فال روزانه | Daily Omen | فال امروز

پرشین فال

امروز قبل ازظهر روز شنبه بیست و هفتم بهمن 97 - ساعت :
فال تاروت رایگان
فال تاروت اندروید


طالع بینی باستان

گوشواره ماه تولد گوشواره ماه تولد شما
 یك هدیه منحصر به فرد و فوق العاده | گوشواره ماه تولد دختران ایرونی | عمیق ترین تاثیرات روحی و روانی به همراه افزودن به قدرت جذابیت شما -
اینجا کلیک فرمایید
فال تاروت اندروید
دست بند ماه تولد دست بند ماه تولد شما
حتی دستبند شما با شخصیتتان سازگار خواهد بود
- جذابیت خود را چند برابر كنید
منطبق با سلیقه شما -
اینجا کلیک فرمایید
طالع بینی باستان

روز : ماه : سال :

لحظاتی را با پرشین فال سرگرم شوید...! لطفا تاریخ تولد خود را وارد نمایید.

فال روزانه

برای امروز شنبه بیست و هفتم 27 بهمن 97


Daily Omen
توجه : این قسمت هر روز به روز می گردد
برای دیدن طالع بینی روزانه خود تاریخ تولد را با استفاده از فرم بالا پر کنید

فال روزانه با توجه به تاریخ تولد شما
قبل از اینکه دیر شود بدانید باید چکار کنید!!!
فال روزانه از منابع معتبر ستاره شناسی تهیه می گردد.


شما تاریخ تولد خود را وارد نکرده اید.
لطفا تاریخ تولد خود را با استفاده از فرم بالا پر کرده تا از تمامی امکانات سایت بهره مند شوید.
پرشین فال را به دوستان و آشنایان خود معرفی کنید.

گوشواره ماه تولد گوشواره ماه تولد شما
 یك هدیه منحصر به فرد و فوق العاده | گوشواره ماه تولد دختران ایرونی | عمیق ترین تاثیرات روحی و روانی به همراه افزودن به قدرت جذابیت شما -
اینجا کلیک فرمایید
فال تاروت اندروید
دست بند ماه تولد دست بند ماه تولد شما
حتی دستبند شما با شخصیتتان سازگار خواهد بود
- جذابیت خود را چند برابر كنید
منطبق با سلیقه شما -
اینجا کلیک فرمایید
طالع بینی باستان

توجه کنید که نظراتی که با نام مدیریت سایت ارسال می شوند هیچ وابستگی به مدیریت ندارد
هر گونه مشکل در نظرات را فورا با استفاده ازصفحه تماس با ما به مدیریت اطلاع دهید
با تشکر مدیریت پرشین فال


  •  
    0
     
    0
    توسط نوش آفرین در تاريخ 27 بهمن 97 | 9:08

    مردی به شیخی گفت: یا شیخ سوالی دارم جواب بده و مرا از این بلا تکلیفی برهان؟ ...

    من شب خواب بودم ،
    ناگهان از خواب پریدم و متوجه همسرم شدم ، دیدم از زیر لحاف صورتش بسی نورانی گشته، خوشحال شدم و دوباره به خواب رفتم ، یا شیخ تعبیر خواب چیست؟

    شیخ گفت: ای احمق ، سریع برو رمز موبایلت را عوض کن داره تو گوشیتو میگرده

    ‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌

  •  
    0
     
    0
    توسط نوش آفرین در تاريخ 27 بهمن 97 | 8:41

    با 4تا اکانت مختلف با دوست پسرم دوست شدم
    اينجوري لاقل با خودم داره به خودم
    خيانت ميكنه

    ^_^

    ‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌

  •  
    0
     
    0
    توسط *aniss در تاريخ 25 بهمن 97 | 17:40

    ولنتیاین فقط برای عشقها نیست
    گاهی برای دوستانی است
    که ارزششان بالاتر از عشق است
    ولنتاینتون مبارک
    .............
    داداش شاهینم ولنتاینت مبارک الهی هر جای این کره ی خاکی هستی دلت شاد لبات خندون در مسیر موفقیت باشی .. دلم خیلی برات تنگ شده ای کاش ببینی بیاییی..

