امشب شکفته در بر من
    بیا و یک نفس ای چشم سرنوشت بخواب

    مگر نه خاک ره این خرابه باید شد
    بیا که کام بگیریم ازین جهان خراب

    فریدون مشیری

  •  
    1
     
    0
    توسط سیدعلی در تاريخ 29 اسفند 95 | 8:36

    ‍ بعداینهمه شبهاتی که درمورد حقوق زن در اسلام تو فضای مجازی دیدم این متن واقعا زیبا را دیدم :
    .
    من یک بانوی ایرانی مسلمانم
    .
    ﺍﺯ ﮐﻮﺩﮐﯽ ﭘﺪﺭﻡ ﻭﻗﺘﯽ ﻭﺍﺭﺩ ﺧﺎﻧﻪ ﻣﯿﺸﺪ هرچه خریده بود اول به ﻣﻦ ﻣﯿﺪﺍﺩ ﻭ ﻣﯿﮕﻔﺖ ﺳﻔﺎﺭﺵ پیامبر ﺍﺳﺖ ...
    .
    اﻭﻝ ﻣﺮﺍ ﻣﯿﺒﻮﺳﯿﺪ ﺳﭙﺲ به ﺳﺮﺍﻍ ﺑﺮﺍﺩﺭﻡ ﻣﯿﺮﻓﺖ ﺗﺎ ﺳﻨﺖ ﭘﯿﺎﻣﺒﺮ ﺭﺍ ﺑﺠﺎ ﺑﯿﺎﻭﺭﺩ ...
    .
    ﻃﺒﻖ ﺭﻭﺍﯾﺎﺕ ﻣﺎﺩﺭﻡ ﺭﺍ ﺧﻮﺵ ﻗﺪﻡ و سعادتمند ﻣﯿﺪﺍﻧﺴﺖ ﭼﻮﻥ ﺍﻭﻟﯿﻦ ﻓﺮﺯﻧﺪﺵ ﺩﺧﺘﺮ ﺑﻮﺩ ﻭ ﺍﻭ ﺭﺍ گل ﺧﻄﺎﺏ ﻣﯿﮑﺮﺩ
    وقتی ازدواج کردم،وظیفه ی سنگین جهاد از دوش من برداشته شد و دادن یک لیوان آب به همسرم اجر جهاد در راه خدا را برایم داشت...
    .
    خداوند برایم حق مهریه و نفقه قرار داده تا استقلال مالی داشته باشم و دستم جلو هیچ کس دراز نباشد...
    از طرفی ﻣﯿﺘﻮﺍﻧﻢ ﺗﺎ ﺁﺧﺮ ﻋﻤﺮ ﺑﻪ ﺗﺤﺼﯿﻞ ﻭ ﺗﺤﻘﯿﻖ ﻭ ﻫﻨﺮ ﺑﭙﺮﺩﺍﺯﻡ ﺑﺪﻭﻥ ﺍﯾﻨﮑﻪ ﺩﻏﺪﻏﻪﯼ ﺍﻣﺮﺍﺭ ﻣﻌﺎﺵ ﺩﺍﺷﺘﻪ ﺑﺎﺷﻢ؛ ﭼﺮﺍ ﮐﻪ ﺍﻭ ﺍﯾﻦ ﻭﻇﯿﻔﻪ ﺭﺍ ﮔﺮﺩﻥ ﭘﺪﺭ ﯾﺎ ﻫﻤﺴﺮﻡ ﻧﻬﺎﺩﻩ ﺍﺳﺖ
    .
    پدرم همیشه مواظب بود تا دلم نشکند و آزاری نبینم چراکه پیامبرش گفته است:
    زنان مانند بلور اند حساس و شکننده، آنها را نیازارید...