  •  
    0
     
    0
    توسط مینو1 در تاريخ 25 بهمن 97 | 16:12

    سلام به همه
    ولنتاین به همگی مبارک

    مراقب دلای پاکتون باشید

  •  
    0
     
    0
    توسط دختر بابا در تاريخ 24 بهمن 97 | 21:22

    داستان کوتاه تخیلی درخت بخشنده
    سال‌ها پیش پسر کوچولویی بازیگوش عاشق بازی کردن در اطراف درخت سیب بزرگی بود. او هر روز از درخت بالا می‌رفت و سیب‌هایش را می‌خورد و استراحتی کوتاه در زیر سایه‌اش می‌کرد. او درخت را دوست می‌داشت و درخت هم عاشق او بود. زمان به آرامی گذشت و پسر کوچولو بزرگ شد و دیگر هر روز برای بازی به سراغ درخت نمی‌آمد.
    یک روز، پسر بعد از مدت‌ها برگشت، اما این بار مثل همیشه خوشحال نبود.
    درخت به پسر گفت: بیا با من بازی کن.
    پسر جواب داد: من دیگر یک پسر کوچولو نیستم و با درخت‌ها بازی نمی‌کنم. دوست دارم برای خودم اسباب‌بازی داشته باشم ولی پولی ندارم.
    درخت به پسر گفت: اگر می‌خواهی اسباب بازی داشته باشی من می‌توانم به تو کمک کنم.
    پسر گفت: آخر تو چگونه می‌توانی به من کمک کنی؟
    درخت گفت: در زیر ریشه من گنجی پنهان است اگر می‌خواهی من می‌توانم آن گنج را به تو بدهم.
    پسر خوشحال شد و قبول کرد.
    برگان درخت از خوشحالی پسر به شوق آمدن و دست زدند.
    پسر آن روز تا شب با درخت بازی کرد. آنقدر بازی کرد که از خستگی کنار درخت خوابش برد.
    یکی از برگ‌ها که خیلی بزرگ بود روی پسر را پوشاند تا سردش نشود.
    فردای آن روز پسرک رفت و تا مدت‌ها برنگشت. یک روز پسر بعد از مدت‌ها پیش درخت برگشت این بار پسر برای خودش مردی شده بود. درخت بسیار هیجان‌زده شد و گفت: بیا باهم بازی کنیم.
    مرد گفت: من وقتی برای بازی ندارم. باید کار کنم و برای خانواده‌ام یک خانه بخرم. تو می‌توانی به من کمک کنی؟
    ریشه و درخت با هم گفتند: تو آن همه گنج را چه کردی؟
    مرد گفت: همه گنج را از دست دادم الان چیزی ندارم.
    درخت گفت: متاسفم، ولی من خانه ندارم، اما می‌توانی شاخه‌های مرا ببری و با آن خانه بسازی.
    مرد هم همین کار را کرد و با شادمانی درخت را ترک کرد. درخت از دیدن دوست قدیمی‌اش خوشحال شد، اما او دیگر پیش درخت نیامد. درخت دوباره تنها و ناراحت شد.
    یک روز گرم تابستانی، مرد برگشت و درخت بسیار خوشحال شد.
    درخت گفت: بیا با هم بازی کنیم.
    مرد گفت: من دیگر میانسال شده‌ام و دلم می‌خواهد با قایق به سفر دریایی بروم. تو می‌توانی به من قایقی بدهی؟
    درخت گفت: تنه مرا ببر و برای خودت قایقی بساز. تو با قایقت می‌توانی به دوردست‌ها سفر کنی و از آن لذت ببری.
    مرد هم تنه درخت را قطع کرد و از آن برای خود قایقی ساخت و به سفر دریایی‌اش رفت و مدت زمانی طولانی دیگر پیش درخت نیامد.
    سرانجام مرد بعد از چند سال بازگشت. درخت گفت: متأسفم پسرم، اما من دیگر چیزی برای دادن به تو ندارم. حتی سیبی هم ندارم تا از تو پذیرایی کنم.
    مرد پاسخ داد: مهم نیست، چون من هم دندانی برای گاز زدن ندارم.
    درخت گفت: حتی تنه‌ای ندارم که بتوانی از آن بالا بروی.
    مرد پاسخ داد: من آن قدر پیر شده‌ام که دیگر نمی‌توانم از جایی بالا بروم.
    درخت اشک ریخت و گفت: من واقعاً نمی‌توانم به تو کمکی بکنم، تنها چیزی که برایم باقی مانده ریشه‌های خشکیده من است.
    مرد جواب داد: من حالا به چیز زیادی احتیاج ندارم، تنها جایی می‌خواهم که بتوانم در آن استراحت کنم. من خسته و پیر شده‌ام.
    درخت گفت: خب! ریشه‌های درخت پیر بهترین مکان برای تکیه دادن و استراحت کردن است. بیا بنشین و استراحت کن.

  •  
    0
     
    0
    توسط دختر بابا در تاريخ 24 بهمن 97 | 21:13

    داستان کوتاه آرزوی دانه کوچک

    دانه کوچک بود و کسی او را نمی‌دید. سال‌های سال گذشته بود و او هنوز همان دانه کوچک بود.

    دانه دلش می‌خواست به چشم بیاید، اما نمی‌دانست چگونه. گاهی سوار باد می‌شد و از جلوی چشمها می‌گذشت. گاهی خودش را روی زمینه روشن برگها می‌انداخت و گاهی فریاد می‌زد و می‌گفت:



    "من هستم، من اینجا هستم، تماشایم کنید .”



    اما هیچکس جز پرنده‌ها‌یی که قصد خوردنش را داشتند یا حشره‌هایی که به چشم آذوقه زمستان به او نگاه می‌کردند، به او توجهی نمی‌کرد.



    دانه خسته بود از این زندگی؛ از این‌ همه گم‌ بودن و کوچکی خسته بود. یک روز رو به خدا کرد و گفت:



    "نه، این رسمش نیست. من به چشم هیچ‌کس نمی‌آیم. کاشکی کمی بزرگتر، کمی بزرگتر مرا می‌آفریدی.”



    خدا گفت:"اما عزیز کوچکم! تو بزرگی، بزرگتر از آنچه فکر می‌کنی. حیف که هیچ وقت به خودت فرصت بزرگ‌شدن ندادی. رشد ماجرایی است که تو از خودت دریغ کرده‌ای. راستی یادت باشد تا وقتی که می‌خواهی به چشم بیایی، دیده نمی‌شوی. خودت را از چشم‌ها پنهان کن تا دیده شوی.”



    دانه کوچک معنی حرف‌های خدا را خوب نفهمید، اما رفت زیر خاک و خودش را پنهان کرد.



    سال‌ها بعد دانه کوچک، سپیداری بلند و با شکوه بود که هیچکس نمی‌توانست ندیده‌اش بگیرد. سپیداری که به چشم همه می‌آمد.

  •  
    0
     
    0
    توسط دختر بابا در تاريخ 24 بهمن 97 | 21:12



    داستانی زیبا درمورد شخصی که یک روز زندگی کرد و قدر زندگی را دانست.


    دو روز مانده به پايان جهان تازه فهميد كه هيچ زندگی نكرده است، تقويمش پر شده بود و تنها دو روز، تنها دو روز خط نخورده باقی بود.