    وقتی مادر شدم خدای مهربان از محبت و عشق خودش در من دمید تا نسل آینده بشر را تربیت کنم و به پاداش آن بهشت ﺭﺍ ﺯﯾﺮ ﭘﺎﯾﻢ قرار داد...
    .
    ﺩﯾﻪ ﯼ ﭘﺪﺭ ﻭﺑﺮﺍﺩﺭ ﻭ ﺷﻮﻫﺮﻡ ﺭﺍ ﺩﻭ ﺑﺮﺍﺑﺮ ﻣﻦ ﻗﺮﺍﺭ ﺩﺍﺩ ﺑﺮﺍﯼ ﻣﻮﻗﻌﯽ ﮐﻪ
    اگر_ﺑﻪ ﻧﺎﺣﻖ_ﺩﯾﮕﺮ ﻧﺒﻮﺩﻧﺪ ﺗﺎ ﻣﺮﺍ ﺗﺎﻣﯿﻦ ﻣﺎﻟﯽ ﮐﻨﻨﺪ ﺟﺒﺮﺍﻥ ﻣﺎﻓﺎﺕ ﺷﻮﺩ
    .
    به مسلمان بودنم افتخار میکنم که پیامبرش گفته است :
    .
    چه فرزند خوبی است دختر
    پرمحبت، کمک کار، مونس و همدم، پاک و علاقه مند به پاکیزگی
    .
    (ﻣﻌﻨﯽ ﺍﯾﻦ ﻫﻤﻪ ﻣﻮﻫﺒﺖ ﺍﯾﻦ ﺍﺳﺖ ﮐﻪ ﻣﻦ ﻓﺮﻕ ﺩﺍﺭﻡ)
    .
    ﺣﺎﻟﻢ ﺍﺯ فمنیسمی ﺑﻬﻢ ﻣﯿﺨﻮﺭﺩ که ﻣﺮﺍ ﺑﺎ ﻣﺮدان ﻣﺴﺎﻭﯼ ﻗﻠﻤﺪﺍﺩ ﻣﯿﮑﻨﺪ.
    ﻣﻦ تساوی ای ﺭﺍ ﻧﻤﯿﺨﻮﺍﻫﻢ ﮐﻪ ﺍﺯ ﺻﺒﺢ ﺗﺎ ﺷﺐ ﭘﺎ ﺑﻪ ﭘﺎﯼ ﻣﺮﺩﺍﻥ
    ﺩﺭ ﮐﻮﭼﻪ ﻭ ﺧﯿﺎﺑﺎﻥ بدوم ﮐﻪ ﺣﻘﻮﻕ ﻣﺪﺭﻥ ﺑﻮﺩﻧﻢ ﺭﺍ بگیرم
    .
    من ریحانه ام
    جایگاهم فراتر ازین حرفهاست
    .
    من یک زنم ...
    خالقم سوره ای به نامم نازل کرد!
    .
    من یک زنم...
    خالقم طواف نساء را واجب کرده که بدون آن
    حتی حج ات قبول نیست.
    .
    من یک زنم...
    و خالقم گفته باید هفت بار
    پا در جای پای یک زن،
    هاجر
    بگذاری
    و آنقدر سعی کنی
    تا خدایت تو را بپذیرد.
    .
    من زنم....
    بهشت زیر پای مادر است...
    روح انسان از درون من به او دمیده میشود...
    .
    هر روز پاسداری من از کودکم،
    ثوابی عظیم دارد.
    اگر یک ساعت همسرم، با محبت و انس با من باشد،
    و به من خدمتی کند
    برای او برابر با هزار سال عبادت است..
    .
    سرشت و صفات انسانها
    از شیر من است...
    .
    عفت من
    سرمایه الهی من است.
    .
    من
    چرک نویس هیچ احساسی نمیشوم!!!
    .
    من عاشق سوره کوثرم...سوره اي كه گواهي ميدهد نسل پيامبر نسلي است كه از سلاله يك زن است.

  •  
    4
     
    0
    توسط نگین در تاريخ 27 اسفند 95 | 20:28

    پروردگارا دراین روزهای پایانی سال 95

    به خواب دوستانم آرامش،
    به بیداریشان آسایش،
    به زندگیشان نشاط،
    به عشقشان ثبات،
    به عهدو مهرشان وفا،
    به عمرشان عزت،
    به رزقشان برکت
    و به وجودشان صحت،
    عطا بفرما

    الهی آمین.

    • توسط غریبه11 در تاريخ 02 فروردین 96 | 13:41

      الهی آمین

  •  
    2
     
    0
    توسط M_nik61 در تاريخ 27 اسفند 95 | 1:21

    تو عزیز خدایی و آرزوی کسی دراین دنیا که هرصبح
    به شوق دیدنت چشمهایش را باز میکند
    هر صبح خندانترباش ، مهربانتر، بخشنده تر، صبورتر، باگذشت تر
    حواست به نگاه خداباشد که منتظرزیباترشدن‌توست.
    DrAzartash@

    • توسط mehrbanou در تاريخ 27 اسفند 95 | 2:28

      و آرزوی کسی دراین دنیا که هرصبح به شوق دیدنت چشمهایش را باز می کند !!

      • توسط M_nik61 در تاريخ 27 اسفند 95 | 2:33

        سلام

  •  
    3
     
    0
    توسط M_nik61 در تاريخ 27 اسفند 95 | 0:56

    سلامتی اون مادری که پسرش موقع رفتن سرشو خم کرد تا از
    در خونه رد بشه ولی بعد ۲۰سال فقط چند تیکه استخوان ازش
    آوردن...

  •  
    3
     
    0
    توسط M_nik61 در تاريخ 27 اسفند 95 | 0:53

    ﻣﻦ ﻫﻤﯿﺸﻪ ﻭﻗﺘﯽ ﺑﭽﻪ ﺑﻮﺩﻡ ﺑﻪ ﯾﻪ ﮐﺎﺭ ﻣﺎﻣﺎﻧﻢ ﺧﻨﺪﻡ ﻣﯿﮕﺮﻓﺖ
    ﮐﻪ ﻣﯿﺸﺴﺖ ﺭﻭﯼ ﺯﻣﯿﻦ، ﺍﺯ ﺭﻭﯼ ﻓﺮﺵ ﺑﺎ ﺍﻧﮕﺸﺘﺎﺵ آﺷﻐﺎﻝﻫﺎ ﺭﻭ
    ﯾﮑﯽ ﯾﮑﯽ ﺟﻤﻊ ﻣﯿﮑﺮﺩ!
    ﺑﻪ ﺧﻮﺩﻡ ﻣﯿﮕﻔﺘﻢ ﭼﻪ ﻣﺎﺩﺭ ﺳﺎﺩﻩﺍﯼ ﺩﺍﺭﻡ!
    ﻣﮕﻪ ﻣﺎ ﺟﺎﺭﻭ ﺑﺮﻗﯽ ﻧﺪﺍﺭﯾﻢ؟!
    آﺧﻪ ﺍﯾﻦ ﭼﻪ ﮐﺎﺭﯾﻪ ﻣﺎﻣﺎﻥ ﺑﺎ ﺍﻧﮕﺸﺖ آﺷﻐﺎﻝﻫﺎ ﺭﻭ ﺟﻤﻊ ﻣﯿﮑﻨﻪ...؟
    ﺗﺎ ﺍﯾﻦ ﮐﻪ ﺑﺰﺭﮒ ﺷﺪﻡ ﻭ ﻏﺮﻕ ﻏﺼﻪﻫﺎﻡ ﺑﻮﺩﻡ ﻭ ﺑﻪ مشکلاﺗﻢ ﻓﮑﺮ
    ﻣﯿﮑﺮﺩﻡ، ﯾﻪ ﻟﺤﻈﻪ ﺑﻪ ﺧﻮﺩﻡ ﺍﻭﻣﺪﻡ ﺩﯾﺪﻡ ﮐﻪ ﺩستاﻡ ﭘﺮ ﺍﺯ آﺷﻐﺎﻟﻪ...
    ﮐﻪ ﺍﺯ ﺭﻭﯼ ﻓﺮﺵ ﺟﻤﻊ ﮐﺮﺩﻡ ﺍﻭﻥ ﻭﻗﺖ ﯾﺎﺩﻡ ﺍﻭﻣﺪ ﮐﻪ ﻣﺎﺩﺭﻡ ﺍﻭﻥ
    ﺭﻭﺯﺍ ﻏﺼﻪ ﺩﺍﺷﺘﻪ ﻭ ﺑﻪ ﻣﺸﮑﻼﺗﺶ ﻓﮑﺮ ﻣﯿﮑﺮﺩﻩ...