    پريشان شد و آشفته و عصبانی نزد خدا رفت تا روزهای بيشتری از خدا بگيرد، داد زد و بد و بيراه گفت، خدا سكوت كرد، جيغ زد و جار و جنجال راه انداخت، خدا سكوت كرد، آسمان و زمين را به هم ريخت، خدا سكوت كرد

    به پر و پای فرشته ‌و انسان پيچيد، خدا سكوت كرد، كفر گفت و سجاده دور انداخت، خدا سكوت كرد، دلش گرفت و گريست و به سجده افتاد، خدا سكوتش را شكست و گفت: "عزيزم، اما يك روز ديگر هم رفت، تمام روز را به بد و بيراه و جار و جنجال از دست دادی، تنها يك روز ديگر باقی است، بيا و لااقل اين يك روز را زندگی كن"


    لا به لای هق هقش گفت: ' اما با يك روز... با يك روز چه كار می توان كرد؟ ...'


    خدا گفت: 'آن كس كه لذت يك روز زيستن را تجربه كند، گويی هزار سال زيسته است و آنكه امروزش را در نمی‌يابد هزار سال هم به كارش نمی‌آيد'، آنگاه سهم يك روز زندگی را در دستانش ريخت و گفت: 'حالا برو و يک روز زندگی كن'

    او مات و مبهوت به زندگی نگاه كرد كه در گودی دستانش می‌درخشيد، اما می‌ترسيد حركت كند، می‌ترسيد راه برود، می‌ترسيد زندگی از لا به لای انگشتانش بريزد، قدری ايستاد، بعد با خودش گفت: 'وقتی فردايی ندارم، نگه داشتن اين زندگی چه فايده‌ای دارد؟ بگذارد اين مشت زندگی را مصرف كنم'

    آن وقت شروع به دويدن كرد، زندگی را به سر و رويش پاشيد، زندگی را نوشيد و زندگی را بوييد، چنان به وجد آمد كه ديد می‌تواند تا ته دنيا بدود، می تواند بال بزند، می‌تواند پا روی خورشيد بگذارد، می تواند ....


    او در آن يك روز آسمانخراشی بنا نكرد، زمينی را مالك نشد، مقامی را به دست نياورد، اما....
    اما در همان يك روز دست بر پوست درختی كشيد، روی چمن خوابيد، كفش دوزدكی را تماشا كرد، سرش را بالا گرفت و ابرها را ديد و به آنهايی كه او را نمی‌شناختند، سلام كرد و برای آنها كه دوستش نداشتند از ته دل دعا كرد، او در همان يك روز آشتی كرد و خنديد و سبك شد، لذت برد و سرشار شد و بخشيد، عاشق شد و عبور كرد و تمام شد.

    او در همان يك روز زندگی كرد
    فردای آن روز فرشته‌ها در تقويم خدا نوشتند: ' امروز او درگذشت، كسی كه هزار سال زيست! '

    زندگی انسان دارای طول، عرض و ارتفاع است؛ اغلب ما تنها به طول آن می انديشيم، اما آنچه که بيشتر اهميت دارد، عرض يا چگونگی آن است.

    امروز را از دست ندهيد، آيا ضمانتی برای طلوع خورشيد فردا وجود دارد!؟

  •  
    0
     
    0
    توسط دختر بابا در تاريخ 24 بهمن 97 | 21:11

    سلامی چو بوی خوش آشنایی ...


    سلام سلام ... صدتا سلاااام ...
    هزارو سیصدتا سلام ...

    ولنتاین مبارکککککککککککک ..........
    دیرین دیرین ...

    • توسط مینو1 در تاريخ 26 بهمن 97 | 18:26

      ولنتاین شما هم مبارککک

  •  
    1
     
    0
    توسط اصغر در تاريخ 24 بهمن 97 | 18:26

    مهم نیست ولنتاین یا سپندار مذگان هر دو بهانه ای است تا به تو بگوییم دوست ترت دارم

  •  
    0
     
    0
    توسط اصغر در تاريخ 24 بهمن 97 | 18:23

    اگه ولنتاین هم رفت و عشقت بهت کادو نداد، باهاش بهم نزنیا!