    • توسط سیدعلی در تاريخ 27 اسفند 95 | 1:58

      عالی آقا محسن بسیار عالی

      • توسط M_nik61 در تاريخ 27 اسفند 95 | 2:15

        ارادتمندیم آقا سید من فقط کپی گرفتم متنهای شما هم
        عالین که تصور میکنم بیشترشونو خودتون مینویسین
        موفق باشین

        • توسط سیدعلی در تاريخ 27 اسفند 95 | 13:09

          خواهش میکنم ...کپی کردن متن و نوشتن متن اختلاف چندانی باهم نداره مهم اینه که مشخص شد سلیقه ی فکریت طوری هست که متنهای زیبا ومفید رو گلچین وکپی کردی ...امیدوارم بتونیم متنها رو بامتانتمون همسو کنیم...شما هم موفق باشی وسال خوبی پیش رو داشته باشی

          • توسط M_nik61 در تاريخ 27 اسفند 95 | 18:11

            ممنونم إن شاءالله سال جدید برای همه مردم پر از
            برکات و الطاف حق تعالی باشه و شما و منم از این
            موهبات بی بهره نباشیم و اما در مورد همسو نوشتن
            با کمال احترام و ادب نسبت به شما بزرگوار و سایر
            دوستان بیشتر موافق منصفانه نوشتن بودم تا...
            اگه بنا به ترویج کار فرهنگی باشه هر چند که سواد
            بنده حقیر خیلی کمتر از این حرفاس و اینکه نمیدونم
            ازچه زمانی باب شده روزانه پست ارسال بشه با این
            حال معتقدم میشه از این فضاها استفاده درست وبحق
            کرد که شکر خدا همینطور هم بوده . یا حق

  •  
    2
     
    0
    توسط M_nik61 در تاريخ 27 اسفند 95 | 0:47

    خدایا ...
    هیچ میدانی که همیشه به موقع به دادِ دلم میرسی
    آنجا که خسته ام ..
    آنجا که دل شکسته ام ..
    آنجا که ازهمه ی عالم و ادم گسسته ام ..
    همیشه همان دستی که میگیرد از دلم غبارِ غم‌ها را،
    خدایا ..... سپاس

  •  
    2
     
    0
    توسط سیدعلی در تاريخ 25 اسفند 95 | 20:51

    سلام
    نمیدونم وقتی داری اینو میخونی
    رابطمون چطوریه
    شاید خیلی وقته ندیدمت
    شاید باهم قهریم
    شاید چند وقتیه از هم بی خبریم
    یا باهم درارتباط نیستیم
    شایدم همین چندروز پیش بود ک باهم صحبت کردیم
    یا همین چند ساعت پیش...
    مهم نیست
    اینا دلنوشتس
    حرفای دلمِه چند روز دیگه سال نو میشه
    همه چی نو میشه
    امیدوارم تو سال جدید
    اتفاقای خوبی برات بیوفته
    پیشرفت کاری،موفقیت تحصیلی، و هزاران چیز دیگه
    امیدوارم هرچی که دلت میخواد
    همون بشه
    و در راس خواسته ها و ارزوهات
    من خودم،از خدا
    برات سلامتی میخوام
    اگه یه روزی
    با یه نگاهی،حرفی
    شوخی یا جدی
    خواسته یا ناخواسته
    تو روت یا پشت سرت
    به خودت یا پیش خودمو تو ذهنم
    عمدا یا غیر عمد
    باعث ناراحتیت شدم،
    ازت معذرت میخام
    و امیدوارم حلال کنی
    سال نوت پیشاپیش
    پسو پیش
    کج و راست
    همه جوره مبارک

  •  
    2
     
    0
    توسط اصغر در تاريخ 25 اسفند 95 | 12:33

    پروردگارا ، در این روزهای پایانی سال
    به خواب عزیزانمان آرامش ، به بیداریشان آسایش ، به زندگیشان عافیت
    به عشقشان ثبات ، به مهرشان وفا ، به عمرشان عزت
    به رزقشان برکت ، و به وجودشان صحت عطا بفرما ، آمین

    پیشاپیش سال نو بر شما مبارک

    • توسط اصغر در تاريخ 25 اسفند 95 | 12:35

      دوستان عزیز:
      خواسته یا ناخواسته اگه حرفی زدم و ناراحتتون کردم همینجا رسما ازتون عذرخواهی میکنم.حلال کنید

      • توسط mehrbanou در تاريخ 25 اسفند 95 | 13:43

        دوستان منم همینطور. حلال کنید

  •  
    1
     
    0
    توسط meliika در تاريخ 25 اسفند 95 | 12:32

    یه روز یه کبریته سرشو میخارونه آتیش میگیره
    هرهرهر
    .
    .
    .
    آشنامون تو پرشینه٬در همین حد میتونم پست بذارم
    شما هم بخندین

  •  
    1
     
    0
    توسط meliika در تاريخ 25 اسفند 95 | 12:31

    آهای اونی که قراره در آینده
    همسر من بشی!
    دلم خیلی برات میسوزه...
    خعــلییییی❗️
    بی شکــ من تاوان تموم گناهاتم(:

  •  
    3
     
    0
    توسط mehrbanou در تاريخ 25 اسفند 95 | 12:05


    مرا ببخش اگر دوستت دارم
    و کاری از دستم بر نمی‌آید...