    نگهش دار چهارشنبه سوری آتیشش بزن

  •  
    1
     
    0
    توسط اصغر در تاريخ 24 بهمن 97 | 18:20

    ﺍگه ﺗﺎ ولنتاین ﻳــــﻪ ﻣﺨﺎﻃﺐ ﺧﺎﺹ ﺑﺮﺍﻡ ﭘﻴﺪا شد كه شد !!!!
    ﺍﮔﺮ ﻛﻪ ﻧــــــــــﻪ ؛
    ﺍﻳﻨﻘﺪﺭ ﭘﺴﺖ ﻏﻤﮕﻴﻦ ﻣﻴﺰﺍﺭﻡ ﻛﻪ همتون ﺧﻮﻥ ﮔﺮﻳﻪ ﻛﻨﻴﻦ!
    اینجارو میکنم قبرستون …
    حالا خود دانید دا !!!

    • توسط نوش آفرین در تاريخ 24 بهمن 97 | 18:58

      سلام
      اینجا همینجوریشم قبرستون شده ..

  •  
    1
     
    0
    توسط اصغر در تاريخ 24 بهمن 97 | 18:19

    فقط کافیه ولنتاین تموم شه بعد یکی بیاد بگه عاشقتم…
    خدا شاهده طوری میزنمش جسدش بشه اعلامیش

    • توسط مینو1 در تاريخ 25 بهمن 97 | 16:11

      ممنون همچنین شما سلام و سلامت باشین
      روزای خوبی بود اینجا

  •  
    0
     
    0
    توسط اصغر در تاريخ 24 بهمن 97 | 18:18

    ولنتاین از من کادو نخواین
    من خودم هدیه الهی ام

    اینجوری نگا نکنید خدا قهرش میگیره

  •  
    0
     
    0
    توسط اصغر در تاريخ 24 بهمن 97 | 18:17

    اگه امسال ولنتاین کسیو ندارین
    من صرفا جهت ثواب پذیرای کادوهای شما هستم

    .

    .

    کور شم اگه جز ثواب نیت
    دیگه ای داشته باشم

  •  
    0
     
    0
    توسط اصغر در تاريخ 24 بهمن 97 | 18:16

    مورد داشتیم دختره بعد از ولنتاین مغازه عروسک فروشی زده

  •  
    1
     
    0
    توسط اصغر در تاريخ 24 بهمن 97 | 18:15

    فتوا ولنتاین:
    شرح فتوا :دختر یا پسرى که کمتر از یک سال از دوستیشان مى گذرد شرعا حق مطالبه کادو ندارند و کادو این افراد عندالمطالبه نیست و عندالاستطاعه و عندالعشق وحاله می باشد.

    • توسط نوش آفرین در تاريخ 24 بهمن 97 | 19:12

      ﺑﺎﯾﺪ ﯾﻪ ﻗﺎﻧﻮﻥ ﺑﺬﺍﺭﻥ، ﮐﻪ ﻣﺮﺍﺟﻊ ﺑﻌﺪ ﺍﺯ ۵۰ ﺳﺎﻟﮕﯽ ﺣﻖ ﻓﺘـﻮﺍ ﺩﺍﺩﻥ ﻧﺪﺍﺷﺘﻪ ﺑﺎﺷﻦ،
      ﭼﻮﻥ ﻣﻨﻢ ﺑﻮﺩﻡ ﺗﻮ ۸۰ ﺳﺎﻟﮕﯽ ﺍﺯ ﺭﻭ ﻟﺞ, ﻫﺮ ﺟﻮﺭ ﻋﺸﻖ ﻭ ﺣﺎﻟﯽ ﺭﻭ ﺣـﺮﺍﻡ ﺍﻋﻼﻡ ﻣﻴﮑﺮﺩم

  •  
    1
     
    0
    توسط اصغر در تاريخ 24 بهمن 97 | 18:14

    به مناسبت ولنتاین به پسرهایی که بیش از 5 دوست دختر دارن،
    وام ولنتاین میدن

  •  
    1
     
    0
    توسط اصغر در تاريخ 24 بهمن 97 | 18:13

    دلگرم کسی باش که دلگرمیش تو باشی نه سرگرمیش

  •  
    0
     
    0
    توسط اصغر در تاريخ 24 بهمن 97 | 18:09

    آغوش خالیم از تو ، پرانتزی است بدون شرح …!