  •  
    2
     
    0
    توسط mehrbanou در تاريخ 25 اسفند 95 | 12:04


    آنچه هرگز شرح نتوان کرد
    یعنی حال من...

  •  
    2
     
    0
    توسط mehrbanou در تاريخ 25 اسفند 95 | 12:04


    دلم
    دیوانه بودن
    با تو را
    می‌خواست..

  •  
    1
     
    0
    توسط mehrbanou در تاريخ 25 اسفند 95 | 12:02

    بالاخره یه نوروز جدید تو راهه و هرکی تو فکر هفت سین خودشه...

    بعضیا هفت سینشون “سنجد“ و “سیر” و “سماق” و “سرکه” و “سیب” و “سبزه” و “سوسن“ـه

    بعضیا هفت سینشون “سکه“ و “سانتافه“ و “سفر خارج “ و “سونا“ و “سگ جیبی” و “ساختمون آنچنانی” و “سرمایه ها“شونه.

    بعضی ها هفت سینشون “ساختمون نیمه کاره” و “سقفایی که چکه میکنه“ و “سکه های پول خرد واسه خرید نون” و “سبد های خالی” و “سیاهی دود هیزم” و “سرمای تنشون” و “سیلی سرخ صورتشون“ـه

    بعضی ها فقط یه سین تو زندگیشون دارن نمیخوان ازش دل بکنن ”س****“!
    بعضی ها نگاهشون رو دوختن به دور دست ها و سین “سراب” که هرچی جلو میرن بهش نمیرسن!
    بعضی ها “سیاهن” بعضی ها “سفید“!
    بعضیا “سبزن“ و بعضیا “سرخ“!
    بعضی ها یه سین پر و پیمون “سلامتی“ دارن و نمیبیننش...
    بعضیا در به در “سکه“هاشون رو “سر به نیست “ میکنن تا سین ”سلامتی“ رو “سر“شون باشه.
    .
    بعضیا از سین های دنیا فقط یه “سر پناه” میخوان، بعضیا فقط یه “سرپرست“!
    بعضی ها همه عمرشون تو سین ”سجود“ن بعضیا تو سین ”سلوک“
    و بعضیا “سگ دو“ میزنن واسه یه لقمه نون!
    بعضیا مثل “سرو” میمونن و بعضیا مثل “سایه“
    بعضیا “سرمست” دنیان و بعضی ها “سرسام“ میگیرن از اینهمه “سردرگمی” هاش!

    بعضی ها رو میشناسم که هفت “سین” زندگیشون رو با “صاد “میچینن:
    صفا و صداقت و صمیمیت و صبر و صلح و صلابت و صواب …

    هفت(صاد) شما ماندگار...

  •  
    1
     
    0
    توسط mehrbanou در تاريخ 25 اسفند 95 | 12:00

    سالی که گذشت روزای زندگیمون بود

    مگه میشه بگیم همه اش خوشی بود

    مگه میشه بگیم همه اش تلخی بود

    اما میشه گفت همه اش درس بود

    اما نمیشه گفت همین بس بود...

    باید ببینیم بعد این یه سال رسیدیم به بلوغی که مسئول اشتباهاتمون باشیم بی اون که

    بندازیمشون گردن دیگرون...؟

    باید ببینیم انقدر قدرتمند شدیم که کسایی رو که زخمیمون کردن ببخشیم

    از کسایی که زخمی کردیم طلب بخشش کنیم...؟

    باید ببینیم وقتی سرمون رو میگذاریم رو بالشِ آخرین شب سال

    با دوستمون، با خانواده مون، با اجتماعمون،

    از همه مهم تر با خودمون چند چندیم؟

    باید ببینیم انقدر یاد گرفتیم که بتونیم خرابی هایی رو که امسال به بار آوردیم سال دیگه بسازیم...؟

    باید ببینیم امسال خدارو چقدر توو تک تک لحظه هامون حاضر دیدیم

    چقدر خودمون رو دیدیم

    چقدر جلوی پامون رو

    چقدر دورتر هارو...؟

    باید ببینیم توو تک تک لحظه های امسال حاضر بودیم

    یا غایب بودیم و یکی دیگه جامون حاضر زده...؟

    باید امسال این آخر سال رو متفاوت ببینیم

    یه سفره هفت سین بچینیم از اونچه که میخوایم باشیم

    بشینیم کنارش

    چشمامون رو ببندیم و دعا کنیم

    توپ رو که در کردن

    دوباره متولد بشیم...

    اجباری در کار نیست
    این تولد اینبار به انتخاب ماست

  •  
    1
     
    0
    توسط mehrbanou در تاريخ 25 اسفند 95 | 11:57

    هیچ آدمی یک شبه تغییر نمی‌کند

    هیچ آدمی یک شبه تصمیمات بزرگ نمی‌گیرد...

    آدمی که یک‌روز بی‌خبر ناگهان چمدان ور می‌دارد و می‌رود،

    شک نکنید خیلی قبل‌تر از آن رفته‌است...

    آدمی که یک‌روز فریاد می‌زند که "خسته‌ام"

    شک نکنید که مدت‌ها قبل از آن منتظرِ شنیدنِ یک خسته نباشیدِ ساده بوده‌است...


    آدمی که ناغافل می‌زند زیر گریه

    مطمئن باشید که از مدت‌ها قبل یک بغضِ سنگین را با خود به این‌طرف و آن‌طرف

    می‌برده...

    آدمی که با تمام وجود می‌آید و می‌گوید دوستت دارم...

    قبل از گفتنِ این جمله شب‌های زیادی را نخوابیده‌ و رویابافی کرده‌است...


    نه رفتن آدم‌ها را قضاوت کنیم...

    نه آمدن‌‌شان را...

    فقط تا جایی که راه دارد حق بده

  •  
    1
     
    0
    توسط mehrbanou در تاريخ 25 اسفند 95 | 11:55


    همگان به جست‌ و جوي خانه مي‌ گردند

    من کوچه‌ ي خلوتي را مي‌ خواهم

    بي‌ انتها براي رفتن

    بي‌ واژه براي سرودن

    و آسماني براي پرواز کردن

    عاشقانه اوج گرفتن

    رها شدن

  •  
    1
     
    0
    توسط mehrbanou در تاريخ 25 اسفند 95 | 11:52


    آخرش نفهمیدم،

    وقتی به ما خوش میگذره،

    چرا عقربه های ساعت


    هم هیجان زده میشن...؟!

  •  
    1
     
    0
    توسط mehrbanou در تاريخ 25 اسفند 95 | 11:50

    ✍ تفکــــــر آزاد:
    در صداقت عمقی است که در
    دریا نیست
    و در سادگی بلندایی است

    که در کوه نیست

    سادگی مقدمه

    صداقت است

    و فاصله سادگی تا صداقت


    دریا دریا معرفت است

  •  
    1
     
    0
    توسط mehrbanou در تاريخ 25 اسفند 95 | 11:49

    کاش پیرتر بودیم

    مثل ریشه‌ها


    یا خیلی جوان‌تر

    مثل شاخه‌ها ...!

    این‌جا که

    ما ایستاده‌ایم

    میانه است،

    فقط تبر می‌خوریم …!

  •  
    1
     
    0
    توسط mehrbanou در تاريخ 25 اسفند 95 | 11:45


    • توسط mehrbanou در تاريخ 25 اسفند 95 | 11:46

      بشنو این نی چون حکایت می‌کند
      از جداییها شکایت می‌کند
      کز نیستان تا مرا ببریده‌اند
      در نفیرم مرد و زن نالیده‌اند
      سینه خواهم شرحه شرحه از فراق
      تا بگویم شرح درد اشتیاق
      هر کسی کو دور ماند از اصل خویش
      باز جوید روزگار وصل خویش
      من به هر جمعیتی نالان شدم
      جفت بدحالان و خوش‌حالان شدم
      هرکسی از ظن خود شد یار من
      از درون من نجست اسرار من
      سر من از نالهٔ من دور نیست
      لیک چشم و گوش را آن نور نیست
      تن ز جان و جان ز تن مستور نیست
      لیک کس را دید جان دستور نیست
      آتشست این بانگ نای و نیست باد
      هر که این آتش ندارد نیست باد
      آتش عشقست کاندر نی فتاد
      جوشش عشقست کاندر می فتاد
      نی حریف هرکه از یاری برید
      پرده‌هااش پرده‌های ما درید
      همچو نی زهری و تریاقی کی دید
      همچو نی دمساز و مشتاقی کی دید
      نی حدیث راه پر خون می‌کند
      قصه‌های عشق مجنون می‌کند
      محرم این هوش جز بیهوش نیست
      مر زبان را مشتری جز گوش نیست
      در غم ما روزها بیگاه شد
      روزها با سوزها همراه شد
      روزها گر رفت گو رو باک نیست
      تو بمان ای آنک چون تو پاک نیست
      هر که جز ماهی ز آبش سیر شد
      هرکه بی روزیست روزش دیر شد
      در نیابد حال پخته هیچ خام
      پس سخن کوتاه باید والسلام
      بند بگسل باش آزاد ای پسر
      چند باشی بند سیم و بند زر
      گر بریزی بحر را در کوزه‌ای
      چند گنجد قسمت یک روزه‌ای
      کوزهٔ چشم حریصان پر نشد
      تا صدف قانع نشد پر در نشد
      هر که را جامه ز عشقی چاک شد
      او ز حرص و عیب کلی پاک شد
      شاد باش ای عشق خوش سودای ما
      ای طبیب جمله علتهای ما
      ای دوای نخوت و ناموس ما
      ای تو افلاطون و جالینوس ما
      جسم خاک از عشق بر افلاک شد
      کوه در رقص آمد و چالاک شد
      عشق جان طور آمد عاشقا
      طور مست و خر موسی صاعقا
      با لب دمساز خود گر جفتمی
      همچو نی من گفتنیها گفتمی
      هر که او از هم‌زبانی شد جدا
      بی زبان شد گرچه دارد صد نوا
      چونک گل رفت و گلستان درگذشت
      نشنوی زان پس ز بلبل سر گذشت
      جمله معشوقست و عاشق پرده‌ای
      زنده معشوقست و عاشق مرده‌ای
      چون نباشد عشق را پروای او
      او چو مرغی ماند بی‌پر وای او
      من چگونه هوش دارم پیش و پس
      چون نباشد نور یارم پیش و پس
      عشق خواهد کین سخن بیرون بود
      آینه غماز نبود چون بود
      آینت دانی چرا غماز نیست
      زانک زنگار از رخش ممتاز نیست

      مولانا..