  •  
    1
     
    0
    توسط نوش آفرین در تاريخ 24 بهمن 97 | 17:35

    ۲۴ بهمن سالگرد خاموشی فروغ_فرخزاد


    دل گمراه من چه خواهد کرد
    با بهاری که می‌رسد از راه؟
    با نيازی که رنگ می‌گيرد
    در تن شاخه‌های خشک و سياه؟

    دل گمراه من چه خواهد کرد؟
    با نسيمی که می‌تراود از آن
    بوی عشق کبوتر وحشی
    نفس عطرهای سرگردان؟

    لب من از ترانه می‌سوزد
    سينه‌ام عاشقانه می‌سوزد
    پوستم می‌شکافد از هيجان
    پيکرم از جوانه می‌سوزد...

  •  
    1
     
    0
    توسط اصغر در تاريخ 24 بهمن 97 | 15:39

    اين جسم من ازخاك است،هم خاك شود روزي/اين اسم من ازدنيا،هم پاك شود روزي،هركس كه مراخواهد،اين خط مراخواند/شايدكه شود يارم غمخوارشودروزي

  •  
    1
     
    0
    توسط اصغر در تاريخ 24 بهمن 97 | 15:31

    آمدم امشب به میخانه تمنایت کنم
    می نمیخواهم بیا ساقی تماشایت کنم
    بی قرارم ساقی از میخانه بیرونم مکن
    کرده ام می را بهانه تا تماشایت کنم

  •  
    0
     
    0
    توسط اصغر در تاريخ 24 بهمن 97 | 15:26

    من:برای دوست داشتنت،مدت هاست آماده ام،اما،امان از تو،امان از زن ها،همیشه دیر حاضر می شوید

  •  
    0
     
    0
    توسط اصغر در تاريخ 24 بهمن 97 | 15:24

    قاصدکهای امروزه هم هرز رفته اند...فوتشان که میکنی با آرزویت لاس میزنند !

  •  
    0
     
    0
    توسط اصغر در تاريخ 24 بهمن 97 | 15:22

    آغوش کسی را دوست دارم که بوی بی کسی بدهد ، نه بوی هرکسی

  •  
    1
     
    0
    توسط اصغر در تاريخ 24 بهمن 97 | 15:21

    در این دنیاي مجازي تلاشم بي فایده است ، هرچه كلیك مي كنم لمس دستان تو نميشود

  •  
    0
     
    0
    توسط اصغر در تاريخ 24 بهمن 97 | 15:18

    من، شیفته آن بوسه هول هولکی ام که دیرت شده اما ازخیرش نمیگذری

  •  
    1
     
    0
    توسط اصغر در تاريخ 24 بهمن 97 | 15:17

    مى دانم،گاهى خوبم ،گاهى بد،اما وقتهايى كه در دلت مى گويى : خيلى بدى! باز هم دوستت دارم

  •  
    1
     
    0
    توسط اصغر در تاريخ 24 بهمن 97 | 15:15

    به چه می ارزد عشق؟به یکی دل که چه آرام شکست هیچ نگفت،به دوتا چشم که نگاهش همه تر هیچ نگفت،یا به صد خاطره کز یاد تو مانده است به جا،به چه می ارزد عشق؟من ندانم تو بگو، به چه می ارزد عشق؟

  •  
    0
     
    0
    توسط اصغر در تاريخ 24 بهمن 97 | 15:13

    دلم هوس یک دوست قدیمی کرده ،یک رفیق شش دانگ،یک آرام دل،کسی که امتحانش را در رفاقت پس داده ،ودیگر محک زدن وزیرو رو کردنی در کار نباشد،رفیقی که من نگویم و
    او بشنود ،بخندم وحجم بغض را در خنده ام ببیند ،رفیقی که بگویمش برو امابماند ،که نرود

  •  
    1
     
    0
    توسط اصغر در تاريخ 24 بهمن 97 | 15:11

    سیاه مشق ِ پشت ِ چشم هایت ،دست خط ِ کیست!که بوسیدنش ،سجده ی واجب دارد !