  •  
    1
     
    1
    توسط mehrbanou در تاريخ 25 اسفند 95 | 11:42


    نه سلامم نه علیکم
    نه سپیدم نه سیاهم

    نه چنانم که تو گویی
    نه چنینم که تو خوانی

    و نه آنگونه که گفتند و شنیدی
    نه سمائم نه زمینم

    نه به زنجیر کسی بسته ام و برده ی دینم
    نه سرابم

    نه برای دل تنهایی تو جام شرابم
    نه گرفتارو اسیرم

    نه حقیرم, نه فرستاده ی پیرم
    نه به هر خانه و مسجد ومیخانه فقیرم

    نه جهنم ,نه بهشتم
    چنین است سرشتم

    این سخن را من از امروز نه گفتم, نه نوشتم
    بلکه از صبح ازل با قلم نور نوشتم...

    گر به این نقطه رسیدی
    به تو سربسته و در پرده بگویم

    تا کسی نشود این راز گهربار جهان را
    آنچه گفتند و سرودند تو آنی

    خودِ تو جان جهانی
    گر نهانی و عیانی

    تو همانی که همه عمر بدنبال خودت نعره زنانی
    تو ندانی که خود آن نقطه عشقی

    تو خود اسرار نهانی
    تو خود باغ بهشتی

    تو بخود آمده از فلسفه ی چون و چرایی
    به تو سوگند

    که این راز شنیدی و نترسیدی و بیدار شدی در همه افلاک بزرگی

    نه که جزئی
    نه که چون آب در اندام سَبوئی

    تو خودِ اویی بخود آی
    تا که در خانه متروکه ی هر کس ننشینی و

    بجز روشنی شعشعه ی پرتو خود،
    هبج نبینی و گلِ وصل بچینی

  •  
    1
     
    0
    توسط mehrbanou در تاريخ 25 اسفند 95 | 11:41


    صورتگر نقاشم هر لحظه بتی سازم
    وانگه همه بت ها را در پیش تو بگدازم

    صد نقش برانگیزم با روح درآمیزم
    چون نقش تو را بینم در آتشش اندازم

    تو ساقی خماری یا دشمن هشیاری
    یا آنکه کنی ویران هر خانه که می سازم

    جان ریخته شد بر تو آمیخته شد با تو
    چون بوی تو دارد جان جان را هله بنوازم

    هر خون که ز من روید با خاک تو می گوید
    با مهر تو همرنگم با عشق تو هنبازم

    در خانه آب و گل بی توست خراب این دل
    یا خانه درآ جانا یا خانه بپردازم

  •  
    1
     
    0
    توسط mehrbanou در تاريخ 25 اسفند 95 | 11:39


    آنچ دیدی تو ز درد دلم افزود بیا
    ای صنم زود بیا زود بیا زود بیا

    سود و سرمایهٔ من گر رود باکی نیست
    ای تو عمر من و سرمایهٔ هر سود بیا

    مونس جان و دلم بی‌رخ تو صبری بود
    آتشت صبر و قرارم همه بربود بیا

    غرض از هجر گرت شادی دشمن بودست
    دشمنم شاد شد و سخت بیاسود بیا

    گوهر هردو جهان! گرچه چنین سنگ دلی
    آب رحمت ز دل سنگ چو بگشود بیا

    نالهای دل و جان را جز تو محرم نیست
    ای دلم چون که و که را تو چو داود بیا

    شمس تبریز! مگو هجر قضای ازلست
    کانچ خواهی تو قضا نیز همان بود بیا

    شمس تبریز! که جان طال بقای تو زند
    ماه دراعهٔ خود چاک برای تو زند

    رحم عشق چو ویی را نبود هیچ رفو
    صبر کن هیچ مگو هیچ مگو هیچ مگو

    طلب خانه وی کن که همه عشق دروست
    می‌دو امروز برین دربدر و کوی به کو

    ای بسا شیر که آموختیش بز بازی
    سوی بازار که برجه هله زیرک هله زو

    آب خوبی همه در جوی تو آنگه گویی
    بر در خانهٔ ما تخته منه جامه مشو

    سیاهی غم ار شاد شوم معذورم
    که ببردست از آن زلف سیه یک سر مو

    روبرو می‌نگرم وقت ملامت بعذول
    که دران خال نگر یک نظر ای جان عمو

    شمس تبریز! چو در جوی تو غوطی خوردم
    جامه گم کردم و خود نیست نشان از لب جو

    شمس تبریز که زو جان و جهان شادانست
    آنک دارد طرفی از غم او شاد آنست

    ز اول روز که مخموری مستان باشد
    ساغر عشق مرا بر سر دستان باشد

    از پگه پیش رخ خوب تو رقاص شدیم
    این چنین عادت خورشید پرستان باشد

    لولی دیده بران زلف رسن می‌بازد
    زانک جانبازی ازان روی بس آسان باشد

    شکر تو من ز چه رو از بن دندان نکنم
    کز لب تو شکرم در بن دندان باشد

    ای عجب آن لب او تا چه دهد در دم صلح
    چونک در خشم کمین بخشش او جان باشد

    عدد ریگ بیابان اگرم باشد جان
    بدهم گر بدهی بوسه چه ارزان باشد

    شمس تبریز! بجز عشق ز من هیچ مجو
    زان کسی داد سخن جو که سخن‌دان باشد

    شمس تبریز چو میخانهٔ جان باز کند
    هر یکی را بدهد باده و جانباز کند

    ای غم آخر علف دود تو کم نیست برو
    عاشقانیم که ما را سر غم نیست برو

    غم و اندیشه! برو روزی خود بیرون جو
    روزی ما بجز از لطف و کرم نیست برو

    شادی هردو جهان! در دل عشاق ازل
    درمیا کین سر حد جای تو هم نیست برو

    خفته‌ایم از خود و بیخود شده دیوانه ازو
    دان که بر خفته و دیوانه قلم نیست برو

    ای غم ار دم دهی از مصلحت آخر کار
    دل پر آتش ما قابل دم نیست برو

    علف غم به یقین عالم هستی باشد
    جای آسایش ما جز که عدم نیست برو

    شمس تبریز اگر بی‌کس و مفرد باشد
    آفتابست ورا خیل و حشم نیست برو

    شمس تبریز! تو جانی و همه خلق تن‌اند
    پیش جان و تن تو صورت تنها چه تنند

  •  
    1
     
    0
    توسط mehrbanou در تاريخ 25 اسفند 95 | 11:27

    بعضي آدم هاذائقه ات را تغییر مي دهند.

    مجبورت مي ڪنند برگردي و دوبارہ نگاہ ڪني،


    بایستي و دوبارہ بو بڪشي، سڪوت ڪني تا بهتر بشنوي.

    بعضي آدم ها آفریدہ شدہ اند ڪه به شما بگویند پاهاي زیادي ڪوچڪتان خیلي هم

    مسخرہ نیست،

    پوستتان خیلي هم سبزہ نیست تازہ خیلي هم بانمڪید.

    بعضي آدم ها آفریدہ شدہ اند ڪه با سادہ ترین روش ها هیجان زدہ تان ڪنند و

    ڪوچڪترین اتفاقات را به بزرگترین خاطرہ ها تبدیل ڪنند.

    بعضي آدم ها به خاطرت مي آورند ڪه هستي، چقدر خودت را دست ڪم مي گیري،

    چقدر خودت را انڪار مي ڪني، چرا خودت را انڪار مي ڪني، از چه مي ترسي و

    دست آخر هم گوشزد مي ڪنند : با این همه تو مي تواني!


    بعضے آدم ها افسردگي هاي از سر سیري ات را برنمي تابند،

    به ناله ڪردن ها و غر زدن هایت گوش نمي دهند،

    به بعضي بازي ها ڪه درمي آوري تا خودت را بدبخت و مظلوم و ستم ڪش نشان

    بدهي وقعي نمي گذارند

    و بعد ڪه خوب از همه ي این ها ناامیدت ڪردند در مي آیند مي گویند : حالا برو بگرد

    ببین باید به چه چیزي امید ببندي ...!


    بعضي آدم ها بدون آن ڪه خوشحال باشند، حالت را خوش مي ڪنند،

    بدون آن ڪه قرار بگیرند، آرامت مي ڪنند، بدون آن ڪه گرفتن تصمیم خاصي را

    تحمیل ڪنند، مصمم ات مي ڪنند،

    بدون آن ڪه بهترین باشند ، به بهتر شدن ترغیبت مے ڪنند.

    بعضي آدم ها آدم هستند و به آدمیت امیدوارت مي ڪنند.

    بعضي آدم ها لذت نمي برند، اما لذت مي چشانند،

    نمي خندند ولي مي خندانند،

    خود را سزاوار محبت نمي دانند اما در عشق دادن دریغ ندارند.

    بعضي آدم ها درست و حسابي اند.

    شبیه

    این آدم ها اگر روزي جایي دیدید،

    غافل نشوید.


    بنا ڪنید تعقیب ڪردنش ، آن قدر ڪه بفهمد سایه به سایه اش مي آیید.

    آن وقت اگر برگشت و با لبخندي آشنا پرسید : "ڪمڪي از من ساخته است؟ " ...

    مطمئن باشید ڪه خودش است. وقت را تلف نڪنید و از این پیشنهاد استقبال ڪنید،

    مگر مي شود ڪمڪي از او ساخته نباشد

  •  
    1
     
    0
    توسط mehrbanou در تاريخ 25 اسفند 95 | 11:22

    ﻭﻗﺘﯽ ﮐﺴﯽ ﺣﺎﻟﺶ ﺑﺪﻩ ، ﺑﻬﺶ ﭼﯽ ﺑﮕﯿﻢ......

    ﻭﻗﺘﯽ ﮐﺴﯽ ﺣﺎﻟﺶ ﺑﺪﻩ ﺑﻬﺶ ﻧﮕﯿﺪ....

    ﺍﯼ ﺑﺎﺑﺎ ﺍﯾﻨﻢ ﻣﯽ ﮔﺬﺭﻩ ......


    ﻧﮕﯿﺪ ﺩﺭﺳﺖ ﻣﯽ ﺷﻪ.....

    ﻧﺨﻮﺍﻫﯿﺪ ﺑﺎ ﺟﻮﮎ ﻫﺎﯼ ﻣﺴﺨﺮﻩ ﺑﺨﻨﺪﻭﻧﯿﺪﺵ

    نﻤﯽ ﺧﻮﺍﺩ ﺑﺨﻨﺪﻩ .....

    ﺧﻨﺪﻩ ﺍﺵ ﻧﻤﯿﺎﺩ ﻏﺼﻪ ﺩﺍﺭﻩ.....

    ﺑﺮﺍﺵ ﺍﺯ ﻓﻠﺴﻔﻪ ﯼ ﺯﻧﺪﮔﯽ ﺣﺮﻑ ﻧﺰﻧﯿﻦ.....