  •  
    1
     
    0
    توسط نوش آفرین در تاريخ 24 بهمن 97 | 13:13

     کسی چه می داند
    زنی که توی تاکسی اشک هایش را با پشت دستش پاک میکند و دست راننده که دستمال بهش می دهد را رد می کند ، غمگین تر است، یا زنی که حتی پیازهای تکه تکه شده هم اشک هایش را در نمی آورد ...
    کسی چه میداند؛
    مردی که پشتش را می کند به زنی و چشم  روی هم قرار می گذارد عاشق تر است یا مردی که برای خوشبختتر شدن زني چشم روی خوشبختی خود می بندد ...
    کسی چه می داند؛
    زنی که مشتش را پر از قرص می کند و از بالای پل ارتفاع را می سنجد بیشتر از زندگی بریده، یا مردی که پتورا کنار میزند و بی هیچ دلیلی چشم باز می کند و چای سرد و تلخ را سر می کشد و در را خودش پشت سرش می بندد ... این شهر
     صندلی های مترو
    گوشه های پارک ها
     اتوبان های پر از ماشین های تک سرنشین با شیشه بالاکشیده
    پر است از کسانی که ظاهرشان یک حالی را میرساند و توی دلشان یک حال دیگر است ...
    زیر این آسمان آبی دود گرفته
    پر از کسانی است که تو نمیتوانی از  لبخندشان خوشیشان را بفهمی،
    اشکهایشان را نمیتوانی بگذاری به پای درد جانشان،
    زندگیشان از هزارمُردگی بدتر است و از بس تظاهر کرده اند روزی سه بار خودشان نبودن را در دستشویی بالا می آورند ...
    اینجا روی این زمینِ متزلزلِ گرد ظاهر آدمها نشان هر چیز که فکرش را بکنی هست ، جز حال واقعیشان ...
    ما ولی ظاهر زندگی آدمها را می بینیم و برای باطنِ  زندگیِ خودمان آه می کشیم ...

  •  
    1
     
    0
    توسط اصغر در تاريخ 24 بهمن 97 | 10:54

    چه زیبا می بافی،دار من را،تو،با تارهای گیسویت

  •  
    0
     
    0
    توسط نوش آفرین در تاريخ 24 بهمن 97 | 0:44

    سینه از آتش دل در غم جانانه بسوخت

    آتشی بود در این خانه که کاشانه بسوخت

    تنم از واسطه دوری دلبر بگداخت

    جانم از آتش مهر رخ جانانه بسوخت

    سوز دل بین که ز بس آتش اشکم دل شمع

    دوش بر من ز سر مهر چو پروانه بسوخت

    آشنایی نه غریب است که دلسوز من است

    چون من از خویش برفتم دل بیگانه بسوخت

    خرقه زهد مرا آب خرابات ببرد

    خانه عقل مرا آتش میخانه بسوخت

    چون پیاله دلم از توبه که کردم بشکست

    همچو لاله جگرم بی می و خمخانه بسوخت

    ماجرا کم کن و بازآ که مرا مردم چشم

    خرقه از سر به درآورد و به شکرانه بسوخت

    ترک افسانه بگو حافظ و می نوش دمی

    که نخفتیم شب و شمع به افسانه بسوخت

  •  
    1
     
    0
    توسط نوش آفرین در تاريخ 23 بهمن 97 | 22:33

    گفتمش؛زیباےِ من مـا را کمے آشفتہ کــن...
    بی مروت ،بندِ گیسوےِ کمنــدش باز کرد !


براي ارسال نظر در پرشين فال شما بايد عضو باشيد.
هم اکنون به خانواده پرشين فال بپيونديد.عضويت رايگان است.اينجا کليک نماييد.