    ﺯ ﺍﻧﺮﮊﯼ ﻣﺜﺒﺖ ﻭ ﻣﺜﺒﺖ ﺑﺎﺵ ﻭ ﺑﻪ ﭼﯿﺰﻫﺎﯾﯽ ﮐﻪ ﺩﺍﺭﯼ ﻓﮑﺮﮐﻦ ﺣﺮﻑ ﻧﺰﻧﯿﺪ.....

    ﻭﻗﺘﯽ ﮐﺴﯽ ﻧﺎﺭﺍﺣﺘﻪ ﺍﺻﻼ ﺍﯾﻦ ﺷﻤﺎ ﻧﯿﺴﺘﯿﻦ ﮐﻪ ﺑﺎﯾﺪ ﺣﺮﻑ ﺑﺰﻧﯿﻦ .....

    ﺷﻤﺎ ﺩﺭ ﺣﻘﯿﻘﺖ ﺑﺎﯾﺪ ﺣﺮﻑ ﻧﺰﻧﯿﺪ.....

    ﺑﺎﯾﺪ ﺩﺳﺘﺶ ﺭﻭ ﺑﮕﯿﺮﯾﺪ.ﺑﻐﻠﺶ ﮐﻨﯿﺪ...


    ﻮ بهﭼﺸﻢ ﻫﺎﺵ ﻧﮕﺎﻩ ﮐﻨﯿﺪ .....

    ﺑﺮﺍﺵ ﭼﺎﯾﯽ ﺑﺮﯾﺰﯾﺪ....

    ﺑﺮﺍﺵ ﯾﮏ ﭼﯿﺰﯼ ﮐﻪ ﺩﻭﺳﺖ ﺩﺍﺭﻩ ﺑﭙﺰﯾﺪ ...

    ﺑﺬﺍﺭﯾﺪ ﺟﻠﻮﺵ . ....

    ﺑﻌﺪ ﺣﺮﻑ ﻧﺰﻧﯿﺪ ...

    ﺑﺬﺍﺭﯾﺪ ﺍﻭﻥ ﺣﺮﻑ ﺑﺰﻧﻪ ﻭ ﺷﻤﺎ ﮔﻮﺵ ﮐﻨﯿﺪ ....

    ﻫﯽ ﻓﮑﺮ ﻧﮑﻨﯿﺪ ﺑﺎﯾﺪ ﻧﻈﺮﯾﻪ ﺻﺎﺩﺭ ﮐﻨﯿﺪ ﻭ ﻧﺼﯿﺤﺖ ﮐﻨﯿﺪ ....

    ﻓﮑﺮ ﻧﮑﻨﯿﺪ ﺍﮔﻪ ﺣﺮﻑ ﻧﺰﻧﯿﺪ ﺧﯿﻠﯽ ﺍﺗﻔﺎﻕ ﺑﺪﯼ ﻣﯽ ﺍﻓﺘﻪ.....


    ﺷﻤﺎ ﺟﺎﯼ ﺍﻭﻥ ﺁﺩﻡ ﻧﯿﺴﺘﯿﺪ ....

    ﺷﻤﺎ ﺯﻧﺪﮔﯽ ﺍﻭﻥ ﺁﺩﻡ ﺭﻭ ﺍﺯ ﻭﻗﺘﯽ ﺑﻪ ﺩﻧﯿﺎ ﺍﻭﻣﺪﻩ ﺯﻧﺪﮔﯽ ﻧﮑﺮﺩﯾﺪ ....

    ﺩﺳﺘﺶ ﺭﻭ ﺑﮕﯿﺮﯾﺪ ....

    بﻐﻠﺶ ﮐﻨﯿﺪ....

    ﺳﮑﻮﺕ ﮐﻨﯿﺪ.....

    ﺍﮔﻪ ﺩﻟﺶ ﺧﻮﺍﺳﺖ ﺧﻮﺩﺵ ﺣﺮﻑ ﻣﯽ ﺯﻧﻪ.....

    این بزرگترین کمکه ....

  •  
    1
     
    0
    توسط mehrbanou در تاريخ 25 اسفند 95 | 11:18

    وقتى می شود دقایق عمرت را با آدم هاى خوب بگذرانىد چرا باید لحظه هایت را

    صرف آدم هایى کنى که با دل هاى کوچکشان مدام درگیر حسادت ها و کینه ورزى هاى

    بچه گانه اند ...

    یا مدام براى نبودنت...

    براى خط زدنت تلاش مى کنند؟...


    نه همیشه جنگیدن خوب نیست!...

    من همیشه جنگیده ام تا چیزى را عوض کنم...

    اما این روزها فهمیده ام که با آدم هاى کوته نظر نباید جنگید...

    فهمیده ام براى اثبات دوست داشتن نباید جنگید...

    براى به دست آوردن دل آدم ها نباید جنگید...

    براى اثبات خوب بودن نباید جنگید...

    این روزها نسخه فاصله گرفتن را مى پیچم براى هر کسى که رنجم مى دهد...

    از آدم هایى که زیاد دروغ مى گویند...

    فاصله می گیرم...

    از آدم هایى که زیاد ظلم می کنند...

    فاصله می گیرم...

    از آدم هایى که حرمتم را نگه نمی دارند...

    فاصله می گیرم...

    با حقارت برخى آدم ها و دل هایشان نباید جنگید...

    باید نادیده شان گرفت ...

    و گذشت ...
    و بخشیدشان...

    نه براى این که مستحق بخشش اند...

    براى این که من مستحق آرامشم....


براي ارسال نظر در پرشين فال شما بايد عضو باشيد.
هم اکنون به خانواده پرشين فال بپيونديد.عضويت رايگان است.اينجا کليک نماييد.